جمعه 1 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 10:26 ق.ظ

وقتی غم از دست دادن و فقدان دارم خُب،  گریه می‌کنم.

مادرم گفت تو بعد از عملت گریه نمی کردی. تو با خنده به هوش اومدی.

گفت سال بش گفته من به مرد بالای سرم گفته بودم ما جناب خانیم.

گفت مرد گفته خوش‌اخلاق‌ترین بیمار بخش.

اما من داشتم از درد بدن می‌مردم ولی لاک خریدم و زدم.

اما ...

اما این درد از دست دادن تن که نیست، یا قسمت‌هایی از آن.

اما درد یک تکه از من است که پر از مهر و بغل و گرما و بوسه است، شبیه بغل گرم من است.

شبیه بازوهایم که دور بی‌بی‌ام می پیچید یا دور گردن عمویم که باهاش بامیه می‌فروختم. همراهش.

و یک دانه خرما را با من نصف می‌کرد.

و شجاع بود

و شریف بود

و نترس بود

و مهربان بود

و خیلی مهربان بود

و من تو بغلش بودم

و نمی ترسیدم که دستش بزنم..که مثل ترسم از دست زدن به پدرم...

شبیه بغل من است و بوی موهایم زیر بینی عمو و بی بی‌ام که دست می‌کشیدند روی سر و گیسویم و ...

از آن روزها من زخم عمیق غیرقابل جبرانی برداشتم که هر وقت حس فقدان سراغم می‌آمد از دردش می پیچیدم.

من این حس را فقط،به بی بی ام داشتم...و عمویم..که روز قبل از مردنش نشد خوب باهاش خداحافظی نکردم و حسرتش ماند.

و شبیه حسم به بچگی‌های بن است که محال است یاد پسر گندمی چشم سیاهم نیفتم که دستش در دست او، سر لج من، کشیده می‌شد و دنبالش می‌دوید و برمی‌گشت نگاهم می‌کرد و سکندری می‌خورد و قلبم در دست او بود که سکندری می‌خورد و ...نمیرم از درد.

داشت از من می بردش.

داشت ماما اگه پولدار شدیم برام جوجه می‌خری من را ازم دور می‌کرد.

که کله اش گرد و قشنگ بود و لبش خونی.

نانا و سال را مثل دوست داشتن بن دوست ندارم عاشقشانم اما  به بن مثل بی بی‌ام مثل عمویم مثل حصیر و چای ضحی و مثل سیگار شیراز مهر دارم.

مهر دارم.

و حالا دارم می‌میرم از غصه.

و صورتم  و چشمم ورم خالی است گوشم

....




اما شاید بعد که خوب شدم -که حتما می‌شوم- از هادی می‌پرسم چطور زمین انار و لیمو بخرم.

گرچه بی‌بی،و عمویم نخواهند دیدش.

اما شاید خاطره‌ی آدم‌ها از خودشان قشنگ‌تر باشد.

این تسکینم می‌دهد.