X
تبلیغات
زولا

دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:28 ق.ظ

موهایم قبلا ریسمان به فکرم بود. هر وقت می‌نشستم توی تخت یا می‌ایستادم رو به آینه دست می‌بردم تویشان و فکر می‌کردم چه رنگی کنم...چه سرم کریستالی بزنم...چه شامپویی..چه نرم‌کننده‌ای ..این زنجیر به فکرم بسته می‌شد و جلوی تحرکم را می‌گرفت. چند وقتی که از مزاحمت‌شان خلاص شده‌ام بیشتر کار می‌کنم.

زمین را می‌کنم. بذر تمر هندی خیس خورده می‌گذارم. آب می‌دهم. سایه‌بان درست می‌کنم. از مارمولک‌ها می‌ترسم و جیغ می‌زنم و فرار می‌کنم.
چند روز پیش که داشتم با پیستوله‌ی سید یاسر کارگر سال رنگ می‌کردم دیوار را ..بیلرسوت به تن...عکسی که برادرم ازم گرفته بود را برای خواهرم فرستادم.  کمی تلبوح به نظر می‌رسیدم.
خواهرم نوشت سید یاسره؟!

بعد نوشت بی‌چاره زیر آفتاب..طفلیِ ...فلان فلان.

یک صفتی داد به ما که برای زنان شوخی است و برای مردان تحقیرآمیز. دست‌ بینداز.

بعد خوب نگاهم کرد و گفت ای وای خودتی.

زنگ زد و بلند می‌خندید که گفتم چه آشناست...اصلا چرا این را نوشتم وقتی رویم نمی‌شود درست بنویسمش؟!

بی‌خیال.