X
تبلیغات
زولا

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:35 ب.ظ

دیروز با روسری مدل لبنانی بسته شده و عبایه‌ی رویش رفتم. بدون ذره‌ای آرایش. سال نباید فکر می‌کرد رفته‌ام که ..رفته بودم که واقعا. نه آن یکی که ..که سال فکر می‌کرد.
مطمئن نیستم سال فکر خاصی بکند البته. شاید به نظرش فقط دردهای روحی دکمه داشته باشد.

یک‌بار از شدت غم و افسردگی هر گونه حرکتی ازم برنمی‌آمد. یعنی نمی‌توانستم دهان باز کنم. یا بلند شوم. یا دستم را تکان بدهم. او مرا بلند کرد و داد می‌زد بدو بدو..بدو..روی تردمیل بدو. تو می‌تونی.
من با چشم‌هایم التماس می‌کردم که دست از سرم بردارد. او داد می‌زد: می‌تونی..تو می‌تونی..بدو..باید از این حالت بیای بیرون.
من از آن حالت نیامدم بیرون و وقتی تردمیل را روشن کرد سر خوردم و پرت شدم پایین و تمامم زخم و زیلی شد.

بعد نگاهش کردم و خواستم دهان باز کنم و بگویم دیدی؟ دست خودم نیست. خوب نیستم سال. اما نشد.
یعنی رفت بتادین آورد و دیتول و روی زخم‌هایم کشید.

و  چنان زبان و ذهنم فلج شده بود که نمی‌توانستم بگویم آخ.