X
تبلیغات
زولا

دوشنبه 1 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 11:27 ق.ظ

دیروز ظهر رفتیم بیرون. جاهای خوبی پیدا کردیم. سه تا پروانه ی زرد زرد دیدیم. 

یه گله بوقلمون. یه دسته؟ یه رود کم آب سبزه بسته با دسته های ماهی توش.

ماهیای ریز سبز پررنگ که قشنگ نیستن اما آگاهی در مورد اینکه اینا ماهی ان برات جالب و جذاب می کندشون. 

بعد ب گشتیم. برگشتنی نفس نفس می زدم و حس می کردم الان تموم میکنم از خستگی. 

اما هیچ دامن نمی زنم به این خستگی  

عصر هم یه زمین زرد گندمزار دیدیم. یه زمین سپیدار که عشق پرور بود. 

عشق آفرین 

یا در واقع نیاز به دوست داشته شدن و دوست داشتن رو در میانشان درت ایجاد می کردن و این تقصیر کتاب‌ها فیلم‌ها و چیزهای مشابه است. 

وقتی خوب نگاه می کردی می دیدی مکان مناسبی برای شاشیدن هم هست. برای ریدن

برای کشتن کسی یا تجاوز به اش و رها کردنش

برای شکنجه ی یک کودک

اما ذهن تشنه ی تو که از تشنگی روحت تشنه تر میشه هست که زود تو را به سمت و سوی احساسات عاشقانه و بدتر از اون رمانتیک سوق می ده. 

نه خبری نیست. هیچ جا. با هیچ کس. 

نگاه کن. درختها سبز و بلند و مرتب و قشنگند و تو ازشان عکس میگیری و از خودت حوصله نداری بگیری.

آن تصویر سینمایی کسی که پشت اینها دور می‌شود و محو می‌شود توی ذهن تو و اثر التقاط چشمهای تو است از پرده ی سینما و تلویزیون و لپ تاپ و.. 

اینهاست که نیاز آفرینند و همه چیزهای قشنگ و خواستنی هم سالم نیستند.

گاهی فقط مریضند و تو نمی دانی

یا مریضی تو شکل نیازی برآورده نشده به خودش گرفته که درمانش خود مولد بیماری دیگری است. 

برگشتم. 

دختری با سری توی گوشی گاوی را می‌کشید