X
تبلیغات
زولا

برو جلو بوق بزن.

جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 08:38 ب.ظ

سال دارد وضو می‌گیرد. جورابش از جیبش آویزان است. از آن یکی جیبش دسته کلیدش آویزان است. وقتی آمدیم توی این خانه روباهی دیدم توی باغچه. رو تل سوخته‌ی درختان خشکی که سوزانده بودند. چند روز طول کشید تا خاموش شد. به‌خاطر گرمی هوا.

روباه استخوانی و خاکستری بود. سگی هم بیرون بود. باید مثل قصه‌های بچگی به جان هم می‌افتادند. اما کاری به هم نداشتند. روباه فرار کرد. سگ دور شد.  گربه‌ای هم همان‌جا ماند.
گل‌گیر ماشین کج بود. دیروز کوبیدمش به درخت‌ها. سال چیزی نگفت. اما من گریه کردم. گفتم بی‌عرضه‌ام...بی‌کفایتم و گریه کردم. سال گفت لوس نکن خودت رو..مهم نیست..پیش میاد..گفت خودش هم ..
اما من همچنان نالیدم و مالیدم و خودم را روی دیوار سر دادم و گفتم هیچی نشدم و هیچی نخواهم شد و ...از این حرف‌ها ...ته‌اش به‌اش گفتم از زندگی‌اش می‌روم که خوشبخت شود.

گفت یاد بگیر برانی و چندبار با سینه‌ام بوق زد. بی‌هیچ احساسی. برای شوخی.

چرا این شوخی‌ها را دوست ندارم؟ نمی‌خنداندم.

اما گفتم طلاقم بده من تو را بدبخت کردم.

خمیازه کشیده و لحاف را کشید تا زیر گردنش و گفت استامبولی‌ات خیلی خوب بود.

زیر چشمم پف دارد از گریه.