چهارشنبه 9 خرداد‌ماه سال 1397 ساعت 04:36 ق.ظ

راستش باید قصه‌اش را به تفصیل بیشتری بگویم. مفصل‌تر یعنی. با جزئیات بیشتر. اما چندبار شروع کردم نوشتن و حوصله‌ام نشد ادامه بدهم و پاک کردم.

فقط بگویم می‌گفت که شب زایمانش جیغ می‌زده:

-من شوهرم رو می‌خوام... می‌خوام بغلش کنم..شوهرم رو برام بیارید...
این را به پرستار می‌گفته.  به ماما.
بعد بچه را آورده‌اند و چون حس می‌کرده بچه مسبب این درد و تنهایی و نمی‌دانم چه است دوستش نداشته و نمی‌دانم ..البته مطمئنم هنوز هم خیلی بچه را دوست ندارد.

خوب خمیازه‌ام گرفت واقعا و دلم می‌خواست گوش‌هایم را بگیرم. واقعا به نظرم خسته‌کننده و ملال‌آور بود. ضمنا ادا اطواری هم بود. نمی‌توانستم تحمل کنم. دلم می‌خواست زودتر تمامش کند.

زودتر بحث را عوض کند.
مطمئنم داشت از چیزی یا کسی تقلید می‌کرد..که به احتمال نود و نه درصد و نیم خاطره‌ی من در مورد  به دنیا آوردن بن بود که زمانی تعریف کرده بودم. بابا چقدر درون‌تهی هستید. از خودتان چیزی دربیاورید سرجدتان.
یا حداقل با تعریف کردن‌های خاطره‌های الکی و حرف‌های چسکی سعی نکنید نشان بدهید شبیه من هستید و به من نزدیک شوید. ممکن است به رویتان لبخند بزنم و نخواهم دشمنی کنم اما اجازه‌ی نزدیک شدن هم نمی‌دهم به‌اتان با این حرف‌ها.
واقعا فقط حوصله‌ام تا سر حد استفراغ سر می‌رود.