X
تبلیغات
زولا

یکشنبه 7 مرداد‌ماه سال 1397 ساعت 03:47 ب.ظ

بوی لوبیاپلو در من حس نوشتن بیدار می‌کند. چرا؟ چون بوی لوبیاپلوی سنتی من را می‌برد به روزهایی که لوبیا پلو می‌پختم که زنده بمانم.برای ادامه لوبیاپلو می‌پختم. پختن لوبیاپلو کار آسانی نبود. گیرآوردن همه چیرش برایم کاری سخت و طاقت‌فرسا بود. وقتی همه چیزش را آماده می‌کردم. برنج و گوشت چرخ شده و لوبیا و پیاز و رب و ادویه..و بعد آماده‌اش می‌کردم انگار به یکی از اهداف زندگی رسیده باشم احساس رضایت می‌کردم.

لوبیاپلو پختن برایم هدف شده بود.

بویش که از در و همسایه‌هایی که وضع‌شان خوب بود می‌شنیدم  و تصورشان می‌کردم که دارند با سالاد سنتی می‌خورندش به خودم می‌گفتم باید آن صحنه را در خانه‌ام خلق کنم و خلق می‌کردم.

بعدش می‌رفتم در اتاقی لخت و یخِ یخ با پالتو و کلاه و چیزهای دیگر کتاب‌هایی که روی زمین چیده شده بودند را می‌خواندم. سال خانه نبود. خانه را بوی لوبیاپلو پر کرده بود. بن که چهاردست و پا می‌‌رفت خواب بود. کتاب می‌خواندم. نوک دماغم یخ می‌کرد.

خانه را بوی لوبیاپلو پر کرده بود.

من شبیه بقیه بودم.

خانه‌ام گرم نبود. اما لوبیاپلو داشتم. خوش‌عطر. خوش‌رنگ. خانه بخاری نداشت. یا یک هیتر تک شعله داشت که پول برقش کلی می‌شد. سال می‌آمد. نوک دماغش سرخ بود. یخ بود. وقتی می‌بوسیدمش چشمانش می‌خندید. می‌گفت چی داریم؟

با احساس افتخار و پیروزی و غمی پنهانی می‌گفتم لوبیاپلو.

بشکن می‌زد: آخ جون.
شادی‌اش عیان عیان بود.

آن روزها وبلاگ نداشتم. توی دفترم می‌نوشتم: بوی لوبیاپلو حس نوشتن در من بیدار می‌کند.