شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 10:29 ب.ظ

منفجر کردن
+ نوشته شده در یکشنبه ششم مرداد 1392 ساعت 16:59 شماره پست: 1250
خوب دیشب نانا و سینو رو زیبا برد بیرون.
من افتاده بودم یه گوشه و درگیر کوفت و مرضای همیشگی خودم بودم. زیبا  مانتوشو تنش کرد و گف بچه‌هارو ببرم بیرون. من گفتم اگه خوب بودم همراش می‌نشستم دم در. گف بمونم استراحت کنم و رفتن.
زنای کوچه‌اشون تا دو سه دم در می‌شینن. حلوا مسقطی می‌پزن. حلوای زعفرونی و به هم یاد می‌دن از این گلای چی‌چی‌اَنی دُرس کنن.
زیبا با همه‌اشون دوسته. زنه همدانیه. با "می‌تانی‌ها"و "نشانت" بدم‌هاش دوست خوبی هست برای زیبا. هر وقت می‌ره همدان کلی چیز میز برای زیبا می‌یاره.
دیشب نانا و سینو ده دقیقه‌ای رفتن ب رون و بعد برگشتن.
صورتاشون تو هم بود. من دراز کشیده بودم. ازشون پرسیدم چی شده. گفتن علی رو زدن. پسر همون خانومه. نانا خیلی با افتخار تعریف می‌کرد که  علی خیلی بچه‌ی بدییه سینو می‌خواسته رو زمین نقشه‌ی  کشف گنج بکشه(اروای گوزش) و علی اومده نقشه رو ریخته به هم این شده که سینو هلش داده.
نانا خیلی مثلا متاثر بود و از دست این دنیا و مشکلاتش ناراحت. سر تکون می‌داد که چه اوضاعیه و سینو می‌گفت بله بله باید یک فکر اساسی کرد برای این اوضاع.
روی تخت زیبا نشستن و شروع کردن برنامه‌ریزی که باید سرشو منفجر کنیم. خوب کارتونا انفجارای بی‌درد و نازنینی دارن.
مثلا سینو می‌گف بیاید سرشو منفجر کنیم. نانا می‌گف دس و پاشم. نانا می‌گف باید با سنگ بزنیمش. سینو می‌گف و با چوب.
هر دو عین دو آدم دارای آرمان به مطرح کردن نقشه‌های ناشی از تماشای خشانتای تام و جری‌یایی‌شون علیه علی می‌پرداختن.
بعدش که زیبا اومد ازش پرسیدم بچه‌هامون علیو زدن؟ زیبا روسریشو برداش و دکمه‌های ماتنوشو باز کرد و گف ها..خوبش کردن.
خودش بود.
همون  آدمی که همیشه‌ی آماده‌ی زدن و انتقام گرفتن و پیروز شدن در دعوا بود.
آدم ِ دعوایی.
همون دختری که با هم‌دستیش دخترای معلم دبستانمونو تا حد مرگ زدیم. یا  برای عباس و امیر چاله کندیم و روشو با شاخ و برگ پوشوندیم. همون بودیم.
مادرایی که نقشه‌هاشونو از تماشای کارتونا می‌گرفتن و بچه‌هاشون به منفجر کردن بی خون و خون‌ریزی علی می‌پردازن.