چهارشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 01:31 ق.ظ

یک انگشتر فیروزه در انگشت سبابه‌ی دست راست دارم. یک‌بار که رفته بودم جایی که نمی‌دانم چرا مرض دارم ازش نام نبرم خریدمش. فکر کن چه دنیایی. من رفته بودم آن‌جا و کی را دیدم؟! اوه باورت نمی‌شود.

دوست ِ برادرِ سال را!

بله.

خیلی اتفاقی در آن‌جایی که ازش نام نبردم شروع کردم صحبت کردن با فروشنده و فروشنده گفت شما از کجایید و به کجا می‌روید که بنده گفتم و ایشان حرف در حرف و سخن در سخن آورد و بالاخره معلوم شد دوست برادر ِ سال بوده.

اما چه دوستی؟!

دوستی که بعدش به دشمن تبدیل شده بود. چون؟ می‌گفت برادر سال او را متهم کرده که دزد است و حرام‌خوار که مطمئنا بود اما برادر سال مرگش بوده مگر؟ اصلا همه‌ی خانواده‌ی سال...اَه. چه می‌گفتم؟ بله. خیلی عجیب این آدم آشنا از آب درآمد و من قشنگ انگشتر فیروزه به دست می‌گریستم و می‌گفتم الهی العفو العفو.

از ایمان و حس وجود خداوند سنگین شده بودم و ایمان از پاچه‌هایم می‌چکید.