سه‌شنبه 20 شهریور‌ماه سال 1397 ساعت 09:34 ق.ظ

رفتند صبحانه. برادرم و سال. حوصله نداشتم. گفتم برایم چیزی بیاورید. بچه‌ها خوابند. بالکن را باز کردم. صدای دریا صبح‌ها خوب است. نانا روی دفتر کوچکی نوشته:
دفتر دومینو. چندتا برگه است. منگنه‌اشان کرده به هم. دفتر کوچک نامنظمی درست کرده برای ثبت امتیازهایشان لابد.
وقت نشد بازی کنند و من زود دلم سوخت. وقتی عشقش را به زندگی می‌بینم دلم پر از مهر می‌شود. حین نوشتن خاطره‌ی نه چندان نزدیکی از کسی یادم آمد. من توی حمام که درش را از تو قفل کرده بودم جیغ می‌کشیدم و او پشت در حمام گریه می‌کرد...بعد نشسته بود روی تک پله‌ی روبروی حمام و گریه کرده بود...زیاد...عمیق..

نمی‌توانم در موردش بگویم عزیزم..یا آخی...یا گناه دارد یا چه...اما می‌توانم خوشحال باشم که قبل از دیر شدن قبل از گذشت وقت پشیمانی حاصل  از آن حادثه و حال و هوا را رد کرده بودم. متاثر شده بودم، غمگین...و البته فراموش نکرده بودم دلیلش  را یادم مانده بود. خوشحالم که تاثر و دلسوزی را با آگاهی همراه کرده‌ام.

ناراحتم و اگر راه بدهد و آن آدم توی مسیر زندگی‌ام قرار بگیرد دست به زخم‌های آن روزش که حتم دارم هنوز هم برایش زخمند و درد دارند دست خواهم کشید. می‌توانم مثل کودکی ترسیده و غمگین به چسبانمش به سینه‌ام و پیشانی و سرش را ببوسم و بگویم نترس..اما دلیل تمام آن قفل‌های بر در حمام و جیغ‌ها و مشت‌هایم بر در و دیوار حمام و خودم و تو را می‌کشم، چی؟ یادم مانده. بهتر هم هست.

بخشیده‌ام کاملا. ذره‌ای کینه یا نفرت یا دشمنی ندارم باهاش. اما خیلی یادم مانده که چه شده بود. یعنی حس و حال خودم یادم مانده.
خوب...حق داشتم. نمی‌گویم چرا کردم. می‌گویم متاسفم که به آن روز افتادی. بیا بغلم. و می‌دانم که اگر کسی ضعیف و ترس‌زده و له و لورده و داغان باشد در قبال اشتباهش در برابرت به این معنی نیست که حتما پشیمان یا تصمیم گرفته تکرار نکند یا حتی مداومت داشته باشد بر تصمیمش.

فردا باید برگردیم. حس از دست دادن خوشی و لذت ندارم. یا محرومیت.

خوشحال و راضی‌ام که به این مرحله رسیده‌ام. شاید استرس برگشت به خانه‌‌ی نامرتب باشد اما ترس از رها کردن رفاه و تفریح و لذت وجود ندارد.

آیا به این دلیل است که کل زندگی تبدیل به تفریحی طاقت‌فرسا شده؟ یا لذت بردن همراه با تعقل گشته؟ یا فقط خط و مرز تفریحات و جدیات و واقعیات زندگی مشخص‌تر و پررنگ‌تر است؟
هر چیزی وقت و جای خودش را پیدا کرده.