شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 10:54 ب.ظ

حس کردم صدای فکرم خیلی جدی‌ است و اصلا تن صدایش خش برداشته. نه بابا! جو فمنیستی تکانم داده بود.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ساعت 3:26 شماره پست: 672
شب کوری استاد ما
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ساعت 0:58 شماره پست: 83
اول دبیرستان طرح کاد داشتیم. یعنی چهارشنبه‌ها می‌بردنمان یک مدرسه‌ی دیگر. که باید سوار اتوبوس می‌شدیم تا بش برسیم. تو مدرسه انتخاب می‌کردیم بافتنی یا خیاطی یا گلدوزی یاد بگیریم. خوب بود. من بافتنی یاد گرفتم.کمی هم خیاطی.چیزهای گاگولی هم بافتم. یک دامن به دردنخور. با یک بلوز که شبیه پولیور شیرو بود.شیرو را می‌شناسید. نقش سلطان و شبان سریالی به همین اسم که آهنگ قشنگی داشت: دری ریری ری ریری. تشکر نکنید می‌دانم کاملا آهنگ رو حس کردید. من بدیعم. اصلا.
بعد آن روزها اتوبوس‌ها خیلی افتضاح بودند. شلوغ و کولرندار و قسمت زنانه مردانه یکی. وسط مردها پیرزنی ولو بود و وسط زن‌ها مردی بغل زنش نشسته بود. کاری به این مسائل تبعیض‌ناگرایانه‌ی جنسیتی ندارم.منظورم این است که خیلی کسی در پی تفکیک و انفکاک نبود چون همه‌امان منفک فی‌ سبیل اله بودیم. اما خوب از این حرف‌ها زده می‌شد:
دختری داد می‌زد آقا در عقبو باز کن. که مجبور نشود برود از در جلو بلیط بدهد و انگولک شود اما راننده‌ها مثلا همین ممد قوطی خودمان که نمی‌دانم زنده است یا مرده حالا، لج می‌کردند. حق داشتند. دخترها لاشی بودند و بلیط نداده پا به فرار می‌گذاشتند. یکی‌اش خودم. قسمت بیشتر دوران دانش‌آموزی‌ام در حال فرار از بلیط دادن گذشت.
استدلالم این بود: پول بلیط که مستقیم به جیب راننده نمی‌رود. خلاصه هر چه بود وقتی رسید که اگر دختری زنی می‌گفت آقا در عقبو باز کن پسرها یا مردهایی بودند که بگویند: آقا خانم می‌گه در عقبتو باز کن. این‌طور شد که من نسبت به نگاه مردها به زن‌ها دچار سوء‌هاضمه شدم.
من چه می‌گفتم؟ در مورد طرح کاد بود. از زن‌هایی بگویم که توی اتوبوس مثلا بلیط‌شان توی کرست‌شان بود. سوتین فعلی.و بلیط را چروک و خیس عرق دست راننده می‌دادند و راننده: از کجات درش اوردی خواهر من؟
خوب یک‌بار من گیر کردم لای در.در واقع در رویم بسته شد. من جیغ زدم. خیلی جیغ زدم تا از لای در درم اوردند. از شدت نحیفی مثل یک نشان‌گر ناطق کتاب بودم. همان که باباهایمان با روزنامه به شکل یک فلاش درمی‌آوردندش. پرس شدم. حالا بودم در رویم بسته می‌شد؟ غلط می‌کرد اتوبوس پنچر می‌شد..
می‌گویند چاقی بد است. هه.
یک‌بار موج جمعیت مونث من را راند ته اتوبوس. از من چیزی نمانده بود جز ته خودکارم. از شدت فشار و له شدن و این‌ها مجبور شدم به گرفتن سینه‌های زنی عظیم‌الجثه و سیاه که چادرش را لای دندان گرفته بود..سینه‌ها عین کش‌هایی پهن در دستم کشیده شدند و زن داد زد تخم سگ کندیشون...دنبالم هم بود تا ته مسیر که گیر بیاورد بکوبتم لابد، من قایم شدم پشت سر بچه‌ها...یک‌بار هم رفتم و پرت شدم توی بغل زنی که نشسته بود. خیلی زشت بود زنه. از شدت زشتی‌اش لپم را کشیدم. یعنی دیدید جنوبی‌ها وقتی می‌ترسند یا خجالت می‌کشند یا ذوق می‌کنند دست می‌کشند رو لپ‌شان این‌جوری و می‌گویند:وووووی؟ تهرانی‌اش می‌شود اِ وا. خلاصه من ووووی گویان لپم را به حالت چنگ کشیدم چون وقتی چشم باز کردم دیدم یک دندان و یک چشم به من زل زده. زن به عربی گفت: شو های گامت اتیر بخدهه؟!!من دیگر طاقت نیاوردم و گفتم سامحینی خاله لعد اتریدین ایر ابفردت عزچ و پیاده شدم. فحش‌های زن بدرقه کننده‌ی راهم بود بت الچلبش را خودم شنیدم. بچه‌ها گفتند به مادرم هم فحش داده. حالا هیولا حتما مرده.
خلاصه در این رفت و آمدها بود که غلام‌رضا که سال قبلش باهاش دوست بودم و برای این دوستی پدرم در راه اسلام کاملَنم را سرویس کرده بود آمد و گفت: بت گوفتوم برا تولدوم عطر نه‌یار عطر جدایی می‌یاره.
پارسالش من یک اسپری دویست تومنی بو گندو به او داده بودم و او می‌گفت یعنی اعتقاد داشت اگر به دوست دختر یا پسرت به اصطلاح خودش عطر هدیه دهی در اسرع وقت جدا خواهی شد ازش...اما در اصل آمده بود تیپ سیاه یک دست مو پشت بلند شلوار ساسون‌دار فکلی‌اش را به رخم بکشد. با کفش قیصری و کمربند سفید. دقیقا داشت با من اختلاط می‌کرد که خانم فاطمی من را دید. من مجبور شدم فرده‌ی عز خانم فاطمی را ببوسم که به پدرم نگوید. من را از طرح کاد مدتی اخراج کردند. این شد که به خواندن رمان‌ها فهیمه رحیمی روی آوردم و الان هم در خدمت دوستان هستم. می‌خواهم بگویم چقدر گذراندن دوره‌ی طرح کاد در زندگی کمکم کرد. اسم اولین رمانی که از خانم یا آقای فهیمه رحیمی خواندم تاوان عشق بود. خیلی متأثرم کرد. یک دختر داشت ارمنی. می‌بردندش اسرائیل یک استاد هم بود دختر می‌رفت خانه‌اش کار بکند و او نمی‌کردش.آخر کتاب توی بغل استاد سر می‌‌خورد و مسلمان می‌شود. موهایش صاف بود و بلند و خوشکل بود. من که گمان می‌بردم خیلی زشت هستم با حسرت به بغل استاد فکر می‌کردم. استاد کونان یا یک همچین چیزی بود اسمش. این شد که بعدها فکر کنم به کش تنبون ح جیمی آویختم. حتی بعدها گفت بیضه‌اش را در این آویختن‌ها معیوب کرده‌ام. بیچاره استاد من شامس نداشت. دختر زیبا عاشق استادش شد و استاد یک حوری گرفت، استاد ما دست بر بیضه‌ی معیوب برد و شب‌کوری گرفت.
[عنوان ندارد]
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1392 ساعت 3:25 شماره پست: 671
نیشگون
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم آبان 1391 ساعت 2:7 شماره پست: 86
پی ک جویدم. پول‌هایم را بو کردم. سیگارم را بوسیدم و بش گفتم فردا شب می‌کشمش امشب نمی‌شه.شورت تمیز و اتو شده‌ی مهندز را دادم دستش که مستاصل مانده بود بدونش چه کند. لخت زیر لحاف نشسته بود و وقتی رفتم توی اتاق دیدمش ماتم‌زده دستی بر سر گذاشته. گفتم چی شده؟ گفت لباسش را درآورده که بخوابد و حالا مانده چطو بلند شود شورتی از توی کشو بردارد گفتم خوب فقط خودش است توی اتاق..گفت چه کسی بلند می‌شد در را می‌بست؟..این‌جا ریاضیات خوب و منطق به درد انسان می‌خورد. من بودم متوجه بسته نبودن در نمی‌شدم.
روی نانا لحاف کشیدم. لحاف بن را کنار زدم چون خیلی عرق کرده بود و با دوتا بلوز گرفته بود خوابیده بود. اس ام اس ترون را حذف کردم که نوشته این روزها زیاد می‌شاشد. حامله است آخر. دیابت حاملگی هم گرفته. اما خوشبخت است کابینت‌هایش نارنجی است.جیـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــغ. اتاقش صورتی بنفش. اتاق پسرش(هایش تا دو ماه دیگر)زرد لیمویی و سبز، هالش آبی با یک دیوار زرشکی که مثل دیوارهای خانه‌های شهرهای بالا تویش عکس‌های خانوادگی بگذارد. راستی دکتر. یک چیزی: وقتی من می‌گویم شهرهای بالا منظورم از لحاظ جغرافیایی است نه ارزشی مقامی.
شوهر ترون خیلی دوست دارد نظرم را در مورد همه چیز زندگی‌اش بداند. من را برداشتند با جناب فیلم صامت که مسئولیت تمام تعارف‌ها و نظر دادن‌های تعارفی و غیره را انداخته گردن من حتی وقتی ترون باشد نظرخواه که خواهرش است- برد خانه‌اشان من چون از ترون بدم نمی‌آید خیلی از همه چیز تعریف کردم .فکر کردم چه بگویم که بیشتر خوشحال شود. بعد وقتی برگشتم اس ام اس داد: شهرزاد شوهرم می‌گه دوستت نظری در مورد خونه‌امون نداره؟! ما هنوز به هم می‌گوییم دوست. مثلا سال وقتی ترون زنگ می‌زند هنوز می‌گوید شهرزاد بیا دوستت پای تلفنه یا وقتی من به ترون زنگ می‌زنم شوهرش می‌گوید ترون دوستت..کمی لوس است اما می‌خواهیم بگوییم امل و زن برادر و خواهر شوهر نشده‌ایم علیرغم این همه سال.
اما از طریق این اس ام اس من فهمیدم بادمجان واکس زدن‌ها و گل لقد کردن‌هایم از نظر خودم زیاد بوده. اما از نظر آقای خرس قطبی زیاده از حد تعریف‌خواه هیچ بوده. یعنی من باید تا در خانه‌ی هنوز اثاث نشده رو باز می‌کردند به حالت سجده می‌افتادم و اشک می‌ریختم که وای ترون چه خونه‌ای انشالا خیرشو ببینید. من تعارفم نمیاد تازه یاد گرفتم بگویم الهی. قربونت برم. اینا. تازه چند ماهه. عین آدمی که بعد از سی سال خرفتی و مالاندن کمر به دیوار یاد گرفته باشد از دستش برای خاراندن کمرش استفاده کند  و وقت و بی‌وقت از این تعارف‌ها استفاده می‌کنم. هم. اما خوب فکر کن من رفتم توی اتاق خوابش و به ترون پیشنهاد دادم که کجا می‌تواند کاندوم‌هایشان را قایم کنند که بچه‌ها نبینند. حتی به ترون گفتم طعم اسموکی این کاندوم‌هایی که قرار است از چشم بچههایش دور نگه دارد هم آمده که ترون با همان شکمش کمی دنبالم دوید و به‌ام گفت بی‌حیا. خوب خواهر مهندز است دیگر. هنوز عین دبیرستان‌مان به آن کارها می‌گوید: آن کارها و داشتن بچه‌ی تمیز از داشتن بچه‌ی نرمال به نظرش بهتر است. با این وجود برای این‌که خیلی نظر داده باشم به‌اش پیشنهاد دادم آن تو رفتگی دیوار را کمد دیواری نکند بلکه کتابخانه و دکوری‌اش کند...همه‌ی این‌ها را گفتم و حتی گفتم چه خوب که حمام بغل اتاق خواب است و به‌اش گفتم عکس یک زن لختی بزند به دیوار روبه‌رویی تختش یا یک منظره‌ی مستهجن و او باز با کیف زد روی پشتم..این‌ها را یواشکی توی گوشش می‌گفتم مهندز و خرس قطبی توی هال بودند انگار اتاق خواب  محلی باشد-طبق یک قرارداد نانوشته- برای چشم‌سفیدی زن‌ها ..ان‌ها نیامدند..ما که رفتیم بیرون به اتاق خواب وارد شدند من از حیاط خلوت نگاهشان کردم که دست‌ها را در هم گره زده به سقف نگاه کردند و در سکوت خارج شدند. با این وجود آقای خرس قطبی هنوز ناراضی است که نگرفتم کونش را نیشگون بگیرم و بگویم عجب خونه‌ای جیگر. اصلا همیشه حواسش به من است که ببیند چقدر ازش و از زنش و بچه‌اش راضی‌َم. زندگی‌تان را بکنید. رضایت من چه اهمیتی دارد. رضایت خدا مهم‌تر است. چیکار دارید من که چقدر فکر می‌کنم شما خوبید. مگر من فکر می‌کنم شما فکر می‌‌کنید چقدر خوبم؟
شوهر آن یکی هم خو ...سکوت کنیم.