شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 10:39 ب.ظ


عنوان الکی.
از فردا...ها ها.
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392 ساعت 2:58 شماره پست: 1132
خوب.
بعد نانا خواس تاب‌بازی کند هلش دادم. و زود خسته شدم. بن نق زد من هم خسته بودم. دلم هم خواس خودم سوار تاب بودم و کسی هلم می‌داد.
نانا را با قول و تطتمیع گفتم پیاده شود. نانا قهر کرد بن گف از این لوس بزیا بدم میاد..ما بچه که بودیم کتک می‌خوردیم و لج می‌کردیم..محلش ندادم و زیر لب گفتم بچه هم بودی یه انوی منحصر به فرد دیگه بودی...
بعد نگاش کردم. گف مامان یادته کلاس اول بودم می‌اومدی مدرسه می‌گفتی بذا بوست کنم من می‌گفتم نه بیرون از حیاط مدرسه..یادم بود.
گفتم سال بعد میام جلوی همه سر صف بوست می‌کنم اونم رو لبت که داد زد نه مامااااااااااا تو رو خدا. کاش اینو یادت ننداخته بودم.
جدی همین کارو می‌خوام بکنم. هیچی هم نمی‌شه. خیلی هم خوب می‌شه.
بعد سنگ‌فرشارو دیم خوش‌رنگ و طرح...چقد خوب وبدن. به خودم گفت خوراک قدم زدن. با کی؟ هیچ‌کس. تنهایی. ام پی تری در گوش با آدیداس..یا نایک...ها خوبه.
از فردا.
تپه‌هایی صاف شده
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392 ساعت 2:44 شماره پست: 1131
بعد رفتیم اون دس. بن گف تپه‌هایی هس صاف شده که میان‌بره..خواسیم برگردیم از میون‌شون که گف نه ماما..اصنم خوب نیسن عقرب اینا دارن..رفتیم اون سمت..یه پوستر دیدم نوشته شعار نه فقط عمل..اون باغچه رو دیدم که پر گل بود و عطر تندی داش و من یه‌بار کلی گل ازش چیده بودم وقتی با کسی در موردچیزهایی حرف می‌زدم که حول محور تن می‌گش..او آن روز روشن‌فکرانه از من می‌خواس اجباری حس نکنم...
بعدش حس کرده بودم.
انگار سال‌ها از آن روز می‌گذرد که من نانا را بازی می‌دادم و با او حرف می‌زدم. حرف‌های خوبی می‌زدیم. انسان لاجرم حس می‌کرد با پدر روشن‌فکری نوین در ارتباط است. اما حرف‌ها همیشه خوبند. عمل‌ها اما پشت‌کننده‌اند...
-شهرزاد ما چرا هم را می‌بینیم؟
-نمی‌دانم..لابد از هم خوشمان می‌آید..هم را دوست داریم...
دست‌ها به کمر...پشت به من...ژست انسانی زندگی از دست رفته و ناامید: آه..چه اهمیتی دارد...
حالا که نگذاشته بودم من را ببوسد چه اهمیتی داشت همه چیز.
صد سال از آن روز گذشت و من یاد حرف دوستم می‌افتم.کسی را آورده بود خانه. یارو می‌خواست در کم‌ترین زمان بیشترین کار را بکند. دوستم نگذاشته بود. کسی‌اش رفته بود بیرون و در را محکم بسته بود.
تمام مدت دختر می‌خندید و می‌گف: چرا نذاشتی بکنمت..پس بات قهرم.
حالا خیلی به خودتان نگیرید. منظور این‌که نه شما در پی ...و نه من در صدد...اما خوب اگر دوستم بود همین جواب را با لهجه‌ای غلیظ به شما می‌داد:
چرا نذاشتی ببوسمت...پس بات قهرم.
نمی‌دانم من یک جای بدنم، روحم دکمه‌ی قفل‌شو دارد. گاهی کسی حواسش نیست پا می‌گذارد رویش. بییب. بسته می‌شود همه چیز.
بیایید به دکمه‌های قفل‌شو بازشوی تن و روح هم احترام بگذاریم. کار خداست دیگر. فردا دکمه‌ی شما هم قفل که نه اصلا از کار می‌افتد..زنگ می‌زند و چه و چه...همه هم که من نیستند که درک کنند قفل‌شده‌گی چه ترکیب‌خاصی است. رویتان عیب می‌گذارند: آقای قفل شده.
مثلا.
هو می‌شوید اصلا.
خوب نیست برای وجهه‌تان حتی.
فلج شده
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392 ساعت 2:26 شماره پست: 1130
چنتا جوون نشسته بودن رو نیمکت. بن زود گف ماما از این‌جا رد نشیم. نمی‌گف هم نمی‌خواسم رد شم. من همیشه مراعاتشو کردم. از پشت سرشون رد شدیم. لابد برای پسرایی به سن بن و بزرگ‌تر تو این جا و کل دنیا حتی و سخته ببینن مردم مادرشونو دید می‌زنن و اونا هیچ کاری نکنن.
شاید برتلوچی نظر دیگه‌ای داشته باشه.
من دارم از حومه‌ی مزقنان سفلی حرف می‌زنم.
از پشت سرشون رد شدیم و بن برام گف دایی کوتلاسش یه دونه مان‌تیس که یه  جور حشره‌ی ملخ‌نمای سَمّیه به رنگ سبز پررنگ و آبی خاصیه از رو مقنعه‌ی خاله شیرینش بلند کرده. می‌گف برای جونورا قاتله این جناب مان‌تیس. و می‌گف بی‌بی مامان من- یه بار صداش کرده گفته بیا اینو ببین و بن رفته دیده یه دونه از اینا یه مارمولکو بین دساش که شبیه داسن گرفته.. یعنی فلجش کرده بوده..من ترسیدم و فک کردم چه داستان دل‌گرم کننده‌ای گفتم اینوو...هیچی نبود..الکی دنبال ماه گشتم و گفتم ببینیدش زرد شده دیگه نارنجی نیس.
نانا باز زیگزاگ رف و بن رف رو جدول.
به نانا گفتم برو رو جدول گف دسمو بگیر دسشو گرفتم و یه خورده راه رف و بعدشم دیدم حس رو جدول راه رفتنو ندارم.
اَََََه
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392 ساعت 2:17 شماره پست: 1129
من به بن نگاه کردم و دیدم شکل اندامش از حالت پسربچه‌گیش داره کم‌کم دور می‌شه. سینه‌اش میاد جلو سرشونه‌هاش برمی‌گرده عقب. قدش تا سرشونه‌امه و فک کردم یکی دو سال دیگر شروع می‌کنه از بالا نیگا کردن بم. گرچه همین الانم کم از بالا نیگام نمی‌کنه.
فک کردم اندامش مثل برادر لاتینمه. حوصله کنه بره بسازدش خوب می‌شه اما مطمئنم نمی‌کنه...اونم بدتر از من رو تختش ولوئه و کتابای به درد نخور می‌خونه...امروزم از باباش خواس کارت کانونشو تمدید کنه.
مثل امروز عصر که می‌گف ماما اگه اتاقت کمی مرتب‌تر بود پیدا کردن نمی‌دونم چی توش راحت‌تر بود... من گفتم داره شبیه باباش حرف می‌زنه و فوشای بدی به خودش و باباش دادم  ...
الانم دلم سوخ و دوس داشتم ببوسمش و اگر می‌گفتم بوس بم بده می‌مردمم نمی‌داد. این شد که گفتم بیا یه چیزی در مورد نانا تو گوشت بگم سرشو اورد نزدیک لبم و من بوس محکمی از گردنش گرفتم که گف: اَََََ ه ماما رژ داشتی؟
گفتم نه.
و به دخترایی فک کردم که بعدنا عاشق این گردن و لب و ابرو و مو و اینا ممکنه بشن. ممکنه که نه، حتما می‌شن.
 
رفتگر
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392 ساعت 2:5 شماره پست: 1128
بن ازم پرسید: راسی ماما دوس داری بعدا چیکاره شم. چه می‌دونم چرا من به این‌چیزا فک نمی‌کنم. می‌خواسم بگم چه می‌دونم هر چی دلت خواس. ترسیدم بخوره تو ذوقش. گفتم هر چی خوشت بیاد و دوس داشته باشی. گف بابا گفته دکتر شم..تو چی می‌گی؟ من گفتم هر چی دوس داری مامان...بعد اون گف یعنی دلم خواس رفتگرم شم؟ گفتم آره بعد فک کردم واقعا برام فرق نمی‌کنه اگه رفتگر شه یا اینم جز شعارای نارنجی‌پوشیانه‌اس...دیدم جوابی ندارم. ترجیح می‌دم رفتگر نشه اما اگه بشه از بودنش خوشحال باشه و می‌دونسم هیچ رفتگری از رفتگر بودنش خوشحال نیس.
یعنی من که این‌طور فکر می‌کنم. شاید آدمای دیگه‌ای باشن که احساسات مهرجویی گرایی‌شون غلیظ باشه. بندَهَ بی‌اطلاعُم.
موتزرلا فیرا فورا
+ نوشته شده در یکشنبه نهم تیر 1392 ساعت 1:57 شماره پست: 1127
خوب از بیرون اومدم الان.
من و بن و نانا رفته بودیم دور بزنیم. اولش من به سال گفتم که رفته بود بخوابه که من رفتم بیرون گف این ساعت؟ تنها؟ من گفتم دارم می‌رم بیرون کی میاد همرام؟ نانا مثل همیشه زودتر از همه اعلام آمادگی کرد. بن اولش به ساعت نگاه کرد و بعد به گوشیش.
به سال گفتم من و نانا رفتیم بیرون.
سال گف بن رو ببرین گفتم دوس نداره بیاد زور که نیس. سال به بن گف بن برو با مامان و خواهرت..بن صورتش تو هم رف. من زود گفتم بابا دوس نداره نیگای ساعت کرد...سال گف دوس داره  و این به ساعت نیگا کردنش هم به من رفته...بن راه افتاد و من مثل یک دهاتی اصیل زیر مانتوم دامن چین چینی پوشیدم و صندل  پا کردم و راه افتادیم. من داشتم تو خیابون کش دامنمو جا به جا می‌کردم که رو شکم کاملا صافم عرق کرده بود که نگهبان رو دیدم تو تاریکی خودشو باد می‌زد و چشمش طرف ما بود..خجالت کشیدم و  دس از سر کش دامن برداشتم و نانا ماه رو نشونمون داد.
زودتر از همه ماه رو می‌بینه. گف ماما بن ببینید نارنجی شده.

من هر چی نیگا کردم ندیدم. بن دیدش. بعد بن گله‌ی سگارو نشون داد و گف ببین دارن می‌شاشن که قلمروشونو مشخص کنن...من گفتم ازش فاصله بگیرن و رفتیم تو پیاده رو. نانا که مثل همیشه راه رفتن عین آدما بلد نبود. می‌رقصید و بن تموم مدت زیر لب تکرار می‌کرد موتزرلا فیرا فورا..نمی‌دونم یعنی چی اما وقتی نانا جلوی دامنشو بلند کرده بود و شورت و شکمشو در معرض دید عموم قرار داده بود اونم به دلایلی نامعلوم، بن قاتی کرد و گف ماما ببین دختر احمقت چیکا می‌کنه..من به نانا تشر زدم دامنتو بنداز پایین و نانا سمت بن دوید بزندش که زده بودش روی دستش و من به هردوشون گفتم اگه فقط یه بار دیگه دعوا کنن می‌فرستمشون خونه..بعد باز نانا رقصید جای راه رفتن و باز بن خوند موتزرلا فیرا فورا فیرا فورا...