دوشنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 04:10 ق.ظ

خواهر کوچکه عکس النگوهایش را برایم می‌فرستد. سلیقه‌ی من نبودند اما برای او که اول زندگی‌اش است و همین پس‌انداز می‌شود برایش یا هر چیزی خوب است. با احتیاط نزدیک می‌شود. با ترس.

می‌داند از صدتا پیامی که می‌دهد زورکی یکی را جواب می‌دهم.
اما این‌بار می‌گویم خوبند..قشنگند. مبارک.

بعد می‌گوید دخترش شیطان شده. دوست دارد ببینمش. می‌گوید چقدر شبیه من و مادرم است دخترش و هیچ شبیه خودش نیست. این‌که پوست خودش و شوهرش روشن است اما این بچه به من و مادرم رفته. ران‌هایش پر است و بازو تپل.

می‌خندد که وااای ندیدم بچه‌ای این‌همه به مادربزرگ و خاله...
بعد فیلم می‌دهد. باز عکس.

بچه بانمک است. خنده‌دار است.

دلم می‌خواهد ببینمش.

- شهرزاد نمیای؟ دوست دارم بچه رو ببینی.

- نه فعلا..می‌بینمش...بعدا...

یک‌هو می‌رود.
می‌دانم احساس خجالت و ترس و احتیاط دارد.

و دلش می‌خواست حالا پیشم بود.

بعد اس ام اس می‌دهد که اگه بیای با هم بریم پاستیل بخریم.

خنده‌ام می‌گیرد. انگار دخترش را دارد گول می‌زند. چیزی نداشتم بگویم. گرچه رفتن و خرید و خوردن پاستیل وسوسه کننده بود برایم خیلی و اغواکننده.