شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 10:41 ب.ظ

می‌خِی
+ نوشته شده در شنبه هشتم تیر 1392 ساعت 3:48 شماره پست: 1117
جان‌های خاکستری می‌خوانم. فصل سه. آن‌جا که دختر ده ساله خفه شده و قاضی با زرده‌های تخم‌مرغی عسلی بر سبیل "خب، خب، خب .." می‌گوید.
نویسنده سعی کرده بگوید چقدر قاضی بی‌احساس است. واقعا هم هست اما من هم عمویم وقتی مرد، عمویی که در شش و هفت و هشت سالگی باهاش،همراش بر روی جدول خیابان می‌نشستم و بامیه‌عسلی می‌فروختم و مشتری هم کم داشتیم، یعنی تا خبر مردنش را شنیدم این فکر به ذهنم رسید که حیف. دیگر از دیدن تلویزیون محروم شدم.
اینش برایم مهم بود با این‌که به اندازه‌ی یک دنیا هم غصه‌دار بودم.
نویسنده مگر جای قاضی هست؟ بوده؟ می‌داند چقدر منتظر مشتری بوده‌اند..می‌دانست جقدر پشه و مگس تارانده‌اند..می‌دانست وقتی کسی می‌پرسید بامیه چند..عمو چطور با خجالت می‌گفت فلان و می‌پرسید می‌خِی؟ و یارو که می‌رفت قاضی که تخم‌مرغ‌های عسلی‌ش را همان نزدیکی جسد خورده دلش برای عمو سوخته و توی همان سن اشک‌هایی مسخره‌ای توی چشمش جمع شده..
نویسنده  خیلی رودار است. خوب قاضی متاسف است..اما مگر او دختر را خفه کرده؟  به حال او چه فرقی می‌کند. او قبلا بامیه‌هایش را نفروخته..عمویش را از دست داده...و وقتی شنیده که عمو سکته کرده یک‌هو فکر کرده وای حالا بابایم تلویزیون را به مدت یک سال خاموش خواهد کرد...
چرا هی باید برای دخترهای ده ساله‌ی خفه شده دل سوزاند..وقتی ما مسبب مرگشان نیستیم..مگر دخترهای ده ساله اگر به سن قاضی رسیدند برای سکته‌ی عموی قاضی، برای بامیه‌های عسلی ِ فروش نرفته..برای می‌خیِ نافرجام عمو دل خواهند سوزاند؟..یا قضیه فقط "ده سالگی" است؟
یا نویسنده این‌ها را به یک ورش هم حساب نمی‌کند چون او مسبب‌شان نیست و نمی‌نشیند فکر کند خوب قاضی هم مسبب خفگی دختر ده ساله نیست.