شنبه 3 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 10:55 ب.ظ

نوشته شده در سه شنبه بیست و هشتم دی 1389 ساعت 1:3 شماره پست: 919
رضا خندید. گفت یک ترانه دارم عربی، بلوتوثتو روشن کن بفرستمش. فرستادش. از دست گوشی و زلم زیمبوه‌اش خندید. ترانه یک لالایی بود. آرام و غمگین. رضا گفت گوشش بده.. گریه‌ام گرفت و به روی خودم نیاوردم.
سالواتوره گفت روسریت را درست کن سینه‌ات معلوم است..دیده می‌شود. درستش کردم. سالواتوره گفت چرا غمگینی؟ گفتم نمی‌دانم. رضا آمد کمی در مورد کتاب حرف زد. در مورد فیلم. با من و سالواتوره. بیشتر نگاهش به سالواتوره بود حرف‌هایش با من. مثل خیلی از مردها. خوب چون من یک زن متاهلم که یک سالواتوره دارم...و سالواتوره‎ها به‌اشان بر می‌خورد وقتی خودشان هستند مردهای دیگر، مستقیما زن‌هایشان را مورد خطاب قرار دهند، مردها و سالواتوره‌ها در این زمینه قوانین نانوشته‌ی توافقی دارند...رضا گفت از کدامشان خوشت آمد؟ گفتم داگ ویل...ازد یگری‌هایش هم خوشم آمده بود. دوست داشتم دست بگذارم روی داگ ویل. گفت چرا؟ گفتم از آخرش دلم خنک شد. خندید. ..خیلی خندید...به سالواتوره گفت تو هم دیدیش؟ سالواتوره گفت نه..رضا گفت اگر می‌دیدیش از جواب الانِ شهرزاد می‌ترسیدی و من اضافه کردم و برای همین عین من می‌خندیدی...این را آرام بی لبخند در حالیکه سرم پایین بود گفتم و هیچ کدامشان نشنیدند.
سالواتوره تا رضا رفت گفت دیگر اینقدر باهاش صمیمی نشو..دیگر اینقدر خودت را لوس نکن برایش...خودم را لوس کنم؟...کی خودم را لوس کرده بودم مگر؟
آه که چقدر پایان داگ ویلم آرزوست.