X
تبلیغات
زولا

چهارشنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 02:38 ق.ظ

توی حیاطمان بوسی داریم که بچه دار شده. چهارتا بودند یکی سیاه کامل بود که مرد. از همان اولش مریض بود و کوچک بود. یک روز دیدم خشک گوشه‌ی انبار مرده. سعی کردم نانا نفهمد اما وقتی سال با بیل برد چالش کرد به من گفت دارم سعی می‌کنم که نگذارم بفهمد مرده؟! او فهمیده و با واقعیت کنار آمده.

خوب باز هم خوب است.

فکر کردم شلوغش می‌کند. اما نکرد و ازش تشکر کردم.


بعد سه‌تا ماندند که سرگرمی‌ام شده نگاه کردن به‌اشان. دم مادرشان را گاز می‌گیرند و از توی بلوکی که توی حیاط هست از سر و کول هم بالا می‌روند و از این حرف‌ها. یکی‌اشان خیلی مامانی است. یعنی چسبیده به بوسی. همیشه آن‌قدر شیر می‌خورد که خوابش ببرد و بوسی را هلاک کند.

خوب؟

هیچی.

برای بوسی صبح‌ها شیر می‌گذارم.

آره به من بگو احمق . من. منی که از دست بوسی خسته شده بودم برایش شیر می‌گذارم و نانا می‌گوید بهترین مادر دنیایم.

و از قول من به خاله‌اش گفته که ماما گفته بوسی هر چی  هم نباشد مادر است.

بعد خواهرم خنده‌کنان آمد سراغم و گفت تو این حرف را زدی؟ گفتم ها بِله. گفت درد. چقدر هم جدی سخنان حکمت آمیز تولید کردی در این زمینه. گفت نانا به‌اش گفته فکر می‌کند من بوسی‌ام.

خوب چه بگویم سخنی نیست می‌وزد از سر امید و از این حرف‌ها.