دوشنبه 4 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 06:19 ق.ظ

وقتی شروع کردیم پدرم آمد و کمی انگار به‌اش برخورده بود که مهم نبود. می‌خواست نمازش را کم‌تر کش بدهد. مسافر بودیم نه صوفی. صوفی نماز می‌خواند؟ چه می‌دانم. ترکیب ص و سین به نظر جالب می‌آمد.

بگذریم.

بعد پدرم یادش آمد آسپرین رقیق‌کننده‌ی خون نخریده. رفتیم که بخریم..پیدا کرد و از زنی که برمی‌گشت پرسیدم شهر خطری بوده؟ گفت مردم بعضی در چادرند...و از این حرف‌ها.

ولی وقتی رسیدیم دیدم اکثرا در چادرند ترس توی دل خودم هم افتاد. خانه را دیدند و مادرم اصلا حواسش نبود. رنگ به صورت نداشت. زن چوپانی که پشت خانه‌ام بود با گله‌اش رد شد. پرسیدم زلزله بوده؟

گفت: بِله.

مادرم گفت او دِمبله...یالا پس برگردیم.

پدرم بی‌خیال‌تر بود. کمی به رنگ خاک دقت کرد که تیره بود. و آب را چشید. چند گیاه را بو کرد. به آسمان نگاه کرد.

اما مادرم توی خودش بود و ترس از سر تاپایش می‌چکید. حق هم داشت البته..هر چی به سال و پدرم گفتم قبول نکردند برویم بیرون. یا برگردیم. اما نشسته بودیم تو که دووم صدایی از درون زمین بلند شد و خانه کمی لرزید. دویدم بیرون و مادرم دنبالم.

گفتم برگردیم.

پدرم و سال همچنان بی‌خیال و حرص درآر.

به مادرم گفتم برویم خانه‎ی صاحب‌زمین‌مان حسینعلی..توی حیاط خوابیده بودند و چادرشان کنارشان. از روی حرف‌های من و مادرم بیدارشدند و مادرم روی چمن‌ها نماز خواند و من ازش تقلید کردم. مرضیه زن حسینعلی چای آورد. مادرم در همان حال ایرادی از قیافه‌اش گرفت و گفت دندان دارد. منظورش این بود که دندان‌های زشتی دارد. یا حداقل دندان‌هایش قشنگ نیست. پدرم با دشداشه‎ی سورمه‌ای و چفیه‌ی آبی سفید رفته بود. دشداشه تمیز بود اما اوتو نداشت. کاش خودم اوتو کرده بودم.

مادرم سوراخ کوچکی روی پیراهنش داشت. ای وای! چرا دقت نکرده بودم. با بی‌خیالی سنجاق کوچکی رد کرده بود از سوراخ. اگر  مینا بود صد سال اجازه نمی‌داد این‌طوری باهاش راه بیفتند.

کاش دیده بودمش. نتوانستم نگویم این چیه پوشیدی زن؟! مگه پیرنایی که من و دخترا برات میاریم رو ندوختی؟!

با خنده گفت: برو بینیم.

گفتم عبا را بکش روی این سوراخ..گذاشتی‌اش خنک شی؟

گفت ولم کن شهرزاد...از رو طناب کشیدم پاره شد.

هیچ وقت گیره‌ی لباس را از روی لباس برنمی‌دارد. همیشه می‌کشد. طناب فلزی می‌گیرد به لباس و لباس پاره می‌شود و به من غر و نق می‌زند که تو عتیقه نگه می‌داری توی لباس‌هایت. هیچ چیز پیشت کهنه نمی‌شود. صد سال همه نو می‌مانند پیشت و نو می‌بخشی‌شان ....دلم می‌خواهد بگویم شاید از روی طناب نمی‌کشم‌شان. همین.

اما نمی‌گویم.

عبایش را کشیدم روی لباسش و گفتم دفعه‌ی بعد چکت می‌کنم...گفت تقصیر بابات شد هلم کرد.

اما الکی می‌گفت در بی‌خیالی لنگه نداشت.