X
تبلیغات
رایتل

ایرج، زنوبه، نجیه و نجات.

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 04:34 ق.ظ

ایرج همسایه‌ی پدرم ایناس. پدرم دوستش نداره چون مسجد نمی‌ره و ریش و سیبیلشم  تیغ‌کاری می‌کنه یا همچین چیزی من دوستش دارم چون گل می‌کاره و تمیزه. مودب و قشنگ و بانزاکت حرف می‌زنه.

مثلا چند روز پیشا که سال عینک آفتابی ریبن زده بود و شلوار جینش تیره بود و نو و روی همون براش پیرن سفید کتون خریده بودم..به سال گفت من ازتیپت خوشم میاد آقا..خوش‌تیپ بودی خوش‌تیپ‌تر شدی ...یاد جوونیای خودم افتادم.

اینا رو با حسرت نمی‌گفت..مثل کسی می‌گفت که اون‌چه باید در جوونی انجام می‌داد رو داده بود و حالا دیگه چیزی از دنیا طلب‌کار نبود...محله‌ی بابام اینا تمیز نیس اما خونه‌ی ایرج تمیزه.

لادن می‌کاره..گل ساعتی..آهار...همه رو با دقت و به ترتیب...باغبونی مرتب و مرزدار سبک موردعلاقه‌ی من نیس اما این نظم رو در کار ایرج تحسین می‌کنم.

نمی‌دونم چن سالشه. بابام می‌گه فکر کنم هشتاد.

به‌هرحال ایرج از اون چیزاییه که با اومدنش دنیا رو قشنگ می‌کنه و روحیه‌ات رو شاد و قوی.بابام دوسش نداره اما باش سلام علیک می‌کنه. مثلا بابام یه بار به‌اش گفته ایرج خان بهتر نیس بیای مسجد گاهی نماز بخونی؟

اون به بابام یه گل داده و لبخند زده رفته.

اینا تا وقتی بود که ایرج عاشق زنّوبه نشده بود. زنّوبه اسم تصغیری و تحبیبی زینبه. زینب کوچولوئه معنی می‌ده.
زنوبه رو شوهرش طلاق داده بود. خودش همه‌جا می‌گه خودم طلاق گرفتم چون مرد نبود. انگشت اشاره‌اش رو خم و شل می‌کرد و می‌گفت إ‌ی‌طوری...همی قدی..و بلند می‌خندید...خیلی بلند... بچه هم نداره اما قد تا دلت بخواد. خیلی قد بلند و خیلی هم درشت.

عبا که سرش می‌کنه حس می‌کنی یه خیمه یا یه چادر یا یه سیاهی خیلی عظیم داره عشوه‌گرانه و در عین حال مقتدر طرفت میاد.

تا حالا من با زنوبه حرف نزدم.

اما خواهرام و مامانم برام گفتن که یه روز دوتا زن رفتن در خونه‌اش و کشیدنش و زدنش و خودشم کم نذاشته. می‌گفتن با شوهر یکی‌اشون هس. اونم  ماکسی‌اش رو از پشت بلند کرده و  پشتش رو گرفته طرف زن‌ها و کوبیده رو کفلاش که توی شورت گل و گشاد و بزرگی جاخوش کرده بودن و گفت کل شوهرت و خودت و دودمانت به یکی از ورای این هم نیست...
من این صحنه رو ندیدم.

اما خواهرام و مامانم کل این اتفاقا در حسینیه‌ی ابو عرفان که من صداش می‌زنم *ابوخرفان چون واقعا عرفانش شبیه خروفه افتاده. یعنی زن‌ها اول گفتن بریم درخونه‌اش حرف بزنیم بعد با عزیزم جونم بردنش حسینیه باش در این موردبه مذاکره بشینن که بعدش مذکرات و دل‌واپسانش و گزینه‌های روی  **طیز حواله شده به یه ور زنوبه.

از اون روز بود که زنوبه دیگه زنوبه‌ی قبلی نشد  که فقط یه زن خطرناک برای زن‌های شوهردار و دخترهای عاشق بود.. که کافر هم شده بود. چون این کار رو تو حسینیه‌ی ابوخرفان کرده بود.
ابوخرفات غیر از عرفان که یه زمانی سرایسگاه دبیرستان بمون متلک می‌نداخ و چشمک می‌زد و حالا ملت رو می‌بره کربلا یه حسینیه هم داره که محرماش بیشتر شبیه کارناواله تا تعزیه‌خوانی. یعنی کل عروسک سبزپوش و جوی خون و فلان راه می‌ندازه و به ملتی که می‌رن حسینیه‌ی قادرچلچراغ فحشای ناموسی می‌ده.

اما اون روز دخترا می‌گن که وقتی با بقیه جمع شده بودن حسینیه‌ی ابوخرفان دیده بودن زنوبه هیچ کوتاه نمی‌اومده از کولی‌بازی..حتی وقتی زن‌ها به شکایل اماما اشاره کرده بودن و گفته بودن زنوبه از اسمت خجالت بکش...رفته تو حیاط و گفته قربون امام برم که می‌دونم راضی نیس به چیزایی که بم می‌بندین...عینی هر کی خم نشه عنگولکش نمی‌کونن.

این رو با لهجه‌ی عربی گفته و اضافه کرده لابد شوهرت خم شده بود  نجیه خاتون، که ازش سواری گرفتم عینی...تخم شوهرت رو بچسب نذارش تکون بخوره عینی..نیا در خونه‌ام بکشونیم حسینیه و جلوی روی ..

اشاره کرده  به پوسترای اماما...

-اُ جلوی روی اینا قربونشون برم بم می‌گی با شوهرت پریدم..

همه می‌دونستن زنوبه با شوهر نجیه  و برادر نجات(دختر عمو پسرعمو بودن)  اونقدر پریده تا گفته بس...اما با این حرفش یه کم ملت ساکت شدن..بعد زنوبه گفته از این بعد هر کی بیاد در خونه‌ام دنبال ...یر پلاسیده‌ی شوهرش یا زیدش با اون‌جاش کتلت درست می‌کنم.
این قصه تا مدت‌ها بین زن و مردای کوی مسجد آقام اینا می‌چرخید...هر کدوم یه طور و توی هر جمعی یه جور تعریفش می‌کردن اما ته‌اش همه به این نتیجه رسیده بودن که زنوبه فقط خطرناک و کافر نیس. خیلی هم شره.

ایرج همین اواخر خیلی عجیب عاشق زنوبه شد. زنوبه نذری چیزی داشته و چون هیچ کس ازش غذا نمی‌گیره برده بود برای ایرج که اعتقادی به کافر و مومن بودن کسی نداره و  تنهاس و دلش به گلاش خوش بود. گلای باغچه‌اش و گل روی زنوبه.

ایرج نزدیک خونه‌ی پسرش می‌شینه. با نوه‌اش بازی می‌کنه و گل‌کاری.

یه روز به بابام گفته بود که حاجی عبد، دیونه‌ام کرده زنوبه. دیونه.

به نقل از بابام، بابام در مورد حضرت یوسف و زلیخا داستان‌ها نقل کرده برای ایرج و گفته بهتره ایرج اگه ****سولت له نفسه بگه معاذ الله  و تمامش کنه که العیاذ بلله به گناه نیفته که گناه در پیری از نمی‌دونم چی جوانی بدتره.

ایرج از همه‌ی اینا چیزی متوجه نشده بود...اما به بابام گفته بود نمی‌دونی چه زن مهربونیه.
بابام گفته بود خو عقدش کنه

ایرج گفته بود قبول نمی‌کنه

بابام گفته بود پس ولش کنه..

ایرج گفته بود دیونه‌ام کرده..دیونه..

امشب خواهرم می‌گفت گل‌های ایرج پژمرده شدن...زنوبه را هم  دیدن تو مسجد گفته برای نیمه‌ی شعبان همه‌اتون مولودی خونه‌ام دعوتین..گفته داره می‌ره کربلا و و دلش می‌خواد قبل از رفتن از همه حلالیت بطلبه..

بعضی زنها باش روبوسی کردن و تبریک گفتن( حتما نه نجیه و دختر عموش نجات)..

ایرج اومده به بابام گفته نمی‌شه با ابوعرفان صحبت کنه یه جایی تو اتوبوس براش پیدا کنن؟


ابوخرفان: خرفان جمع خروف به معنی گوسپند

طیز: باسن

سولت له نفسه: از آیه‌های سوره‌ی یوسف فکر کنم که به معنای نفسم وسوسه‌ام کرد یا به گناه متمایلم کرد



یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 03:53 ق.ظ

آناهیتا.ج به نانا گفته:

- نانا من دارم به‌ات می‌گم ما توی این مدرسه به هیچ‌جا نمی‌رسیم..

نانا پرسیده: چرا آناهیتا.ج؟

آناهیتا.ج گفته چون مدرسه‌ی دولتی کوثر چهل و پنج دیقه زنگ تقریح دارن. یعنی مغز ما می‌تونه چهل و پنج دیقه تفریح کنه.

نانا داشت ناهارش رو می‌خورد.

لقمه‌‎اش رو قورت داد و گفت:

بت گفتم که آناهیتا می‌گه پدرش رئیس شرکت نفته؟

سرم را تکان دادم که یعنی نه گفته به من.

- هیچی آناهیتا.ج می‌گه پدرش رئیس شرکت نفته..تو دلم گفتم کونت احتیاج به تفریح داره آناهیتا.ج نه مخت..چون تو اون کلا در حال تفریحه.

من و سال به هم نگاه کردیم و سال با چشم‌های باز به نانا که داشت قارچا رو از سوپش درمی‌اورد نگاه کرد.

تا همین چن وقت پیش نانا مگه دختر صداکلفت تخس کوچولویی بیش نبود که توی سه سالگی می‌گفت:

*بن انت دمرت حیاتی؟!..خربت اخلاقی.

ها؟

چرا بود.


* بن تو زندگی‌ام رو به نابودی کشوندی...اخلاقم رو خراب کردی.

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 03:41 ق.ظ

شیرین. د هم‌کلاسی نانا عاشق شده. عاشق علیرضا پسردایی‌اش. این را توی دفتر خاطراتش نوشته و هستی. ر این را خوانده و کلاس و مدرسه را پر کرده. شیرین. د اولش سرش را گذاشته روی نیمکت و گریه کرده و گفته هیچ‌کس درکش نمی‌کند. بعد که دخترها رفته‌اند به خانم یا همچین کسی بگویند گفته بابا خوب منظورش هم‌بازی بودن است...علیرضا را مثل برادرش دوست دارد و دلش می‌خواهد باهاش بازی کند.

بعدش که کمی هیاهو خوابیده به نانا دفترش را نشان داده که نانا عین جمله‌اش را نقل کرد:

من علیرضا را دوست دارم. اما او من را دوست ندارد. خیلی بد است.

نانا پرسیده منظورش از  خیلی بد است کل موضوع است یا علیرضا. شیرین. د متوجه نشده نانا چه می‌گوید اما چشم‌هایش از اشک برق زده و به نانا گفته

من فقط به تو می‌گم نانا...من عاشقشم. اعتراف می‌کنم به عشقم.

نانا هم یک لواشک کیوی داشته که دوست نداشته خواسته بدهدش به‌اش اما بعد یادش آمده همیشه از دست آب دماغ کشیدن‌های شیرین. د سر کلاس عاصی بوده.

پس فقط لواشک را گذاشته توی کیفش و فکر کرده بروم خانه برای ماما تعریف کنم.


ماما انتی زغیره.

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 03:35 ق.ظ

بن صبح زود رفت بیرون بدوه..نگرانش می‌شم. زنگ زدم دیدم مشغوله..باز زنگ زدم..برداشت:

- بن؟ برای چی صبح به این زودی رفتی بیرون..خطرناکه..عصرا بدو...شبا..
- صبح خیلی زود نیس..دارم می‌رم سر ایسگاه اتوبوس..

- مواظب خودت باش..اصلا چرا گوشیت رو بردی با خودت...مگه ممنوع نیس..

- چیزی به اسم ممنوع نیس معنی نداره تو زندگیم کوچولو..

- دردسر درست نکن..خطرناک هم هس..قطع کن بذار تو جیبت یا کیفت..ندزدنش و آسیب ببینی..

- باشه..خداحافظ

قطع می‌کند.

زنگ می‌زنم ..باز مشغول است. لابد دختر..شاید دختر...یعنی دختر؟!..نمی‌دانم هر کس هست..از این‌که گوشی به دست صبح به این زودی دارد باهاش حرف می‌زند حس خوبی ندارم..

می‌روم توی هال.

کیک می‌بینم و شیر و میوه.

برای نانا گذاشته.

عزیزم.

کوچولوی بزرگ‌شده‌ی من.

سه سال است قبل از رفتن تغذیه‌ی خواهرش را می‌گذارد کنار روی مبل.
زنگ زدم. برداشت: بن ممنون برای تغذیه‌ی نانا..اما تو رو خدا مادر حتی اگر من زنگ زدم دیگه برندار..
- ماما؟* انتی زغیره...

- بن با تواما...بلند می‌خندد و قطع می‌کند.


* ماما تو کوچولویی.


او می‌رود کیف کشان.من درد خیلی چیزا کشان

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 03:28 ق.ظ

نانا که رفته بود مدرسه دیدم کفشش جابه‌جا کنده شده..رویه‌ی براق سیاه کفشش...خوب می‌شد حالا حالاها پاش کنه ولی واقعا کفش کهنه و مستعملی بود..گفتم کسی چیزی گفت بت؟

حدس می‌زدم دیگه..

گفت چرا..دخترا گفتن نانا چرا برای عید کفش نخریدی؟...چرا کفشت قدیمیه..

گفتم چی گفتی؟

چسباش رو بست..ضربه‌دری..شونه‌های خیلی باریکش رو بالا انداخ.

- اهمیت ندادم

- واقعا؟ اما ببخش مامان جان..من باید دقت می‌کردم و می‌دیدم کفشت کهنه شده..ببخش..

- مهم نیس واقعا ماما..حالا که پول صندوق رو برنده شدم می‌تونم برای خودم این ماه کفش بخرم

- نه ..لازم نیس..خودمون می‌گیرم..اون رو بذار برای چیزایی که خیلی دوس داری و ما زورمون میاد بخریم

خندید.

دوتا دندون خرگوشی صاف تو صورتش درخشید

روی مقنعه‌اش رو بوسیدم

- ببخش که ناراحت شدی..

با تعجب نگام کرد

- ماما من ناراحت نشدم واقعا...چون برام مهم نیس..چون اون احمقا و حرفاشون اصلا چیز مهمی نیستن..عادت کردم ...اما فکر کنم تو ناراحت شدی؟ انگار خودت رو گذاشتی جام..شایدم یاد بچگیات افتادی..

- ها؟!..نه..خوب..آره..یه کم یاد بعضی چیزا افتادم..

- غصه نخور..فردا هم برام قیمه درست کن یا خورش بامیه.

کیف سنگینش رو دنبال خودش کشید.

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 03:20 ق.ظ

چسبا زیر آب داغ گوله گوله شد و کنده شد. همین‌طوری دستام رو می‌شستم و فکر می‌کردم که دیشب چی یادم اومد که یه‌هو زدم وسط سرم و گفتم ای وای بر من...چه کرده بودم من...دقیقا همین‌طوری و اصلا باورم نمی‌شد که اون آدمی که تو اون خاطره یادم اومد من بودم..اما سال پریشبا..یا قبلش؟ نمی‌دونم کی بودش که بم گفت خودت رو ببخش بابت هر چی بود و نبود..
گفت این رو بت می‌گم چون ارزشش رو داری...
اصلا امشب سال رو دیدم که سرش تو گوشیش بود و لبخندی رو لبش..داشت با دوستای دوره‌ی دانشجویی‌اش حرف می‌زد...گشته بودن پیداش کرده بودن..فکر کردم کسی من رو می‌گرده؟ کسی دنبالم هست؟ کسی دلش می‌خواد پیدام کنه..

چرا باید مقایسه کنم؟

خوب کی باید دنبال من بگرده وقتی آدمام رو پیش خودم دارم..سال و بچه‌ها..و خودم.

به خودم گفتم خودت چی؟ دنبال خودت گشتی؟ پیداش کردی؟

شونه بالا انداختم..نمی‌دونم واقعا...اما برا فردا خورش بامیه می‌پز از اون عربیای درجه یک..یه قسمت بزرگم رو تو این چیزا پیدا می‌کنم آخه.

یکشنبه 2 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 03:15 ق.ظ

 رفته بودم دست‌هایم را از چسب بشورم بیرون توی روشویی. یه هو جانم پر از عطر برگ لیمو شد. همون‌طور عطری و تازه. نمی‌دونم چرا. بعد دیدم امشب رو قرآن بخونم قبل از خواب...یا یه دعا از صحیفه سجادیه؟

نمی‌دونم

اما قلبم تازه و زنده بود.

و ادرک شَه‌رَزاد الصباح..فسکتت عن الکلام المباح

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 05:59 ق.ظ

در بعضی از کشورهای عربی سلام را هنگام خداحافظی هم می‌دهند. همان بدرود.

سلامات جمعش است. در فلسطین و اردن و گاهی سوریه سلامات یک طور خداحافظی مردمی و دوستانه هم محسوب می‌شود.
بعضی‍‎وقت‌ها کنایه‌آمیز هم هست.
انگار به کسی می‌گویند حالا خیلی وهم برت ندارد...بیدار شو صبح شده.


عنوان از هزار و یک شب: پس صبح شد و شهرزاد سکوت کرد.

سلامات

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 05:57 ق.ظ

مطمئنا من اگر بخواهم از نویسنده‌ی محبوبم در دنیای عرب حرف بزنم از احلام مستغانمی حرف نمی‌زنم. احلام مستغانمی بی‌شک نویسنده‌ی خوبی است و نوشته‌هایش خواندنی.

برای من تا سنی.
تا مرحله‌ای بهتر است بنویسم. بله تا مرحله‌ای. مهم‌ترین کاری که با نوشته‌های احلام مستغانمی می‌شود کرد این است که ازش دیالوگ برید. دیالوگ‌های ادبی برای کانال‌هایی که در این زمینه فعالیت می‌کنند و اصلا هم بد نیستند و من دوست‌شان ندارم.

چند وقت پیش زیاد که فلسطینی است و در بیت لحم دنیا آمده و از واتساپ برای من فیلم و عکس‌هایش را فرستاد که مشغول رقص با دانش‌آموزانش است..که ممکن است فردا نباشند..که عکس پدربزرگش در کوچه‌های قدس زیر بوته‌های یاسمین و لیمو را گذاشته پروفایل...که خیلی خیلی قشنگ  و تاثیرگذار می‌نویسد از غسان کنفانی به‌عنوان نویسنده‌ی مورد علاقه‌اش نام برد.

غسان هم خوب می‌نوشته. موساد هم او را کشت و این طبعا در محبوبیت آثارش نقش مهمی ایفا می‌کند با این‌وجد غسان کنفانی هم را نمی‌توانم زیاد بخوانم.

قلم زیبا و دردآلودی دارد.
قلمش درد و غم دارد و عشق. اما نویسنده‌ی من نیست.

می‌خوانمش و تحسین می‌کنم و رد می‌شوم.

شاید با همین زیاد بود که در مورد احلام مستغانمی حرف زدیم.

به من گفت نویسنده‌های مورد علاقه‌ی عربت کدامند؟

چندتایی نام بردم.

مردد بودم بنویسم که از احلام خوشم نمی‌آید یا نه که خودش با خنده پرسید: احلام را که دوست نداری؟ جایگاه یک زن با احساسش نسبت به احلام در نزد من تعیین می‌‎شود.

جدای از این مسئله که دغدغه‌ی تعیین جایگاهم در نزد او آخرین همم بود اما خنده‌ام گرفت که بالاخره کسی از دنیای عرب پیدا شد که در احساسم نسبت به این نویسنده شریک باشد.

بعد ادای زن‌هایی را درآورد که خیلی مرید اویند.

این‌طوری:

- نظرت له و تخیلت سرواله معلق تحت شرفتی..تبا انه قتل ابی.

به او نگاه کردم و شلوارش را دیدم که زیر پنجره‌ام آویزان است...لعنت! او پدرم را کشته.

خندیدم.
تلفیق خوب و هوشمندانه‌ای از خلاصه‌ی دغدغه‌های این نویسنده. مردها و آن‌چه مردها درست می‌کنند در ما و احساس‌مان به‌اشان و گذشته‌امان به پدران‌مان.

خوب دغدغه‌ی بی‌ارزشی هم نیست. و چه بسا که اصلی‌ترین دغدغه‌ی پنهان و عیان بیشتر زنان باشد اما مورد علاقه‌ی من نیست. یا دیگر نیست.

به‌هرحال آن روز زیاد خیلی اتفاقی وقتی از واتساپ تماس گرفت و با لهجه‌ی فلسطینی خوبش با من حرف می‌زد به این نتیجه رسیدم  که خود همین زیاد با مجموعه قصه‌هایش نویسنده‌ی موردعلاقه‌ی من نیست. یعنی شک ندارم که زیبا و قشنگ و خیلی تاثیرگذار می‌نویسد و مصاحبتش مفید و شیرین و عالی است.

اما؟

تمام این‌ها مورد علاقه‌ی من نیست.

شاید فقط یک چیز نظرم و توجه‌ام را جلب کرد و آن این است که وقتی پرسید اهل کجایی؟!...گفتم..گفت آه! عرب‌ستان بود اسمش قبلا...چیزی نگفتم چون شنیده بودم در این مورد اما نخوانده بودم جایی..
اما خودش گفت شَه‌رَزاد! غسان کنفانی..داستانی دارد که در مورد زنی است که در عرب‌ستان زندگی می‌کند.

بخوانش.

گفتم باشه.

بعد انگار عجله داشته باشد گفت سلامات..سلامات شهرزاد.

سبک و رها و ..

شب نوشت که او پیرمردی پنجاه و چند ساله است و بهتر است مواظب قلبش باشد.
خودم را زدم به راهی که بازگشتی ندارد و گفتم بله من هم بهتر است مواظب خودم باشم چون در بیت لحم یا به قول خودش عرب‌ستانِ ایران..ته‌اش آدم دوست دارد چیزهایی را بگوید به دیگران که دوست دارد.

نقطه‌‎اشتراک..حس این‌که کسی را داری که می‌توانی در مورد چیزهایی که دوست داری و می‌دانی باهاش حرف بزنی.

چه خوب.

اما ..اما ...سلامات به قول زیاد.

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 05:26 ق.ظ

به ذهب گفته بودم جومپا لاهیری را بخواند. مترجم دردهایش(ترجمان دردها/ مژده دقیقی) را و همنامش را. حس کردم برای او که وضعیت مشابهی دارد شاید جالب باشد. برایم نقدی فرستاد. از جایی.

درش نوشته بودند که لاهیری علیه سنت‌های هند شورش کرده و غرب‌زده و..حرف مفت.

آدم‌ها چطور چیزی را می‌خوانند؟ یعنی وقتی چیزی را می‌خوانند به چه‌اش دقت می‌کنند؟ کجایش دردشان می‌آورد؟ علیه کجایش جبهه می‌گیرند و حس می‌کنند توهین شده به‌اشان الان؟

من معمولا نقد چیزی را نمی‌خوانم که نخوانده‌ام و نقد چیزی را نمی‌خوانم اگر خوانده باشم و در موردش فکر کرده باشم. فقط وقتی بعد از خواندن اثری، چیزی دستگیرم نشود سعی می‌کنم بفهمم دیگران در این مورد چه گفته‌اند که در همان وادی فکرم را به جریان بیندازم.
یعنی نقد یک اثر برای من  حاصل حس و فکر من است نه  سعی در یاد گرفتن این‌که "چگونه در این مورد فکر کنم" از روی آثار دیگران. به‌هرحال دیدن این‌که دیگران چگونه در موردی فکر می‌کنند خوب است و گاهی عجیب است.

چطور می‌شود به درک ناقصی از یک مسئله رسید؟

فکر طرف ناقص است یا تعصبی چیزی دارد؟ اعتقاد خاص و سفت و سختی در مورد چیزی دارد که سرمنشاء و آب‌رسان تمام تفکرات و توجهاتش است؟

در همنام که ده یازده سالی از خواندنش می‌گذرد من متوجه این شدم که نویسنده علیه کاستی‌های هر دو فرهنگ شوریده. جاهایی در مورد هند و زندگی هندی و آداب و رسومش نوشته که در عین خوبی‌ها و صمیمیت‌ها مشکلات خودش را دارد. جاهایی هم در مورد زندگی آمریکایی و بزرگ شدن در در آن فرهنگ و مشکلاتی که در پی این بزرگ شدن پیش می‌آید و مشکلاتی که خود به خود در این فرهنگ وجود دارد.

فرهنگ سنتی و شرقی که آدم را وابسته و زودرنج و ضعیف بار می‌آورد و فرهنگ غربی که آدم را آزاد و قوی و بی‌احساس و ماشینی بار می‌آورد. این حرف کلی است البته.  اما چکیده‌ی همنام این بود.
دلیل این‌که کسی نقدی را با تندروی و بدون تامل می‌نویسد نمی‌دانم. شاید خصومت شخصی و مسائل خصوصی و شاید سواد و دانش کم.
به‌هرحال جومپا لاهیری را در خاک غریب و گودی  دوست نداشتم. اما در همنام و مترجم دردها همچنان  یکی از نویسندگان زن مورد علاقه‌ی من است.


شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 05:09 ق.ظ

وقتی دیشب ماشین را زدم به درخت‌ها و پیاده شدم ببینم چه شده به خودم گفتم این را خواب دیده بودم. نمی‌خواهم قدیس‌بازی دربیاورم و پیشگوی جمع باشم و من می‌دونم و من می‌دونستم گالیور بازی دربیاورم.

ولی واقعا خواب مکرر من، خواب هر از چندگاه من این است که تند و سریع می‌رانم و رانندگی بلد نیستم. دیشب که ماشین عین تیر از جا جهید و خیلی سیخ و سریع خورد به درخت‌ها و ایستاد دیدم همیشه توی خوابم کسی داد زده بوده ترمز بگیر.

سال بوده.

سال هم واقعا توی ماشین داد می‌زد ترمز بگیر و من هول کردم و گاز دادم.

چی شد؟

زنده ماندیم اما به این نتیجه رسیدم که ارتباطات عجیبی بین بعضی چیزها هست که نمی‌دانم چی‌اند.

ها عینی؟! خوش نداری؟

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 04:57 ق.ظ

این‌جا نمایشگاه زده‌اند. نمی‌دانم نمایشگاه چه اما غرفه غرفه دیدم. چند شب پیش سرور در حالی‌که پیچ و تاب دائمی‌اش را از دردهای دائمی‌اش داشت و توی هم رفتن‌های صورتش شاید واقعی و شاید نمایشی نشان می‌داد دل‌پیچه دارد گفت:

نمایشگاه زدن

سال گفت ما نمایشگاه نمی‌ریم. شلوغه. گرونه. بنجلاشون رو میارن می‌ندازن به ملت و ملت شادن که تخفیف گرفتن.

من گفتم: دوست دارم نمایشگاه برم. ببینم چی دارن.

همان‌موقع هم حوصله‌ام سر رفت ها. ولی لج کردم با خودم. به خودم گفتم بلند شو برو ببین چی دارن..به خودم جواب دادم: چی دارن مثلا؟ جنس دیگه.

خوب بله اما می‌خواهم بروم واقعا.

بعد سرور دفاع کرد از نمایشگاه و سعید چون هنوز مبلوک نشده بود خوشحال شد.

- راست می‌گن سال...بریم..کلی چیز میارن..سرور و شهرزاد برن خرید من و تو یه گوشه وایسیم حرف بزنیم ..بخندیم.

سال گفت از ایستادن و حرف زدن و خندیدن بدش می‌آید.

بعد به من گفت نمی‌رویم.

امشب موقع دور زدن دیدم غرفه‌ها را.

- آقا می‌بری‌مون نمایشگاه؟ بچه‌ها خیلی دوس دارن..می‌گن کاش بابا جان ما رو ببرن نمایشگاه.

نگاه کرد.

سرم را انداختم پایین و ریشه‌ی شال را دور انگشتم پیچدم. بعد با سر پایین نگاهش کردم.

منتظر بودم بخندد یا بگوید از دست تو..یا بگوید فیلم در نیار..فیلمم نکن شهرزاد من خودم سینمام از وقتی گرفتمت..اما صدا کلفت کرد و گفت:

بچه‌ها دوس دارن یا خودت می‌خوای بری زن؟! طفلای معصوم رو چرا بهانه می‌کنی؟

جووون...جووون جیگر شده بود سال. باهام راه می‌آمد. چی بهتر از این؟!

- مام دوس داریم آقا..اما رو حرف‌تون حرف نمی‌زنیم..اگه دوست ندارید نمی‌ریم و شالم را مرتب کردم. و جمع و جورتر نشستم.

- نه که دوس نداشته باشم..اما دوس ندارم قاتی شی با مردا...هی زن و مرد مالیده می‌شن خوش ندارم...

که دیدم دست‌ها را به هم زده‌ام و می‌گویم:

-ها عینی؟! خوش نداری؟...خوش هم خوش داری...*گواد انت اتریدهه من الله...مالیده شی به..

بعد هر دو نگاه هم کردیم و من سرفه کردم و با خنده گفت نوچ نوچ..یعنی فیلمشم نمی‌تونی بازی کنی...می‌ذاشتی ادامه بدم خو..خودم رو نمی‌گفتم منظورم تو بودی ..ببین صبر نداری..خراب می‌کنی همه چی رو..
چرا قطع کردم بودم حرف‌هایش را؟ خوب صبر می‌کردم تمام کند بعد...نمی‌تونم..نمی‌تونم می‌میرم انگار...
بعد دوباره نرم شدم و گفتم بمیرم که چی گفتم آقا..می‌بری‌مون آقا..

فرمان را چرخاند طرف خانه و گفت فحش ندی آره.

* چی عزیزم؟! خوش نداری؟..خیلی خوب هم خوش داری....ج...کش تو از خداته..مالیده شی به..

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 04:30 ق.ظ

ولی خوب به حسابش رسیده‌اند. خوشم می‌آید دانایی قابل توجهی بین آدم‌ها هست در این زمینه.

شنبه 1 اردیبهشت‌ماه سال 1397 ساعت 04:18 ق.ظ

 من خیلی نجلاء فتحی را دوست داشتم. نمی‌دانم چی‌اش را دقیقا. صدای خش‌دارش  را یا زیبایی طبیعی یا ..نمی‌دانم به‌هر حال از هنرپیشه‌های مورد علاقه‌ی کودکی‌ام بود.

حالا خوب سنش بالا رفته. آدم است. زیبایی‌اش را از دست می‌دهد. مریض می‌‎شود و هزار و صدهزار و یک دلیل دیگر. همین اواخر دچار بیماری صدفی شده بود. یکی دو سال است که تحت درمان است.

این عجیب نیست و طبیعی است. اما عجیب...؟ نه عجیب نه. مایه‌ی تاسف برای من البته و نه برای کس دیگری چیزی است که نویسنده‌ای کویتی که او هم زن است برای این خانم نوشته:

“عزیزتی نجلاء فتحی، أسطورة الجمال فی السبعینیات، نصیحة من القلب لا تنشری لک صور فی هذه المرحلة من عمرک ودعی الجمهور یعیش على صورک القدیمة”.

نجلاء فتحی عزیز. اسطوره‌ی زیبایی دهه‌ی هفتاد. نصیحتی  از ته قلبم برایت دارم. عکس‌هایت را در این مرحله از زندگی‌ات منتشر نکن. بگذار دوست‌دارانت با عکس‌های قدیمت زندگی کنند.

این را زنی نویسنده و تهیه‌کننده‌ی سریال‌ها و ..کلا زنی است که مثلا حرفی برای گفتن دارد نوشته. اظهار نظر مادرم یا زن ف نیست. یا ور ور من و خواهرهایم  در دورهمی‌های خواهرانه.
این‌ها با چه چشمی به خودشان نگاه می‌کنند؟ خودشان را چطور و در واقع چه می‌بینند؟ کجای این دنیا و کجای آدم‌ها جایگاه خودشان را متصور می‌شوند؟

واقعا صورتم کش آمد و دو طرف لبم را دیدم که طرف پایین کشیده شده. توی ذوق زن و احمق.

بعد تازه اضافه کرده:

اسألی زمیلاتک کیف حافظن على جمالهن واتبعی نصائحهن وعودی للظهور بلوک قریب للسابق ولکن بعمرک الحالی، میرفت أمین من جیلک لا تزال جمیله جداً، نادیه الجندی لازالت جمیله، وغیرهن، وحتى إیناس الدغیدی اللی مصوره معک لا تزال محافظة على رونقها فی سنها الحالی”.

از همکاران زن بپرس که چگونه مواظب زیبایی‌اشان بوده‌اند و به نصیحت‌هایشان گوش بده و با ظاهری شبیه ظاهر قبلی‌ات ظاهر شو..با همین سنت.میروت امین همسنت است و هنوز زیباست خیلی، نادیا الجندی هنوز زیباست...و بقیه هم..و حتی ایناس الدغیدی که باهات عکس گرفته هنوز هم مواظب زیبایی خودش است در این سن..

من قلب محبة عاشت سنوات على أفلامک لا أرید أن أراک بهذه الصورة حتى أظل أعیش على جمالک السابق”.

از قلب دوست‌داری که سال‌ها با فیلم‌هایت زندگی کرده دوست ندارم تو را این شکلی ببینم.

می‌خوام دوست نداشته باشی..چقدر آدم‌‎ها خودشان را " نمی‌خوام این‌طوری ببینمت " فرض کرده‌اند.

می‌خواهم نخواهی و می‌خواهم نبینی و اگر نمی‌خواهی ببینی کور شو و نبین.

بابا طرف مریض بوده. شصت و نه سالش است. ..به وقتش زیبایی داشته..زیبایی‌اش را زندگی کرده و حالا دارد سنش را زندگی می‌کند..لزومی ندیده برود خودش را سوزن‌باران کند یا جایی‌اش را ببرد یا اضافه کند به خودش چیزی را....و اصلا خیلی راحت دلش خواسته همین باشد...راحت است باهاش..چی‌کار کند برایت که تو، توی پنجاه ساله  دیگرنمی‌توانی با خاطره‌ی فیلم‌های بیست سالگی‌اش خیال‌بافی‌های بیست ساله  بکنی؟!



جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 09:15 ب.ظ

این‌جا کمی کمی پرت است و حالا مرد چاقی زن ریزه‌ای را دست انداخته دور شانه‌هایش و صدای کرکر و هرهر زنه را شنیدم و جیغ بوسه‌ی مرده را..من خودم را تند تند مشغول تایپ کردن نشان دادم و وقتی دختره یا زنه سرش را کرد توی باغچه‌امان و گفت ئه! آدم هست...می‌نویسه و خندید. بلند صدای بی‌ادبی درآوردم.

حالت بدنم را دیدم که هجومی است و خشمگین است.

همیشه این‌طوری است. رگ عبدی‌ابوزواد در من تپنده و زنده است.

خوب نیست اما به درک.

جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 09:12 ب.ظ

سعید با سال قهر است. در واقع سال مسدودش کرده. چون چند شب پیش این‌جا باران بود و صاعقه.

نه راستی این نبود. از جاهای دیگر باید بگویم.

سعید گفت خوب شهرزاد بگو تعطیلات عید رو چگونه گذراندی؟ گفتم خانه بودم مشغول رسیدگی به امور زندگی و یکی دو روز بچه‌ها اصرار کردند ببریم‌شان خانه‌ی پدر مادرم که بردیم‌شان.

گفت خودت و بچه‌ها رفتید و سال تنها ماند؟

گفتم بله.

بعد دیدم تکان ریزی خورد؛,  انگار کونش با سرش قهر باشد. کونش یک طرف. سرش طرف دیگر.
این یعنی ناراضی بود یا نکته‌ای حالش را بد کرده.  حسش کردم و نگفتم تا فردایش سال آمد و گفت سعید را مسدود کرده. خوشحال شدم.  گفت که سعید گله کرده

که او چقدر طرح آشپزخانه‌ی سفید برای سال می‌فرستد و چقدر برایش قلیه میگو پخته وقتی او و ابوعلی مشغول ساختن حوض توی خانه بوده‌اند اما او خوشی‌هایش را می‌رود با دیگران( دیگران؟ فیلمی نیست فقط از نیکول کیدمن، من هم هستم در این‌جا) و بدبختی‌هایش را می‌آورد این‌جا...تازه سال با او روراست نیست. چرا نگفته تنها است روزهای آخر تعطیلات عید؟
سال نگفته بود که سعید نیاید پیشش.

به‌هرحال سال بلاکش کرده.

من هم فحش‌های دنیا..زشت‌ترین فحش‌های دنیا را با صدای بلند به سعید دادم. و به سال گفتم اگر سعید برگشت و نکردش خودم دست به کار می‌شوم.

گفت حرفم خیلی زشت است...گفتم می‌دانم سعید این را از خدا می‌خواهد اما سال خوب می‌داند منظورم چیست. منظورم این است که بریند به سالف سالف سالف جده.

سال گفت باشه بابا...قاتی نکن ارزشش را ندارد. کمبود دارد. عقده دارد. مریض است. حسود است. خانه و خانواده ندارد و به ما به چشم کسانی نگاه می‌کند که دوست دارد قاتی‌اشان شود. گفتم باشه اما حق ندارد گه زیادی بخورد و حسادت این را بکند که با من رفتی بیرون..تازه نزدیک بود صاعقه بزند به‌امان..گفت این‌که چیزهایی را از من پنهان می‌کند برای این است که حالم خوب است و خوب است و خوب است و خوب است و یک‌هو قاتی می‌کنم...

به‌هرحال سعید فعلا مبلوک است و به‌زودی م..یوچ هم می‌شود. انشاءالله

جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 09:03 ب.ظ

از خانه‌اشان که زدیم بیرون سال گفت از سعید متنفرم.

آه کشیدم.

- افتاده بمون نشیمن‌گاه اُ نشیمن‌گاه...نترس نمی‌تونیم سفیدش کنیم...من یکی که بشینم تو وایتکس هم عین روزگارم سیاه و کبوده.

خندیدم.

- اشکال نداره مهندز..قِبولت داروم.

- قربانت.

رفتیم.

کمی دل‌گرفته و مایوس.

سفید باشه بی‌روحه.

جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 08:50 ب.ظ

چند شب پیش وقتی از حجامت‌گاه سمت خانه برمی‌گشتم؛ ئه؟! نگفتم؟ یادم رفت. حجامت شدم. بعد می‌گویم چطور و چی اما نمی‌گویم کجا. بعضی‌وقت‌ها آدم نباید بگوید کجا خوب.

چه بی‌ادب.

بعد حالم گرفته بود. گفتم سال؟! گفت بنال. الکی گفت ها؟! گفتم برویم پیش سرور خواهر سعید؟ گفت چرا؟ گفتم چون در این شهر هیچ دوست و فامیلی ندارم. مطلقا. هیچ‌کس و گاهی دلم می‌خواهد بعد از حجامت بروم پیش کسی.  خندید. گفت هر روز حجامت می‌‌شی مگه؟ بار اولته که.

از این تفسیرها می‌کند سال. نمی‌داند دارم سعی می‌کنم بامزه شوم. باشم. اما موفق نمی‌شوم. به‌هرحال من را برد پیش سعید و خواهرش.

سعید خواب بود و بیدار شد و رفت دستشویی. سرور دلش را گرفته بود. همیشه افسرده است. همیشه. همیشه دلش از چیزی گرفته. یا جایی‌اش درد می‌کند. شاید حق داشته باشد. زندگی‌اش پر از حقارت و بدبختی بوده. اما حداقلش پول داشته‌اند.

حالا این‌ها را ول کن.

هیچی بعد سرور می‌گفت روده‌هایش ورم دارد. کمی ترسناک و شرم‌آور بود. اما اظهار همدلی کردم و گفتم عزیزم.

گفت چی شده؟

گفتم هیچی دارم می‌گویم عزیزم.

گفت آها..مشخص بود که عادت ندارد به‌اش بگویم عزیزم. بعد سعید شروع کرد رنگ انتخاب کردن برای دیوارهای پذیرایی‌امان. گفت قرنیزها را یک وقت تیره نکنید ها...هیچ خوشم نمیاد.

می‌گفت اتاق خوابت رو می‌خوای چه رنگی کنی؟

گفتم نمی‌دانم..شاید سفید. اتاق نانا؟ گفتم خودش گفت بن؟ گفتم خودشان انتخاب می‌کنند..نمی‌دانم..گفت اگه پذیرایی‌تون رو سفید می‌کنید نشیمن‌گاهتون رو دیگه سفید نکنید.

جرات نداشتم به سال نگاه کنم چون باید به حالت سجده و سیخ سقوط می‌کردم سمت پایین. آن‌جا که روی میز یک استکان چای جلویم بود.

چون سیخ نگاهش می‌کردم فکر کرد خیلی توجه‌ام جلب شده. گفت پذیرایی سفید باشه می‌شه با پرده‌  و مبل رنگی‌اش کرد..اما دیگه نشیمن‌گاه سفید باشه خیلی بی‌روح می‌شه...سال دست گذاشت روی زانویم. چندبار آرام کوبید. به علامت خسته نباشید و تبریک می‌گم به‌ات بابت این معاشرت‌بازی..و به معنی بلند شو بریم. بس  است که هر چقدر در مورد نشیمن‌گاه‌مون و رنگش شنیدیم.


برو جلو بوق بزن.

جمعه 31 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 08:38 ب.ظ

سال دارد وضو می‌گیرد. جورابش از جیبش آویزان است. از آن یکی جیبش دسته کلیدش آویزان است. وقتی آمدیم توی این خانه روباهی دیدم توی باغچه. رو تل سوخته‌ی درختان خشکی که سوزانده بودند. چند روز طول کشید تا خاموش شد. به‌خاطر گرمی هوا.

روباه استخوانی و خاکستری بود. سگی هم بیرون بود. باید مثل قصه‌های بچگی به جان هم می‌افتادند. اما کاری به هم نداشتند. روباه فرار کرد. سگ دور شد.  گربه‌ای هم همان‌جا ماند.
گل‌گیر ماشین کج بود. دیروز کوبیدمش به درخت‌ها. سال چیزی نگفت. اما من گریه کردم. گفتم بی‌عرضه‌ام...بی‌کفایتم و گریه کردم. سال گفت لوس نکن خودت رو..مهم نیست..پیش میاد..گفت خودش هم ..
اما من همچنان نالیدم و مالیدم و خودم را روی دیوار سر دادم و گفتم هیچی نشدم و هیچی نخواهم شد و ...از این حرف‌ها ...ته‌اش به‌اش گفتم از زندگی‌اش می‌روم که خوشبخت شود.

گفت یاد بگیر برانی و چندبار با سینه‌ام بوق زد. بی‌هیچ احساسی. برای شوخی.

چرا این شوخی‌ها را دوست ندارم؟ نمی‌خنداندم.

اما گفتم طلاقم بده من تو را بدبخت کردم.

خمیازه کشیده و لحاف را کشید تا زیر گردنش و گفت استامبولی‌ات خیلی خوب بود.

زیر چشمم پف دارد از گریه.


سه‌شنبه 28 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 05:18 ب.ظ

احتمالا باید تصمیم بگیرم ننویسم که بنویسم. 

شنبه 25 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 09:13 ب.ظ

بستنی لیوانی با قاشق چوبی، خوردم نانا کاکایویی. لیسکی.

من به او یک بوس سفید دادم او به من یک بوس سیاه.

بعد درست وقتی حس کرد در امان است بستنی اش نصف شد و او فقط نالید 

مامان

گفتم جانم؟

قورتش دادم ...شکمم سرد شد.

حال داد.

جمعه 24 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:41 ق.ظ


Body and soul رو دیدم.

حوصله‌ام رو سر برد و بی‌نهایت ازش ملول و دل‌زده شدم.

هیچ دوستش نداشتم. هیچ چیزش رو.

مطلقا.

خوب به لیست فیلمای بد امسالم اضافه شد.

در واقع به لیست فیلمای خیلی بد و چرت و به‌دردنخورم.

چهارشنبه 22 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 08:16 ب.ظ

خو باشه بابا فمیدیم گل تو پروفایل یعنی کون را به رسمیت نشناختن..مردین هاـ...کشتین یعنی...

عین عن یبوست میچسبن ب یه چیزی که مده.

سه‌شنبه 21 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:52 ب.ظ

کتاب خوبم را گذاشتم روی میز بغل تخت. میز گرد کوچک قهوه‌خوری؛ که رنگش هزار اسم دارد و من به همه‌اشان می‌گویم قهوه‌ای. مثلا کاراملی. نسکافه. شکلاتی. خردلی تیره. آجری. گل ماشی..برای من اسمش یک‌طور قهوه‌ای می‌باشد.

کتاب خوبم را گذاشتم روی آن یکی کتاب خوبم. اولی رو به من است رویش. با برگ‌عایی که از لای‌شان تا خوردگی یکی از صفحات را می‌بینمم. جنس ورق‌ها کاهی است. که سنگین نشود حجمش. مدل چاپ جدید کتاب‌ها که خوب است. که جزء از کل را که بلند کنی انگار آن طرف خیابان مدرس صادقی را بلند کردی. به همان کم‌حجمی و سبکی.
کتاب خوب اولی رنگ جلدش را نمی‌‍بینم و یادم نمانده. دومی صورتی کم‌رنگ است/ اصلش مشکی است. با چاپ طلایی. اما جلد کاذغی رویش که من از گوشه‌هایش آزادش برای علامت‌گذاری استفاده می‌کنم سفید صورتی است.
جدیدا دقت می‌کنم. به رنگ جلد‌ها. سبز. صورتی. سفید نارنجی.و مشکی. با چاپ طلایی برجسته‌ی گوشه‌ی جلد: چاپ بیست و پنجم.
برجسته و طلایی. طلایی برای جلب توجه. برجسته هم.

خودم را در خانه‌ی جدید تصور می‌کنم. در اتاق خودم. گوشه‌ی حیاط با سقفی اریب و پلیتی. حمام دارد اتاق که چه خوب. دستشویی ندارد. دستوشیی بغل اتاق است البته. بعد می‌توانم دیوارها را طیف‌های مختلف سفید و خاکستری کم‌رنگ کنم. با تخت. یک کاناپه می‌‌گیرم. فقط یک کاناپه. شاید سفید یا دودی. یا ماشی. یا خرمایی. یا حنایی قاتی با قهوه‌ای و قرمز خیلی تیره.

با آباژوری آویران بالای سر. برای خواندن. یک اجاق توی طاقچه برای قهوه یا چای. یا دم‌نوش. یخچال؟ نو ثنکس. آن وقت دیگر جا نمی‌شوم توی اتاق. خوب؟

بعد دوستانمان را می‌آورم. هاهاها. دوستانم. چقدر که من هم دوست دارم. خوب آدم‌‍هایی که سرشان به تنشان می‌ارزد و می‌شناسم مجازی‌اند. می‌توانم فکر کنم یک روز یکی‌اشان می‌آید.

ذهب قطب است. بلوط می‌‌آید؟
خوب بلوط می‌آید. می‎‌چرخد توی اتاقم و می‎‎گوید:

مبارک باشه عزیزم..توی استحقاقش رو داشتی.

بعد من چون از تاماس بدنی و چشمی خجالت می‌کشم با زن‌ها..و بعضی از مردها..شروع می‌کنم تند تند حرف زدن یا دلقک‌بازی درآوردن که رد گم کنم. پنهان کنم خجالتم را..بعد می‌گویم مرسی بلوط..و می‌‎گویمک بیا یک قهوه بخوریم و در مورد چیزهایی حرف بزنیم.
مثلا چی؟

نمی‌دانم. شاید راز زندگی و از این حرف‌ها.
شاید هم جواهر یک بار بیاید و برایم فال قهوه بگیرد.

یا ذهب بیاید و هر دو به عربی از مادرهایمان بگوییم.

نمی‌دانم.

شاید هم ز. خ بیاید. مجرد است البته و جوان. مادرش می‌گذارد؟

نمی‌دانم.
مشاورم می‌‌گوید من نباید روابطم را وسعت ببخشم. می‌گوید برات خیلی بد است.می‌گوید برای همین وقتی می‌روم آن‌‌جا، آن‌جا یعنی خانه‌ی پدری مریض می‌شود. چون شلوغی و درهمی می‌ریزدت به هم.

می‌گوید تو چون دور و برات را با چیزهایی که خودت می‌بینی پر شده دیگر جایی برای چیزها یدگر و آدم‌های دیگر وجود ندارد . یعنی ظرفیتت تکمکیل است و یک‌هو با اشک و این‌ها سرریز می‌کند.

بلند شدم. به حمام نگاه نکردم چون دیشب ایستادم وسطش و یک شیشه شامپو خالی کردم. که بوی گند کارامل و کاکائو و نارگیل می‌داد.وقتی از آن‌جا برگشتم حالم بد بود.

صورتم را شستم. ساعد دستم پر از کرک است. چرا تمیزش نمی‌کنم؟ برای سال فرق نمی‌کند. برای خودم چه؟
می‌کند.

پس تمیزش کن. دستم را بلند می‌کنم و پس کله‌ام را می‌خارانم. بله. زیبایی و زنانگی آن‌جاست. زیر بغل. کی این‌همه براق و آینه‌وار شده؟ از کی کرم‌موبر نزده‌ام یا ..

می‌توانند تاج و جایزه‌ی فمنیسم را بگذارند سرم. باریکلا به من.

چرا؟

چون سال تمیز دوستش دارد.

آها.

تو چی؟

برایم مهم نیست.

تمیزش می‌کنی؟

فکر خواهم کرد به‌‍‌اش.

سرشانه‌‎هایم گرد و براقند هنوز. آفتاب تابیده به‌اشان. برنزه و براقند. پر و نرم به نظر می‌رسند. از روبرو خوبم. از نیم‌رخ؟

با سال سفر دونفره رفه بودیم. روز اول و ساعات اولش خوب بود. بعد حوصله‌ام سر رفت و خواستم برگردم. احساس می‌کرد در معرض قرار گرفته‎‌‌ام دیده نشدنم..پنهان شدنم..نامرئی بودنم...از بین رفته..
شالم را عمامه‌وار بسته بودم دور سرم. سال گفته سید؟ حاج آقا بیار پایین عمامه رو..گردنت از بیرون دیده می‌شه. محل ندادم. گفت چه سید گردن کلفتی هم.

پشت گردنم کلفت و چاق شده. دست زدم. تپل و خوب.

شترق زدم پسش.

سال خندید. خواستم بگویم زطمانی هم گردنم ظریف و بلند بود. و خواستنی. و بوسیدنی. و بوییدنی. و پرستیدنی. و آدم‌ها رویش می‌مردند و زنده می‌‎شدند.

خوب؟ نتیجه؟  حسی به آن زمان‌ها ندارم.

 چیزی در من تکان نمی‌خورد. دلتنگی‌ایی. نیازی. گردن کلفت و چاقم را از پشت لمس می‌کنم. با موهایی که دارد رشد می‌کند. برمی‌گردم توی اتاق. به صورتم نگاه می‌‌کنم. بالای چشم‌هایم پف دارد.
گریه کرده‌ام.

این را به زبان برادرزاده‌‎ی شوهر خواهرم می‌گویم. بچه‌ی هم‌عروس خواهرم: گریه کردم. لوس و مظلوم می‌گوید. ترحم جلب‌کن.

به خود توی آینه‌ام می‌گویم:گریه کردم.

با همان لحن

عطر می‌زنم ایوفریا گلد می‌زنم که سال سر سفره‌ی عید دادش به من  و عاشق بویش هستم. روی گردنم..سر شانه..مچ دست.
حالا بوییدنی شدم.
بعد یاد حرف Q می‌افتم. یکی از حرف‌هایش. عکس من و سال در پروفایل کشته بودش. احتمالا.بیماری ظاهری و پوستی‌اش حساسش کرده بود و هر چیزی را به خودش می‌گرفت لابد.

احتمالا فکر کرده بود که می‌خواهم بگویم مردی دارم  و به دیگری نیاز ندارم. نمی‌دانم.

اما یکی از اشعارش مبهم می‌آید توی ذهنم در مورد گل کاغذی و دیوار سفید و زنی که چشم‌هایش مخلوطی از قهوه و هل است. یادم نمی‌آید. چرا شعرها هیچ وقت توی ذهنم نمی‌ماند.

نمی‌دانم.

رنگ درهای بیروئن را انتخاب می‌کنم. می‌آیم پشت سیستم سرچ کنم شعری در مورد هل و چشم و قهوه. به عربی. باز می‌کنم صفحه‌ی گوگل را و سرچ‌های سابق طبقه‌بندی شده کنار هم چیده شده.

- زیباترین زنان جهان

- زنان زیبا مردان زشت..

کی سرچ کرده این‌ها را؟

بن گوشی دارد. نانا تبلت.

من لپ‌تاپ.

کی؟ شاید مردی که زنش سیدی گردن کلفت است بوی عطر گلد ایوفریا می‌دهد.


‌‌‌‌‎

فیه فرق کبیر

دوشنبه 20 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 05:30 ب.ظ

یه ترانه میتونه خیلی شادم کنه و یه عالمه حال خوب سمتم سرازیر کنه..

مثل الان که بوی قرمه سبزی و صدای حسام حبیب داره میرقصونتم.

پنج‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 11:15 ب.ظ

گل‌دوستم هست کارگر سال...بسته‌ی گل دیدم تو طاقچه..سال گفت برای تو گذاشته...اما چون اونا سردسیرن و ما گرمسیر نمی‌دونسته که فصل کاشت اینا به قول دختر صفری بلِ(برای) ما گذشته و دیگه دیره..دیگه دیره و دل هم که جای دیگه اسیره.

من و سال توی خونه‌اشیم.

حس الکی ِ عجیبی دارم.

انگار عقد باشیم هنوز یا یواشکی اومدیم جایی بوس‌بوسَن کنیم ...یه جور آرامش همراه با هیجان ِ بسیار ملایم.

بعدشم؟ ما از زیر کولر اومدیم و این‌جا بخاری روشنه..کتری رو گذاشتم رو بخاری  داره قل‌قل می‌کنه.

آدم هوس ایمان اوردن به خدا می‌کنه حتی.

از شدت خونگی بودن فضا.

برم پای آقامون رو با شیر‌گل بشورم بیام.

بعدش جلد سوم جنس دوم رو بشینم بخونم، شایدم تالیف کنم.

پنج‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 10:06 ب.ظ

کی بود زمانی به من گفته بود مانا باشید؟‌!

‌اون‌وقت من چه جوابی داده باشم، خوبه؟ هی فکر کردم یادم نیومد در جوابش چی گفتم، شاید گفته باشم شما هم نیستانی باشید.

هر هر هر...الان به چس‌دود تبدیل شدم از شدت بانمکی.

دوشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 01:30 ب.ظ

کاش پدرم قبول می‌کرد و می‌آمد با من برویم خانه‌ی رزاگ ازش بذر ببرم.

بذر بامیه و خیارچمبر. به‌اش هم بسپرم سه چهارتا بچه‌نخل پیدا کند برایم. برای سال بعد..مثلا بهمن سال نود و هفت..

یک خارک قرمز اگر بشود.

دیگر؟

بعد برویم طرف زمین ابوعباس فحش بدهیم به شور شدن آب.

ها؟

از شنیدن حرف‌هایی در مایه‌های جاریم وضعیتم را چک می‌کنه که بهتر است.

دوشنبه 13 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 12:25 ب.ظ

خیلی خسته‌ام.

و حوصله ندارم بروم خانه‌ی خواهرم ناهار. حوصله‌ام تا سر حد مرگ سر می‌رود.

شنبه 11 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 02:10 ب.ظ


پریروز عاشق بود (آن‌طور که خودش می‌گفت و نشان می‌داد) به نظر من چیزهای دیگری بود، هر چیزی جز آن‌چه اسمش را گذاشته بود عشق و عاشقی و به نام و بهانه‌ی همان چیزهایی از خودش بروز می‌داد.

مثلا جوگیر، هوس‌زده، جذب‌شده...؟ شاید... هوس‌باز و شهوت‌زده؟ حتما... اما عشق نه...چیزی نمی‌گفتم. 

می‌دانستم می‌گذرد.

صبح یک شعر عربی.

شب ترانه‌ای از شیرین و آوازی از ام‌کلثوم.

صبح ترانه‌ای به شدت نرم و رمانتیک فیروز و استیکری از فنجانی قهوه.

عصر یک پست برای قدمت نخل و نگاه چشم‌هایم.

صبح زود برای موهایم.

 و وقتی هم گفتم:

- من مو ندارم...

خوب برای همان موهای نداشته؛ برای کله‌ی گردی "که هوس بوسه در قلب زنده می‌کند".


آخر شب؟ مغازله‌ای نجواگونه و زمزمه‌وار و صد البته عاشقانه.

سکوت می‌کردم.

_« از این چیزها زیاد دیده‌ایم، می‌گذرد.»

این را با خودم تکرار می‌کردم.

اگر مطلبی زیبا بود تشکر می‌کردم. همراهی می‌خواست، که نمی‌کردم.

باران «بمان‌»ها و «باش‌»هایش روی سرم فرود آمد.

از چشم‌هایم گفت، از لبخند زیبا و دندان‌ها و دستم و... به من گفت در کل استان فقط خودش دکترای رشته‌اش را دارد.

گفت که از کشوری دانش‌پرور و دانش‌پژوه دکترایش را گرفته.

آرزوی موفقیت کردم.

گفت درست را ادامه بده. تشویقت کنم؟ گفت حرفه‌ای‌ترین مترجم در رشته‌‌های خودش است.

عربی، انگلیسی فرانسه.

برای اثبات حرفش بی‌که ازش خواسته باشم، سند نشان داد.

گفت هشتاد میلیون بابت نمی‌دانم چه از فلان کس گرفته و به برکت کارها و کمک‌های او بوده که طرف کاره‌ای شده برای خودش.

گفت که برادرش پزشک است و حلقه‌ی فرهنگی ادبی‌اش چقدر هم معروف.

من؟ خورش بامیه پختم.

لوبیا سبز از باغچه چیدم و یکی دوتاش را خام خام خوردم و بقیه را شستم گذاشتم یخچال.

بچه‌های بوسی را شمردم..برایشان اسم انتخاب کردم. 

ویدیوهای دکتر سیف جمال را دیدم که ذهب برایم می‌فرستد.

مینا خواهرم را گذاشتم سرکار.

به گریه‌های خواهر کوچکه گوش کردم و برایش دل سوزاندم.

گزارش سفر تخمی ننه‌خلف را به شیراز گوش دادم و جاجیم قرمزی را که برایم خریده بود را از واتساپ دیدم.

برای ترون تبلیغ کردم که غاییده بودمان که سفره‌ی عید نوروزش ببرد. به دوستان معدود مجازی‌ام گفتم به‌اش رای بدهید که دادند، دست‌شان درد نکند.

یک آفت کوچک قرمز کدو سوراخ کن جدید پیدا کردم،که خسارت‌های بزرگ به محصولاتم وارد می‌کرد:

پانزده سوراخ کوچک و بزرگ در یک کدوی چند سانتی، اسمش را گذاشتم جنده‌ی قرمز.

به بن یاد دادم چه فحشی به دوست‌دخترش بدهد.

عکس‌های عین، زید سال را مرور کردم.

یک غذای هندی با بادمجان و کنجد پختم.

آن روی  سکه‌ی زندگی آدمی را دیدم که به نظر خیلی باحال و کول می‌آمد و شاد و سرخوش و  بی‌خیال و خندان... که که بسیار تاریک و اندوهگین و غم‌انگیز بود.

به نگهبان انگشت وسطِ گو فاک یور سلف نشان دادم.

حرکت باسن لبنانی را در رقص عربی بیشتر از هزار بار دیگر تمرین کردم و همچنان خوب خوب یادش نگرفتم.

 آی بانو بانو بشین به روی زانوی سیما بینا را چندهزار بار شنیدم و رویش رقصیدم و از خودم در این زمینه ویدیوهایی پر کردم که جز خودم کسی تمایلی به تحسین‌شان ندارد.

 منتخب ترانه‌هایم را از شجریان پدر و پسر را هی شنیدم و هی از طرب و لذت ذوب شدم.

دو کیلو اضافه کردم.

با خواهرم دوشبانه‌روز در مورد خرزهره و چیزهای مشابه، حرف زدم.

دو خط خلاف در کله‌ام تراشیدم. 

دو صفحه ترجمه کردم و برای شحاته پسر جمعه غصه خوردم که مرد.

روی موسیقی ممد حیدری با برادرم بندری و خلافانه رقصیدیم، که رقص‌مان به لعنت شیطان نمی‌ارزید اما خودمان راضی بودیم.

عاشق ادکلن گلداوفریا شدم که سالوتی سر سفره‌ی عید به من دادش، همه‌ی آن چیزی است که از یک ادکلن انتظار دارم.

ساعت‌ها با ذهب فک زدم، انگار نه انگار که او قطب است و من صحرای سینا.

یک موسیقی خوب از جی‌میل هدیه گرفتم.

عضو یک کانال مبل شدم.

از همه‌ی کانال‌های دیگر خارج شدم.

در باغچه‌ی جدید مرزه و ریحان سبز و تربچه و گل ناز و گل آهار کاشتم...بدون مرز و در هم بر هم.

صدای روباه را به خوبی تقلید کردم.

او؟

 سه چهار روز تمام در عشق مدام.


یا آن‌چه او در موردش می‌گفت عشق دست و پا زد.


صبح؟


-باش


شب؟


-بمان


عصر؟


عزیزدل

ظهر؟

حلوتی..صغیرتی..جمیلتی...مجنونتی.

خوب من دیگر نه چیزی را بزرگ می‌کنم و باور و نه از شدت حس نجابت و پاکی می‌دوم زیر نخلی که رطب بهشتی بخورم.

دیروز صبح سه‌تا قرص خواب خورده بودم. گیج و ویج یا چی..فیلمی از خودم و سال برای آقای کیو سند شد.

وقتی بیدار شدم فیلم را دیدم. چیزی نداشت. چشم‌های چپ من و خفه کردن سال...گاز گرفتنش...چای خوردنم..رقصیدن خرکی‌ام در بر و بیابان..و از این دست اقاویل بی‌ارزش.


دو فیلم بود البته...حالا اصلا مهم هم نیست.

دیروز به مشاور امنیتی گفته بودن خسته شدم از عزیزم و جانم‌هایی که نمی‌توانم باهاشان همراهی کنم، از پرسیدن مارک رژ تا وزن و قد و..حوصله‌ام سر رفته.

مشاور امنیتی راهکار داد.

دیروز عصر؟ از طرف آقای کیو بلاک شدم. دلیلش؟ 

مان چه دانام.

اما این را می‌دانم که کیو در آرامش و به صحت و سلامتی فارغ شد.

زایید.

تا مراسم معشوق‌گری دو روزه‌ی دیگری درود و دو صد بدرود.

 

جمعه 10 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:20 ب.ظ

می‌خواستم بروم و خوشبخانه خاک شد و نشد بروم. تازه بعدش متوجه شدم که چقدر عصبانی و ناراحت بودم از اجبارم به رفتن. که چقدر حوصله نداشتم بروم..اعصابم راحت‌تر شد...

دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:12 ق.ظ

چه چیزها که در زندگی‌ام اتفاق نیفتاده. چه حرف‌ها...و کارها..اما حوصله‌ی نوشتن ندارم این‌جا.
می‌دانم که زندگی جای دیگریست. اصلا فکرش را نمی‌کردم زمانی، که نخواهم همه چیز را بگویم و بنویسم. ولی انگار واقعیت زندگی واقعیت تلخی‌ها و لذت شیرینی‌ها یک بلاهایی سرت می‌آورد که کشش زیاد حرف زدن..بیخود حرف زدن...خودنمایی‌ها و خیلی چیزها را ازت می‍‌گیرد و جایش واقعیت و یک طور حس ناب می‌دهد که قبلا کم‌رنگ بود..

می‌دانم زندگی و محتویات خوب و بدش از گفتن‌های بسیار و نوشتن‌های بسیار برایم بهتر است. زندگی می‌کنم...و نوشته‌ها را می‌دهم بخواند و هر بار که یکی‌اش را انتخاب می‌کند از نوشتن‌های دیگر بی‌نیاز می‌شوم.
این‌جا را هم می‌نویسم ..اما رویش به اندازه‌ی خودش حساب باز می‌کنم.

دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:59 ق.ظ

اما یک چیزهایی یاد گرفته‌ام.

هیچ کس را از حجمش بزرگ‌تر نکن. کمی کوچک‌تر ازآن‌چه هست. یا همان که هست.

دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:28 ق.ظ

موهایم قبلا ریسمان به فکرم بود. هر وقت می‌نشستم توی تخت یا می‌ایستادم رو به آینه دست می‌بردم تویشان و فکر می‌کردم چه رنگی کنم...چه سرم کریستالی بزنم...چه شامپویی..چه نرم‌کننده‌ای ..این زنجیر به فکرم بسته می‌شد و جلوی تحرکم را می‌گرفت. چند وقتی که از مزاحمت‌شان خلاص شده‌ام بیشتر کار می‌کنم.

زمین را می‌کنم. بذر تمر هندی خیس خورده می‌گذارم. آب می‌دهم. سایه‌بان درست می‌کنم. از مارمولک‌ها می‌ترسم و جیغ می‌زنم و فرار می‌کنم.
چند روز پیش که داشتم با پیستوله‌ی سید یاسر کارگر سال رنگ می‌کردم دیوار را ..بیلرسوت به تن...عکسی که برادرم ازم گرفته بود را برای خواهرم فرستادم.  کمی تلبوح به نظر می‌رسیدم.
خواهرم نوشت سید یاسره؟!

بعد نوشت بی‌چاره زیر آفتاب..طفلیِ ...فلان فلان.

یک صفتی داد به ما که برای زنان شوخی است و برای مردان تحقیرآمیز. دست‌ بینداز.

بعد خوب نگاهم کرد و گفت ای وای خودتی.

زنگ زد و بلند می‌خندید که گفتم چه آشناست...اصلا چرا این را نوشتم وقتی رویم نمی‌شود درست بنویسمش؟!

بی‌خیال.


دوشنبه 6 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:11 ق.ظ
تا رمز گوشی‌ام را باز نکرده بودم سئوالش بود:

- چرا چاه ِ زخم؟
آی‌دی را می‌گفت. بعد رمز را باز کردم و دیدم سئوال نیست. برداشته بود. آن‌سند می‌گویند؟ به‌هرحال.  ازم پرسیده بود کدام یک از کتاب‌هایم را می‌خوانی؟

گفته بودم کدام را. البته گفته بودم ترجمه را و خریدمش از جایی اما شروع نکرده‌ام.
می‌دانستم نظرش به شدت جلب شده اما به روی خودم نیاوردم. می‌دانستم بی‌قرار است برای پرسیدن و ترس دارد. به ترسش دامن زدم.  اشتیاق نشان ندادم. سئوال‌هایش را دیر جواب دادم و کم جواب دادم. نه برای این‌که آتشی درش تیزتر کنم. برای این‌که واقعا بترسد و جلو نیاید.
با اسمی کاملا مستعار در جایی چیزی نوشتم. وقتی برایش فرستادم دیوانه شد که چه کسی این را نوشته. گفتم دوستی که می‌شناسم.

پرسید اسمت چیست و گفتم.

بعد گفت کار شهرزاد قصه نوشتن نبود. روایت کردن بود. می‌خواهم روایتت را بشنوم. گفتم نه.
زیر دوش وقتی آب گرم می‌ریخت روی سرم فکر می‌کردم من را چطور زنی تصور می‌کند؟ احتمالا مو بلند..مو مشکی....خوب؟! حریرپوش مثلا؟!..به قول خودش به روایت قصه‌هایم؟!

یک زن سنتی عرب...یا آن‌طور که از اسمم برمی‌آید؟ شبیه زن‌های دهه‌ی چهل و پنجاه بغداد؟! سورمه به چشم با طلایی آویزان و عبایی نرم بدون روسری روی سر؟
نمی‌دانم.

شاید من را عبا به سر و امروزی با تعصبی فراوان تصور کند. شیر زن. درشت. با صدایی بم. که غرور و چیزهای دیگر داد.

شاید هم من را دختر جوان کتانی به پا تصور کند. هنردوست و هنرمند. یا هنرمندنما. اما حتما من را زنی تصور نخواهد کرد با کله‌ای گرد و سربازی با شقیقه و پازلفی‌هایی سفید..شلواز کردی به‌پا...زیرپوش برادر چند سایز بزرگ‌تر و گل و گشاد به تن..
زیر آب گرم یاد یکی از زن‌های جلال افتادم که گفته بود از پستان‌های کوچک رگ کرده‌اش می‌گویم. توی سرما. توی حج بود؟! آره. کی بود..راهنمایی بودم خواندمش؟ هزار سال پیش..چه بی‌ربط..اما توی ذهنم آمد..
کتابش را آوردم بخوانم.
-خرید بذر گل  جاتروفا.

عوضش این را سرچ کردم . کتابش با تمام آن‌چه نویسنده درش از زن‌ها و حقوق‌شان دفاع کرده بود، بسته ماند.

یکشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:18 ق.ظ

دیروز برادرم با موزر خط گردن در آورد برایم. و پا زلفی..دست و پا می‌زدم زیر موزر که طوری بردار سفیدی توی پازلفی و موهای کنار پیشانی دیده شود...

- می‌شه خط بندازی؟

- خُل

- جدی..یه طوری بزن بغل گوش سفید شه اما تو پا زلفی موی سفید بیشتر دیده شه

- خُل

- خو حالا...

می‌زند...بعد می‌گوید اون‌جاهایی که رنگ نخورده نرمه..بعد سال می‌اید و تا شب قهر می‌کند.

عکس مجردی‌ام را می‌اورد..با موهای نرم زیتونی.

- ببین...این تو بودی

عکس دیگری

توی هتل: روزهای اول مثلا عروسی..دارم مسواک می‌زنم..موها تا زیر کمر..مجعد..

می‌خندم.

من چه نشانش بدهم از آن دوران و بگویم: ببین اینطور بودی...

هر طوری هست حالا قبلا بود.
می‌گویم گرمه بابا..

- شلوار کردی و زیرپوش پوشیدی اغواگریت تمام شه؟! نه؟

برادرم می‌خندید...و سر تکان می‌دهد که در این موقعیت قرارش داده‌ام...می‌روم جلو...توی بیلرسوت مناطق نفت خیز جنوب شبیه کارگری تنبل و چاقم که از زیر کار دررفته..سیب می‌خورم:

- ببین مهندز...ببین جوون..تو مدرکت بالاتره دُرس...مو تجربه‌ُم بیشتره...نگاه به إی دسا نکن...کوچیکی‌اشون گولت نزنه...مو با ای دسا ..حتی آدم هم کشتوم..

- والا من رو کشتی با این کارات

- دور از جوونت جوون..سرته بده ببوسوم...ها قربونت..

روی نوک پا می‌ایستم روی موهایش را می‌بوسم..می‌خندد...سرفه می‌کنم مثلا پیرمردم...برمی‌گردم بروم که می‌گوید تو برو تو همون مناطق نفت خیز جنوب قر بده

محل نمی‌دهم...
جوان‌ها نه حرمت موی سفید آدم را نگه می‌دارند. نه جاهای دیگرش را.

نعلت.

یکشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:07 ق.ظ

روزهای اولی که رفتیم خانه را ببینیم غمی سنگین و تفسیر ناشدنی در فضا بود. مخصوصا در حیاط و اتاق‌های توی حیاط. یک‌جور حس فقدان و جدایی و از دست دادن داشتند. وقتی روی کابینت‌های درب و داغان خانه تصویر قاصدک دیدم فکر کردم زنی این‌ها را چسبانده. زنی که غمگین بوده. ..یا مرده؟

از سال پرسیدم.

گفت نه.

بعد کارگرش محسن گفت دختر ساکن قبلی سرطان داشته و مادرش برش داشته ازشمال آوردتتش این‌جا و بش می‌رسید. بعد دختر مرد. بچه هم داشت..بعد یک سال بعد مادرش مرد.
بعد مرد خانه را واگذار می‌کند به شرکت و می‌رود که زنی جوان بگیرد که به وسیله‌اش تمام مرده‌ها را فراموش کند.

وقتی این را فهمیدم و تصمیم گرفتم تا وقتی خودم زنده‌ام نگذارم این چیزها زندگی را درم کم‌رنگ کند غم کم‌کم جایش را به چیز دیگری داد. سبک شد. عوض شد.
اما هنوز وقتی یاد اتاق‌های تاریک و  اندوه تفسیر ناشدنی قلبم موقع دیدن‌شان می‌افتم حالم می‌گیرد..می‌دانم که همه چیز با وجود سال و بچه‌ها رنگ دیگری خواهد گرفت.
وقتی می‌بینم سال سرتاپایی رنگی  سفید دارد به چیزهای دیگری فکر می‌کنم.

این‌که چطور می‌شود با توری فلزی جالیوانی درست کرد.

یا آیا بیدمجنون واقعا بزرگ می‌شود؟
یا چرا فکر می‌کنم یک حشره در دنیا وجود دارد که اسمش خاله چسانه هست؟

یا خودم نمی‌توانم سیمان درست کنم و درزها را پر کنم؟

یا بهترین رنگ برای پذیرایی چیست و چه رنگی با سفید تخم‌مرغی هماهنگ است

یا چراواقعا در خانه‌‎ی بعدی راحت خواهم بود؟

بعد به سال نگاه می‌کنم.

ذوق دارد برای همه چیز.

محصولات کلینیک ساختمانی نشانم می‌دهد. چندتا سنگ را دوست دارم. یک شیر ظرفشویی که حرکت می‌کند. به‌اش می‌گویم چند؟ می‌گوید. اوووف چه گران.

می‌گوید: گرون‌پسندی دیگه...وگرنه نمی‌پسندیدی من رو.

راستش؟

راست می‌گوید.

یکشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:50 ق.ظ

دیشب هم که نه. نزدیک ظهر. مثلا چرا باید زیر باران و باد شدید سال را ترک کرده باشم و رفته باشم روی کوهی بلند. تنها. خیس..بی‌پناه..و می‌خواستم کجا بروم که هی خاک زیر پایم می‌سرید؟! و می‌دیدمش که توی آبی می‌افتاد و کوه انگار متسحکم نبود..زیر پایم سست بود...بله..می‌دانستم اعتماد است کوه.

می‌دانستم احساس امنیت است.

می‌دانستم تنهایی روح است. می‌دانستم ترک سال یعنی ترک خیلی چیزها.
باد بود.

باران بود.

شب بود.

خطر بود.

 و امکان سر خوردن و فروریختن من.

می‌دانستم همه‌ی این‌ها به‌خاطر احساس بی‌اعتمادی به همه چیز است. در سکوت. در تنهایی. نه با قهر و بغض. بهتر است بنویسم با نگاه و سکوت و بدون این‌که رو کنم به تمام آن‌چه در دیگران حسرت و غبطه می‌آفریند بی‌اعتماد و اعتنایم.
چیزی را جز خودم مستحکم نمی‌بینم که چنگ بزنم به‌اش.

شاید چیزی هست که مراقبم باشد بدون این‌که خودم حواسم باشد. به دلیلی که نمی‌دانم چیست.

اما در کل چیزی در روحم به جایی وصل است که نمی‌دانم کجاست.

و چراست.

یکشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:40 ق.ظ

وقتی اول دبستان بودم برای روز معلم پدرم برای من نامه نوشت. به خطش؟ یادم نیست. شاید با همان  دست‌خط همیشگی نوشته باشد:خط رقاع. شاید هم املاء کرده باشد به من و من نوشته باشم. این مهم نیست. اما مهم این است که از درختی که نمی‌دانستم اسمش چیست گلی کندم. زد. خوشبو.پدرم گفت. گذاشتم توی پاکت و بردم.

اسم آن درخت چه بود؟

که از پایین تا بالکن بالا که به‌اش می‌گفتیم طارمه قد کشیده بود و گل‌های ریز زرد عطری داشت؟

چند روزی بود که به این درخت و گل‌هایش فکر می‌کردم.

بعد مثل هر چیز دیگری که به‌اش فکر می‌کنم و می‌بینمش دیدمش. دیشب عکسش را در نت دیدم ..خیلی عجیب. گونه‌ای ابریشم مصری بود. از کجا بخرمش؟ باید بروم شهر بچگی‌هایم، شهر دوران جنگ‌زدگی‌، که سال‌هاست، بعد از برگشتن به شهر واقعی نرفته‌ام بخرمش.

دیشب هم که خواب بدی دیدم.

یکشنبه 5 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:28 ق.ظ

به برادرم گفتم و درخت‌های بیعار را کند. بعد در و دیوار هم که سفید شد. شب رفتیم خانه‌ی ف این‌ها. عیادتش.  خوب است که زنده است. اما دوست‌شان ندارم. یعنی خوشحالم که اتفاقی برایش نیفتاد و پدر و مادرم برایش دعا کردند و فلان. اما خوشحال‌ترم که دارم می‌روم کم‌کم از این‌جا و تصمیمم جدی است برای عدم برقراری ارتباط با اطرافیان.

اگر هوسه یکی بسه. اگر هوس بود ارتباط با همسایه لله‌الحمد به نحو احسن برآورده شد و حالا دارم می‌روم دیگر. نمی‌دانم چه چیز منتظرم است. اما تصمیمم برجاست که به کسی رو ندهم. با کسی دخترخاله نشوم  و البته خودم را هم بیخودکی نگیرم و چس‌کلاس الکی هم نگذارم.

خیلی ساده و راحت عین آدم زندگی کنم.

 چندتا هسته‌ی کنار کاشتم با نانا. با نوک کلید زمین را حفر کردیم و دوتا هسته‌ی کنار خاک کردیم..بشود؟ نشود؟ نمی‌دانم.
زن و دختر ساکن قبلی مرده‌اند.

دیدمش دیروز. توی ماشین. سال دیدش و سلام و علیک. با عینک و زنی جوان بغل دست. سلام نکردم. آیات امشب می‌گفت خو بگیره. چه اشکال نداره..زندگیه که نمی‌شه تعطیل کرد.

بله نمی‌شود تعطیل کرد، و من هم سلام نمی‌کنم و نگاه نمی‌کنم سمت ساکن قبلی و زن جوانش که یک سال نشده جای زنی کهه سی و چند سال باهاش زندگی کرده و از سر غصه برای دخترش سکته کرده آورده..

خوب منطقی نیست اما به تخمدان بوسی.

گفتم بوسی.

باز بچه‌دار شده در انبارمان. مهم نیست داریم می‌رویم.


وقتی برگشتیم

جمعه 3 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 04:06 ق.ظ

امروز من و برادرم و سال و بن و شوهر خواهر رفتیم نهال درخت بکاریم و وقتی برگشتیم از خانه‌ای که هنوز نرفتیم تویش به خانه‌ای که هنوز تویش هستیم ...خواهرم و دختر کوچکش مانده بودند خانه. حیاط را شسته بود. حیاطی که چند وقت است شسته نشده. ظرف شسته بود. شام پخته بود. دستشویی و روشویی را شسته بود و جاروی مختصری کرده بود.

وقتی برگشتیم دیدم هیکل لاغر کوچکش را می‌کشد دنبال خودش..بچه و خواسته‌های طماعانه‌ی خودمحورش...و کار خانه..راضی بود اما..می‌خواست خوشحالم کند.

چون باهاش خوب شده بودم و راهش داده بودم.

من هم دلم سوخت و این‌ها..اما به خودم گفتم فراموش نکن. منظورم این بود که محتاط باش.

به خودم گفتم خوب باش باهاش و اما حذر کن.

دیگر دل‍سوزی را در خودم می‌شناختم. نباید با احساسات دیگر اشتباه بگیرمش.
نه نگرفتم.

دلم برایش می‌سوزد و وقتی رفت ناراحت هم شدم و در عین‌حال باری از دوشتم برداشته شد.

بعد به سراسر خانه نگاه کردم که حاصل زحمت او بود. فکر کردم  توی چت بنویسم: دستت درد نکنه آجی...عاشق این است که به‌اش بگویم آجی.


بگویم؟

به‌اش فکر می‌کنم.

وقتی برگشتیم

جمعه 3 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 01:47 ق.ظ


دیشب رفتیم خانه‌ی هاشم.
در موردش چه بگویم؟ خواهرم همراهمان بود و وقتی برگشتیم قاتی بود که زن هاشم خیلی بد است و هی تکه می‌انداخت به‌امان. نمی‌دانم..دیشب واقعا از خودم با تمام وجود پرسیدم:

من خنگم؟ من احمقم؟ خوب چرا متوجه آن‌همه بدی زن هاشم نشدم؟ زن هاشم مثل همیشه بود. با مجموعه خوبی‌ها و بدی‌های همیشگی قابل گذشتش.
وقتی  داشت تعریف می‌کرد که موقع عروسی لاغر بوده و قوس کمرش را با اشاره‌ای پرانتزمانند نشان داد چشمک زد. من این را ندیدم. چشمکش را. خواهرم وقتی برگشتیم حرص می‌خورد و عصبانی بود که چطور متوجه نشدی که چشمک زد؟ راستش به تخمدان فعال بوسی: گربه‌‌ی ددری بچه‌ها. خو بزند، اگر هم زده باشد.
 و به دخترش غزاله که - دختر کوچکه- با ذوق انگار خودش را برای مراسمی مهم و از قبل تعیین شده آماده کرده باشد گفت: برو به عمو سلام کن. که غزاله چیزی را که حفظ کرده و تمرین کرده بود ربات‌طور تحویل داد:

- نه! من دیگه نه ساله شدم و به سن تکلیف رسیدم و عمو نامحرمه و باید جلوی عمو روسری سر کنم و بلوز آستین کوتاه نپوشم.
عمو در این‌جا یعنی سال. که زن هاشم از این‌همه کمالات دخترش خندید و بعد هم گفت که غزاله مجبورش کرده تمام بلوز آستین کوتاه‌ها را بیندازد دور و برایش تونیک و " شونیز" بخرد. که وقتی پرسیدم شونیز چیست و به چه درد می‌خورد، خواهرم تصحیح کرد که شومیز..یک جور لباس است که نمی‌دانم تا کجا است و جنسش چه و چه و این‌ها...بعد زن هاشم هم بابت این دانش به‌روز و "باکلاسش" قری به شانه داد و وقتی برگشتیم خواهرم گفت دیدی؟! اسم شومیز  را آورد که مثلا بگوید از چیزهایی که مد شده باخبر است.
والا من بی‌خبرم. یعنی نه که بد باشد ها باخبری. یا فضل باشد بی‌خبری من، و خیلی هم خوب و عالی و لازم و  زن هاشم هم چه خوب که از من به‌روزتر..خوب بد نیست که بداند..اصلا در محضرش تلمذ کنیم، ها؟ چه اشکالی دارد؟
بعد زن هاشم جویای احوال نانا در این زمینه شد که:
ازت نمی‌خواد روسری سرش کنی یا...
گفتم نه
گفت خودت چی دلت نمی‌خواد دخترت خانوم باشه؟
غزاله با لب و لوچه ادایی زنانه درآورد ..
گفتم حالا وقت هست و به نانا که کارتن می‌دید با بچه‌ی خواهرم..نگاه کردم..
بعد غزاله به قول بابام یک گلی کاشت آن وسط، و آن این‌که ظرف‌های پذیرایی را خرد و خمیر کرد. خیلی خنده‌ام گرفت و خجالت کشیدم و خودم را زدن به ندیدن و در جواب توضیح سعاد که الان غزاله رفته گوشه‌ی آشپزخانه خودش رو کشته از گریه گفتم ای بابا..همه‌امون از این‌کارا کردیم و یاد خودم افتادم..نه، خودم نه، یاد ننه‌خلف،خواهرم که دوبار لیوان‌ها را جلوی دایی‌ام این‌ها و پسردایی‌ پدرم همه با هم ریخت و این شد یکی از تجربه‌های دردناک و تلخ زندگی‌اش...و شاید زندگی‌ام حتی.
وقتی برگشتیم خواهرم گفت حقش بود...البته همراه با خواهرم خندیدم و خوشی کردم اما ته دلم رضایت کامل نداشتم از خندیدن به غزاله..
بعد چی؟
آها..زن هاشم گفت بیا توی آشپزخانه و طبق معمول هزار بار پرید توی حرفم..اما خوب من عادت کرده‌ام دیگر و آقا اصلا اگر بخواهم به این چیزها گیر بدهم نباید همین خواهرم را حالا راه داده باشم خانه‌ام..یعنی اگر بخواهم یقه‌ی هرکسی را بگیرم که زمانی پریده یا ریده توی حرفم که الاقربون اولی بلمعروف، نه غلام؟!

- ها والا شهرزاد.

خو بیا. این هم جواب خود غلام.

وقتی برگشتیم خواهرم حرصی بود که بله..سعاد انرژِی منفی می‌داد و الان از،دستش اصلا توی دلم جوش و خروشه درست مثل وقتی که با جاریم دعوام می‌شه یا خواهرمون ننه‌خلف بم تیکه می‌ندازه ..و ازم می‌خواست تایید کنم اخلاق سعاد شبیه اخلاق ننه‌خلفه.
تاییدی نداشتم در این زمینه.
اعتراضی هم نکردم از این بابت که هم ننه‌خلف و هم سعاد هر دو در ادعای دوست داشتنم و نیاز به دیدنم و بودن باهام ید طولایی دارند ...البته تا جایی که حس کنند مثل‌شانم یا حداقل در چیزی خیلی ازشان بهتر یا برتر نیستم..وگرنه؟تمام آن عزیزم و جانم می‌شود؟
از دهیار بدم میاد(پست‌های قبلی)

گیر دیگر خواهر چیز دیگری هم بود و آن این‌که چرا ...بی‌خیال.
راستش انرژی منفی اصلی و دیگر فرمایشات زرد و نارنحس زین‌دست را اگر قرار بود بگیرم داشتم از آن جوی که وقتی برگشتیم درست شده بود می‌گرفتم...یعنی سعاد همان سعاد همیشگی بود و شاید هم من همان من همیشگی که باهاش مدارا می‌کردم و تحملش می‌کردم و از بودن باهاش و پیشش لذت هم می‌بردم..شاید واقعا چیزی بوده و من متوجه‌اش نشدم..اما خواهرم حالش خراب بود اصلا که بله سعاد امشب تکه‌باران‌مان کرد.

مثلا زن هاشم می‌گفت که خواهرش کابینتی دارد که قدیمی است. جزء اولین کابینت‌های ام دی اف دوران. حالا همه حسرتش را می‌خورند که ثریا چطوریه که کابینت تو قدیمی نمی‌شه و جنسش از همه بهتره...
خواهرم وقتی برگشتیم گفت که چه خنگ..تو داری از چوب می‌گی اون از ام دی اف می‌گه.

فلس, [۲۳.۰۳.۱۸ ۰۱:۴۸]
خوب بابا هوش پایینی دارد. گیرایی‌اش در این زمینه کم است. بخشش. ازش درگذر.
القصه که آیا زچن هاشم یک غول دوسر بوده و هست و من آدمی می‌دیدمش که معمولی است و مثل همه خوبی بدی دارد یا ....
ولی واقعا وقتی خواهرم از شدت حرص و عصبانیت نمی‌توانست سرپا بایستد نگاهش کردم. یک چیزهایی درونش بود که روی هم به اشتباه تلنبار شده بود. شاید بدبینی...شاید نبینی. نابینی. ندیدن خوبی‌هایی که این آدم دارد. یک‌جور محبت و این‌ها..بله خوب..مثل همه نباید زیاد قاتی‌اش شد...اما کم و معقول باشی باهاش ..واقعا آن‌قدر مهم و قوی نیست که به‌ات آسیب بزند مثلا...راحت می‌شود کنترل رابطه را باهاش در دست بگیری. حداقل از طرف خودت رابطه را مدیریت کنی و الکی اذیت نشوی..
بعد یک‌هو از خواهر ترسیدم. انگار چیزهایی درونش خراب بود که  نیاز به تعمیر داشت. نمی‌دانستم البته تعمیرشدنی بودند یا نه. اما فکر کردم شاید نفهمی از کج‎فهمی بهتر باشد، ها غلام؟! بعد غلام گفت نباف و من باز نگاهش کردم  خواهر را و دیدم شاید هم واقعا چیزی بوده در فرمایشات و سکنات و وجنات زن هاشم و من حس نکردم ..پس حالا که حس نکردم خوشحالم..چون راحت‌تر می‌توانم باهاش خوش باشم.

غیر از این حسم به‌اش حس بدی نیست.

یعنی احساس می‌کنم واقعا دوستم دارد...نمی‌گویم کشته مرده ..و نمی‌گویم...می‌گویم اگر مثل همه‌‌ی زن‌ها و اصلا آدم‌ها، حالا زنانه مردانه‌اش نکنیم هم، اگر حسادتش و حس رقابتش را تحریک نکنی ..حس می‌کنم دوستت دارد.
حتی یک دست لباس بچگانه برای بچه‌ی خواهرم کنار گذاشته بود و داد دستش.

که  وقتی برگشتیم گذاشته شد کنار و حتی خوب دیده نشد.

جمعه 3 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 01:19 ق.ظ

یک درخت لاغر کاشتم.
توی خانه‌ی جدید. هنوز که نرفتیم. به قول مادر هاشم داریم"روتین"ش می‌کنیم. دیشب هاشم بلند می‌خندید که چی‌کارش می‌کنن؟!

بله منتظریم روتینش کنند.  آن‌ها که نمی‌کنند. خودمان. مثلا کسی پیدا شده که گفته من رنگ می‌کنم. دواطلبانه. سعید و محسن کارگرهای سال، می‌گویند بس که مهندز خوب است مامانِ بن.
دلیلشان هم این است که "جواب کسیه که صداشه بلند می‌کنه نمی‌ده"  گاهی فکر می‌کنم اگر من جای مهندس بودم کسی برایم کاری می‌کرد داوطلبانه؟ نمی‌دانم. اما می‌دانم زنِ مهندسم. خانه‌ی مهندس خانه‌ی من است. کاری که برای خانه‌ی مهندس می‌کنند برای من هم می‌کنند پس به این فکرها و زرزرهای توی سرم می‌گویم خبه حالا..برای این بنده‌خدایی که دواطلب شده رنگ کند آن هم از شهری دیگر...واقعا بلند شده از شهری دیگر آمده..هر روز دو ساعت توی آمد و شد است تا برسد به خانه‌ام ..در قبال چی؟

هیچی. می‌توانست عیددیدنی برود یا از تعطیلاتش لذت ببرد. اما فقط آمده برای من خانه‌ام را رنگ کند. خوب جای این من اگر جای مهندس بودم و اگر مهندس جای من بود و اگر نمی‌دانم که جای چی بود، یک استکان چای برای این آدم دم کن. دوتا شیرینی ببر. یک خسته‌نباشید بگو.
بله.
به این اگر جای ...و اگر ..و اگرهای دیگر گفتم هیس...دوتا هل و یک غنچه‌ی گل‌سرخ انداختم توی چای..وقتی برادرم از این خانه که هنوز درشیم به آن‌خانه که هنوز درش نیستیم من را رساند چای دادم دست سال...به مرد گفتم ممنون.

نشنید.

صدای موتور پیستوله بلند بود. اما یک لحظه نگاهم کرد و با احتیاط چای را بو کشید. یک قلپ خورد و به سال گفت: دستت درد نکنه مهندس.

برای فردا هم خدا بزرگ است.

جمعه 3 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 01:08 ق.ظ
و الماتریده الروح..

جمعه 3 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 12:46 ق.ظ

کما تدین

تدان.

چهارشنبه 1 فروردین‌ماه سال 1397 ساعت 03:43 ب.ظ

نوشته بود :

کائن خرافی یقیس میزان سعادته الیومیه بمیزان شهیتی.

هو امی.

موجودی اساطیری..باورنکردنی..میزان خوشبختی روزانه‌اش را با مقدار اشتهایم می‌سنجد.

مادرم.

این را نویسنده‌ای فلسطینی نوشته. همان که با دانش‌آموزانش می‌رقصد و برای من نوشته بود:

انی رجل عجوز...فلخمسین.
که یک روز از واتساپ به من زنگ زد و دیدم مردی با لهجه‌ای  که خوانده‌ام، توی تلویزیون و نت دیده‌ام اما هرگز نشنیده‌ام برای من نوشت:
هلا شَه‌رزاد.
و آخر حرف‌هایش گفت: سلامات.

دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 11:10 ب.ظ


از دیو و دد ملولم 

دلم می‌خواد بلولم

دوشنبه 28 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 01:37 ق.ظ

حوصله‌ام از خیلی چیزها سر می‌رود، لباس‌های آدری هپبورن و کل حالاتش..از صدای نرم دختری دلشکسته که به نرمی و دل‌بری تمام، اشعاری در وصف شکست و ضعف خود می‌گوید. حوصله‌ام سر می‌رود و نمی‌توانم بفهمم کجایش قشنگ است که تمام دنیا بفهمد تو چه بال و پر شکسته‌ای.

یا وقتی الجمیل و المسروق من حیث لا احتسب

یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 06:18 ب.ظ

ای زمان زیبا و به یغما رفته‌ام...
از جایی که فکرش را نمی‌کنم :(
من حیث لایحتسب:آیه‌ی قرآن خطاب به مومنان که از جایی که فکرش را نمی‌کنند خدا به‌اشان حال می‌رساند، برای من گاهی برعکس است. زمانم دزدیده می‌شود از سمت و سویی که فکرش را نمی‌کنم.
مثلا

ما شاید ما ها؟!

یکشنبه 27 اسفند‌ماه سال 1396 ساعت 06:16 ب.ظ

سال و نانا رفته‌اند دندان‌پزشک دندان نانا را درست درمان کنند. آخی دختر کوچک. قرار است کشیده شود چون شیری است. من ماندم با سردردم. کمی لباس تا کنم. بن هم هست. گاهی می‌آید دست می‌کشد روی کله‌ی بی‌مویم می‌گوید: خوشحالی تنهایی با من؟ و ژست خودپسندانه‌ای می‌گیرد.

چه دارم بگویم جز این‌که نگاهش کنم و بس.

خودش می‌گوید: ما هیچ ما نگاه و بلند می‌خندد و می‌گوید باز:

- ماما به نظرت گوز خنده‌داره؟

- بستگی داره

-تو یه کلیپی هست از ملت می‌پرسن گوز خنده‌داره؟ سیاها می‌خندن ..سفیدا کمی می‌خندن ..آسیایی‌ها اکثرا نمی‌خندن یا می‌گن نه نیس..
بعد می‌گوید: خوبه که ژاپنیا با احساس توهین خودکشی نکنن..
لباس تا می‌کنم همچنان.

باز می‌خندد.

- ماما گوز خنده‌داره به نظرت؟

- درد عمه‌ام خنده‌دارته.

می‌خندد و روی کله‌ام را می‌بوسد. چه لوده شده بچه.

پدرش اصلا این‌طور نبود.
من هم یاد ندارم که این‌چنین بودم..شاید پسر عمویم و برادرم، ها؟!

شاید.

( تعداد کل: 630 )
   1       2       3       4       5       ...       13    >>