در رابطه با سریال

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:47 ب.ظ

سریال دیدم.

سرگذشت ندیمه.

دیشب، سرینا، زنِ فرمانده به وسیله‌ی خود فرمانده کتک خورد. زنی که برای روی کار آمدن آئینی که مردها را فرمانده قرار می‌دهد می‌جنگند بعدها به وسیله‌ی همان قدرت و حاکمیت مردانه سرکوب می‌شوند.
گناهش؟

به بافتنی کردن اکتفا نکرده بود و کار جدی‌تری دنبال کرد.
تنبیه بدی شد.

خیلی توهین‌آمیز. مانده بودم چرا یارو را نکشت.

احتمالا دلایل منطقی‌تر و صبر بیشتری دارد.

من جایت نیستم سرینا. قضاوتت نمی‌کنم: هاها.



معرفی کتاب غیر داستانی

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:41 ب.ظ

کتاب خواندم

شرایط عشق/ فلسفه‌ی صمیمیت.

کتاب خوبی بود. دوستش داشتم. از جان آرمسترانگ ترجمه‌ی مسعود علیا. انتشارات عمه جانم. کتاب خوبی بود. چندجایش را تصمیم داشتم برایتان نقل کنم. حوصله‌ام نشد. خودتان خواستید می‌خوانید دیگر.
شوخی کردم. انتشارات ققنوس بود. نه عمه جانم. یک وقت نروید انتشارات عمه جانم سنگ روی یخ بشوید.

همین‌طوری‌اش هم به من می‌گویند آدرس بد می‌دهی به آدم‌ها.

رُوانی آمریکایی.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:36 ب.ظ

فیلم دیدم.

روانی آمریکایی

چطور بود؟

دوستش نداشتم.
حوصله‌ی این چیزها را ندارم. چرا دیدمش؟ توی کول‌دیسک بود. زدمش به تلویزیون و شروع شد. داشتم کاری می‌کردم و دیدمش هم.

زن‌ستیزی مردانه درش بود.

خوب فیلمِ بدی بود برایم. یک صحنه داشت که خنداندم. آن‌جا که مرد می‌خواهد آن یکی مرد را بکشد و او گی از آب درمی‌آید و دستش را می‌بوسد و می‌گوید منتظر این بوده از خیلی وقت‌ها پیش.

بعد یارو می‌دود دستش را می‌شوید.

کمی خندیدم.

چیز دیگری نداشت.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:22 ب.ظ

آن بعدا فرا رسید الان:

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:19 ب.ظ
امروز قرمه‌سبزی‌ام را به روش ترون پختم. بار آخر خانواده‌اش را دعوت کرد و گفت بروم کمکش. من امطبگ را پختم و اون قرمه‌سبزی را. روشش اصولی با مال من فرق می‌کرد. می‌خواهم ببینم امروز خانواده متوجه می‌شوند؟
بعدا عکس امطبگ آن روز می‌گذارم.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:10 ب.ظ

آشپزخونه که نیس پلایشگاه شده از دود.

یاروم لب دریا که می‌خندید...

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:09 ب.ظ

حالا هوار هوار ..هوار هوار می‌زنوم از درد جدایی...نفرین می‌کونوم به لحظه‌های آشنایی.


تقدیم با عشق و احترام.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:06 ب.ظ

شکیلا می‌خواند نشونم باغ سرو ناز دادن...به دستوم نرگس شیراز دادن...تا اومدوم سر و سامون بگیروم...من رو از آشیون پرواز دادن...

بعد اشک‌هایم می‌ریزد.
حالا که حسینعلی یک‌بار دلمه‌ام را خورده و گفته خوب است سال نمی‌گذارد بروم توی لونه‌ام بخزم. نمی‌گذارد تنهایی بروم و در را روی خودم ببندم. کاش دلمه نمی‌بردم برای زن حسنعلی مرضیه که حسنعلی سگ نمی‌گفت جلوی سال دِسِت طِلا زنِ مهندز و سال تخم و دلش با هم بلرزد.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:59 ب.ظ

مشاور دیروز به من یک کتاب داد. گفت تا چهارشنبه بخوانش. گفت باید سال را ببیند. یا اگر نمی‌آید خودش برود شرکت به بهانه‌ای ببیندش. گفت دیگر نمی‌شود ساکت شد. این وضع قابل تحمل نیست.

و از این حرف‌ها.

تعجب کردم.

من برای کسی مهمم؟

نمی‌ترسی که بر قلبم خورد خار؟

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:58 ب.ظ

مشاور گفت منتظر این روز بوده که من دهان باز کنم و جای طفره رفتن و فرار کردن و حاشیه آفریدن بگویم درد اصلی‌ام چیست. من تعجب کردم و میان گریه و اشک پرسیدم که تا حالا مگر نگفته‌ام؟

گفت نه.

گفتم پس چرا می‌اومدم این‌جا؟

لبخند زد.

لبخندش متاسفانه شبیه لبخند بردلی کوپر بود. و این لبخند او را ده‌چندان بیشتر شبیه ایشان می‌کرد که دیگر دلم مُردن خواست.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:53 ب.ظ

آها یک چیز دیگر.

و بلند شوم با صدای سیما بینا برقصم.


دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:50 ب.ظ

راستش می‌خواستم بیشتر در این باره بنویسم اما حوصله‌ام نشد و حس کردم خسته‌ام. تنها کاری که می‌چسبد به من الان این است که سیگارها را عمودی دود کنم چنون که می‌رود هموارُ هموار ..و به دودشان نگاه کنم و عزیز بشینه کنارومِ سیما بینا را بشنوم.

و منتظر باشم قرمه‌سبزی جا بیفتد.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:39 ب.ظ

الان سال از پیشم رد شد. پاهایش لخت بود. به نظرم پاهایش قشنگ آمد. جوان و ورزیده.

آیا به راستی عقلم را به سان موهایم بر باد داده‌ام؟

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:35 ب.ظ

دیروز با روسری مدل لبنانی بسته شده و عبایه‌ی رویش رفتم. بدون ذره‌ای آرایش. سال نباید فکر می‌کرد رفته‌ام که ..رفته بودم که واقعا. نه آن یکی که ..که سال فکر می‌کرد.
مطمئن نیستم سال فکر خاصی بکند البته. شاید به نظرش فقط دردهای روحی دکمه داشته باشد.

یک‌بار از شدت غم و افسردگی هر گونه حرکتی ازم برنمی‌آمد. یعنی نمی‌توانستم دهان باز کنم. یا بلند شوم. یا دستم را تکان بدهم. او مرا بلند کرد و داد می‌زد بدو بدو..بدو..روی تردمیل بدو. تو می‌تونی.
من با چشم‌هایم التماس می‌کردم که دست از سرم بردارد. او داد می‌زد: می‌تونی..تو می‌تونی..بدو..باید از این حالت بیای بیرون.
من از آن حالت نیامدم بیرون و وقتی تردمیل را روشن کرد سر خوردم و پرت شدم پایین و تمامم زخم و زیلی شد.

بعد نگاهش کردم و خواستم دهان باز کنم و بگویم دیدی؟ دست خودم نیست. خوب نیستم سال. اما نشد.
یعنی رفت بتادین آورد و دیتول و روی زخم‌هایم کشید.

و  چنان زبان و ذهنم فلج شده بود که نمی‌توانستم بگویم آخ.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:23 ب.ظ

بعد دیروز گریه کردم پیش مشاور.

بعد از این‌همه مدت. نه یک اشک و دو اشک و این‌ها. یعنی هی خواستم حرف بزنم هی بلند شد جعبه دستمال کاغذی گرفت روبرویم. هی یکی کشیدم اول مالیدم به دماغم بعد یادم آمد برای چشم‌هایم هم لازم دارم و او که انگار می‌دانست برای کجا باز دستمال لازم دارم همچنان ایستاده بود و من یکی دیگر برداشتم برای روی چشم‌هایم و باز دماغم دستمال لازم داشت پس همچنان من دستمال کشیدم و همچنان او ایستاده بود.

بعد من حضورش را بالای سرم حس می‌کردم و از این‌که دارم گریه می‌کنم جلویش معذب بودم و خجالت کشیده بودم. چون شانه‌هایم می‌لرزید. نمی‌توانستم به این فکر نکنم که الان دارم جلوی یک مرد گریه می‌کنم.

یعنی نمی‌توانستم فکر نکنم چقدر خجالت‌آور است. چقدر شرم‌آور است. از خودم می‌پرسیدم چرا مشاور زن ندارد این شهر؟


دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:15 ب.ظ

موقع آشتی بن گفت ماما چطور تونستی موزر رو برسونی پشت سرت...این سخته.

سخت نبود. چرا سخت باشد؟ خوب برعکس خواب موها.

به‌هرحال بگذریم. خوب شد یکی دو عکس از زمان بلوندی خودم گرفتم.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:10 ب.ظ

هنوز کمی از خودم می‌ترسم. از شکل خودم. بن گفت شبیه زندانی‌ها شدی. زن‌های خرکی. نانا دوست داشت. گفت کله‌ات شبیه بچه‌های بوسی است. نرم است. سال یک شب و یک روز با من حرف نزد.

یک‌بار که رفتم سراغش گفتم برایم پفک و پاستیل برود بخرد هلم داد و گفت برو گمشو.

دیشب برایم کمی پاستیل و کمی پفک و کمی شکلات لواشکی خرید. با یک بطری آب انار. اما خوش نگذشت موقع خوردن‌شان. حالم دیگر ریخته بود به هم.

کمی‌شان را خوردم و بقیه را دادم به نانا.

بعد، بعد از چندین ماه رفتم پیش مشاور.
به نظر من یکی دو ماه. به نظر مشاور سه چهار ماه.

نمی‌دانم.

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:07 ب.ظ

به سال زنگ زدم برایم سیگار بیاورد. ببین اوضاع را. همه چی چقدر عوض شده. خود سال برایم سیگار می‌آورد. فکر کنم کمی ترسیده. پریروز موهایم را صفر تراشیدم. اولین‌بار بود که این‌طوری کله‌ام را لختِ لخت می‌کردم. همیشه یکی دو سانت مو می‌‌گذاشتم رویش. این‌بار با موزر و تیغ.

سال عوض شده. کوتاه می‌آید. اما به لاک گیر می‌دهد هنوز. به لاک نانا. سال مثل جمهوری‌های اسلامی است. اگر تو عرق و مرقت را برداری خانه بخوری و به کسی نگویی کارت ندارد. اگر کسی علیه‌ات گزارش ندهد مثلا.

فیلمت پخش نشود.

اما اگر این‌ها اتفاق بیفتد، یعنی که دیده شوی ..این‌طوری است که اصلا هم پسندیده نمی‌شوی و می‌آیند جمعت می‌کنند.

و اما سال.

سال اگر نماز نخوانی به تو گیر می‌دهد. اولش با مهربانی و بعد با خشونت. اگر لاک زده باشی این را حمل بر نماز نخواندن می‌گذارد و می‌آید سراغت. که ببردت. کجا؟

جایی که موهایت را صفر بزنی.

چه شد که مادر سال از بوی شله‌اش تعریف کرد؟

دوشنبه 25 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 03:43 ق.ظ
وقتی می‌خواستیم برویم بیرون من شله‌ای از شله‌های مادر سال برداشتم. یعنی گفتم بدهد به من. چون سفت می‌چسبد به سر و مو نمی‌آید بیرون(آه مو..تا دیروز داشتمت)..و مادر سال نخواهد غرید به من که موهایت بیرون است.
از جمله چیزهایی که در این دنیا دوست دارد این است که به آدم‌ها بگوید مویشان بیرون است و این حرام است و بد است و از این مئل حرف‌ها.
من می‌خواستم بی‌حاشیه بروم بیرون. این شد که همان کردم که می‌پسندند و قال قضیه کنده شد. با هم رفته بودیم و برخلاف توقعم صبح هوا گرم نبود. یعنی  جهنمی نبود. نه ده صبح بود و ما در بازار قدیمی سرپوشیده راه می‌رفتیم.
وقتی برگشتیم جلوی دخترش ترون، و زنِ پسرش، مهین، از من پرسید: بوی خوب توی شله‌ام چیه؟
تعجب کردم.
بوی خوب؟ از من ؟ توی شله‌ی او؟ سابقه نداشت. گفتم تی‌روس. الکی.
اما می‌دانستم مثل خودم بوی تی‌روس دوست دارد. قدیمی و مهربان است. اگر ازش کم بزنی تو را یاد زمان‌های خوبی می‌اندازد که درشان اتفاقات مهربانی می‌افتاد.
دوبار گفتم مهربان، ها؟
برداشت کنید که به مهربانی اهمیت می‌دهم.
ادکلن سبزم را نشانش دادم که رویش سوسمار دارد و فکر کنم لاگوست باشد. یا آن یکی جیدور.
هر دویش را بو کرد و گفت خوبند اما عطر توی شله یک چیز دیگر است.
تی‌روس گرفتم زیر دماغش گفت ها...آره..یک همچین بویی.
اما من به شله تی‌روس نزده بودم. به‌هرحال بالشم را هم آورد و گفت این رو بو کن..همین بو رو می‌ده.
بویش کردم. بویی نداشت به نظرم.
ترون و مهین بو کردند و گفتن بوی خاصی حس نمی‌کنند.
مادر سال گفت چرا چرا..بوی خوبی می‌دهد.
گفت که همه‌ی ادکلن‌ها خفه‌اش می‌کنند و سرش گیج می‌رود اما این بو را دوست داشته.
ادکلن می‌خواست.

یکشنبه 24 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 06:04 ب.ظ

حوصله ندارم. 

شنبه 23 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:33 ق.ظ

تمام دادها و بیدادها و سر و صداها و جیغ بچه‌ها و حسادت زن‌ها و لاف مردها و غیبت و حرف بردن و آوردن و خبرچینی و ناراحتی و گله و قهر و آشتی و رقابت و...تمام آن دنیای مسخره و خسته‌کننده که همواره میانش بودن، می‌کشدت و هرگز درونش نبودن هم می‌شود برایت یک‌طور بی‌کس و کاری و تنهایی و بی‌خانوادگی و از این حرف‌ها...همه‌ی این‌ها را بقچه‌پیچ کردم و گذاشتم پشت سرم که بار دیگر اگر خواستم بروم سراغش چیزی داشته باشم از همان نوع و جنس که اگر بقچه را باز کردم برش دارم و  روی خودم بکشم و هم‌جنس و نوع و هم‌شکل همان دنیایی بشوم که نه به‌اش تعلق دارم واقعا و نه دنیای دیگری هست که بشود یا حتی بخواهم که جایگزین کنم. دنیایی که ازش می‌آیم، ازش سر برآوردم اما اهلش هم نیستم.
باهاش نمی‌جنگم، فقط دور می‌شوم و گاهی که دلی ازم تنگ می‌شود یا حس تنهایی سراغم می‌آید به‌اش سر می‌زنم.

 با گاهی بودن و گاهی نبودنش  کنار آمده‌ام. با چه موقع بودن و چه موقع نبودنش.

شنبه 23 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:12 ق.ظ
برگشتم به خانه‌ام و چه مبارک برگشتنی‌ست.

ترون پیام داد.

خوشحال شدم. پیامی به عربی که این بود مضمونش: من همیشه امیدوارم و روزهای خوب از راه خواهد رسید.

فکر کردم چه خوب که ترون تصمیم گرفته از این پیام‌ها به من بدهد. اما تو اشتباه کردی شهرزاد. و اجازه بده یک جان بعد از اسمت اضافه کنم.

ترون فقط وضعیت واتساپ الهام را چک کرده بود.

و گفته بود: به نظرم منظور داره.

به‌هرحال بهتر است در این چیزها را بست.


لون تَمّری

جمعه 22 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 11:39 ب.ظ

ناظم الغزالی یک ترانه دارد که در وصف پوست زنی می‌خواند:

لون خَمری لا سمار و لا بیاض.

رنگی شراب‌گونه( خَمر: شراب) نه سفید و نه سبزه..جای خمر تمر گذاشتم و به پدرم فکر کردم که چه دل‌زنده است و چه حوصله‌ای دارد که نشسته به رنگی که به من می‌آید فکر کرده و نظر داده. تازه برادرش هم دارد می‌میرد یعنی.

-لون تَمری لا صفار و لا بیاض.

برای خودم شعر بالا را سرودم بر همان وزن: رنگی خرمایی نه زردی و نه سفیدی. خندیدم.

بعد با همان لباسی که به من چسبیده بود پا دراز کردم و دیدم ئه! پایم به پیچک‌ها می‌رسد که.

رسید. هر دو پایم رسید. مهر این پیچک‌ها را کاشته بودم و حالا لای انگشت پاهایم می‌توانستم نگه‌اشان دارم.


جمعه 22 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 11:29 ب.ظ

من برگشتم خانه.

عبایه‌ی نازک حریرم پشت سرم روی زمین کشیده شد. نشستم کف زمین که گرمِ گرم بود. دمپایی را گذاشتم زیرم. شلنگ آب را باز کردم که جوشَ جوش بود. صبر کردم کمی قابل تحمل شود. لباسم را عوض نکردم. خارج نشدم از لباسم. باید بنویسم: لخت نشدم. اما رویم نمی‌شود. نمی‌دانم چرا. خجالت کشیدم از نوشتنش. و با این خجالت به این شیوه مبارزه کردم.

بعد آب گرفتم روی خودم. روی سرم. صورتم. لباسم. تنم و کم کم باد داغِ داغ که وزید کمی خنک شدم.
موهایم را با شامپوی بنفش شستم. کمی نرم‌کننده.

امروز مادرم گفت پدرت می‌گوید این رنگ به شهرزاد اصلا نمی‌آید. رنگ موهای شهرزاد باید برود سمت قرمزی. بعد چون خودش از رنگ شرابی متنفر است زود اضافه کرد

البته نه قرمزی موهای میمون، ها..از اینا که می‌گین شرابیه، چیه...تَمری.

لون التمر.

رنگ خرما.

وقتی این حرف‌ها را می‌زد چه می‌کردم من؟ باید کمی فکر کنم.

آها! سیگارهای عموی رو به موتم را دود می‌کردم و مادرم می‌گفت برود اسفند دود کند حالا پدرم می‌آید و می‌بیند دود سیگار همه‌جا را برداشته و رفت که مقوای شونه‌ی تخم‌مرغ بسوزاند و رویش اسفند بریزد که بوی سیگار را محو کند.

به خودم نگاه کرده بودم.

نوچ! نه خرما و نه تَمّر.
خود کله روشنم را دوست دارم.
فعلا.

سه‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 09:08 ب.ظ


در دنیا هیچ چیز ناراحت کننده تر از نگران استطاعت مالی بودن نیست.

من از آن هایی که پول را حقیر می شمرند خیلی بدم می آید. این ها یا ریاکارند یا احمق. پول مثل حس ششم می ماند که اگر نباشد آن پنج حس دیگر هیچ سودی ندارند. 

این را هم می شنوی که می گویند فقر بهترین انگیزه ی هنرمند است،این‌ها نیش فقر را هرگز در جان و تن شان حس نکرده اند، این‌ها نمی دانند که فقر چه بر سر و روزگار آدم می آورد، تو را به ذلت و حقارتی بی پایان می اندازد. بال تو را از جای می کند و روحت را مثل سرطان می خورد...


سامرست موآم

سه‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:06 ق.ظ

مادر سال با حسرت ز چاقی مادرم می‌گوید.

و من حالش را در مورد خودش خوب می‌کنمک تو ماشالا مانکنی عمه..این روزا این جور جسم و بدنا مده.

اما در واقع مادر سال سال است که ماکسی و شله پوشیده.

بگذریم.

اما؟

مینا به مادرم چهار پنج تومتن داد صدقه واسه پسرش. مادرم برگشتنی از خونه‌ی مینا رفته پیش آقای بیت پور به قول خودش( بیگ پور) دوتا چیپس فلفلی خریده و برگشته. یکی‌اش را با بن خورده. دومی را خیلی دست و دلبازانه که به بچه‌های خواهرم داده و ته‌اش را با خواهرم خورده و آخرش گفته والا کسی برام چیپس نمی‌خره...اینا پول صدقه‌ی بچه‌ی مینائه..

خواهرم تازه فهمیده بود که زده بود توی صورتش که واااای خوب نیس که.

مادرم هم کار مورد علاقه@اش که ترکاندن بسته ی چیپس است را انجام داده. بادشان کرده و زده رویشان که بترکند و حسابی که خندیده..گفته الاقربون اولی بلمعروف..این رو شیخ نمی‌دونم کی گفته..بخدا از تلوزیون دیدم...آخونده گفته

خواهرم گفته آخونده گفته با پول صدقه چیپس بخر

مادرم گفته خو تو جاش بده

خواهرم گفته زکیه یعنی همین الان هم اگه هوس کنی می‌ری از باغ همسایه گوجه می‌دزدی

مادرم در بچگی تمام گرسنگی‌اش را با گوجه و خیار برداشتن از این و آن باغ و مرغ مرده به دیگران فروختن و ته دله‌ی خرما را خرماهای خشک پر کردن و بالایش را خرمای تازه پوشاندن گذرانده..

مادرم حسابی خندید و گفت آره یارو عربی بلد نبود..مرغه را که بش فروختم برگشت بعد از کلی راه که رفته بود و گفته:

هازا خو موت موتان.

کمی غش کرد از خنده بریا این خاطره و یاد این افتاد که عمویم خانه اش است و گفت: ههههییی....جابر کی بشی موت موتان ...

آدم دلش نمی‌آید بخندد خوب.

سه‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:58 ق.ظ

من امروز عروس خیلی خوبی بودم. حتی با مادر شوهرم تاج سرم ایستادم نماز خواندم. یعنی به مادر شوهرم چیزی را دادم و با عشق تقدیمش کردم که به‌اش عشق می‌ورزد:

ریاست.
من هیچ وقت دوست نداشته‌ام رئیس و فرمانده و دستوربده باشم. همیشه دوست دارم اجرا کنم. البته در ظاهر.اما مادر سال دوست دارد هی ازش بپرسی این را کجا بگذارم عمه؟ چه کنم چاره کنم..و از این حرف‌ها.

حتی وقتی نماز خواندیم قشنگ روبه قبله که ایستادم و کمی پشت سر مادر سال خنده‌ام گرفت توی دلم و گفتم اگر برای مادرم تعریف کنم چه خواهد گفت.
خیلی مطیع.

خیلی خوب

خیلی خیرخواه.

تفریح خوبی می‌کنم خلاصه.
صدایم نرم، بدنم فرز و منعطف برای کارها..دلسوز..و اصلا پشت سر جاری و این‌ها حرفی نزدم و هی نشان دادم خوبم و خیرخواه.

نمی‌دانم نشان دادم درست است یا نه. شایدم هم واقعا باشم.

چون که واقعا از کسی خیلی بدم نمی‌آید. یه کم بدم می‌آید.

برای کسی بدی نمی‌خواهم و مادر سال هر چه را از من قایم کرده ترون برایم رو کرده.

یک: مهین یک دختر در شکم دارد. مادر سال گفته بود میگرن دارد برای همین رفته پیشش.

دو: الهام پسرش را با شلنگ زده سر لج پدر مادر سال که جدایش کنند.

سه: زن دوم پدر سال قرار است چهارشنبه بیاید کله پاچه بخورد با ما.

همه چیز خوب و تفریحی است.

اما؟ گرسنگی نه.

شام که کلا کنسل است. بابا خو من شام دوست دارم. بم رحم کنید.

ناهار هم دیر می‌شود و من و پیرزن دوتایی ناهار خوردیم. او به هوای من زیاد خورد و بعد گفت واااای شهرزاد. شکم نزنم از دستت.

ولک تو شکم بزنی عزیزوم؟

تو اول جسم بزن بعد شکم را یک فکری‎اش بکن.

تو فقط یک ماکسی تو خالی متحرکی.

من شکمم را نشانش دادم گفتم خو بزن. تازه می‌شه مثل این مِی بده؟

خندید...

- نه بد نیست...خوبه...مادرت هم چاقه شهرزاد؟

- ها از من پرتره

- ئه!!!!!؟ خو خیلی لاغر بود..چه عجب

- دیگه ما که پیر می‌شیم چاق می‎شیم زیاد

- چه عجب..لابد شام می‌خوره

- نه والا...

و الکی بود.

مادرم را هزاران بار دستگیر کرده‌ام در حالی که دهان پر پای قابلمه است ساعت یک دو شب و وقتی گفتم چه می‌کنی زکیه گفته: یادش رفته بوده قابلمه را بگذارد توی یخچال.

سه‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:49 ق.ظ

مادر سال گفت برادرهایش درموردش می‌گویند خیلی قدیمی و امل است. و این یعنی این‌که آن‌ها به روز و شیکند.

یکی‌اشان گفته تخت و فلان ندارند و هیچ چیز شیکی.

آن یکی گفته سال باید کمی به ظاهر زندگی و ظاهر خودش برسد. باید همه بدانند او مهندس والارتبه‌ای است و زنش هم که منم هم باید در این راه کمکش کنم.

گفتم خوب موهایم که شیک است، نه؟

نگفتم؟

موهایم را روشن روشن کردم.  مادر سال گفت: ها؟!..چیز...آره.

ترون گفت می‌خوای میون‌شون رنگ تیره بندازی؟

گفتم: ووووووی! نه سال می‌کُشتَم.

ترون دل سوزاند: وااای از دس سال و لجبازیاش.

آی سال! حواست به من هس؟

قربون دلت.

که چقدر با بقیه‌ی فامیلات فرق داری. که چقدر از همه بهتری و سری.

از این حرفا دیگه ...

راستی پدرش هم گفت چرا ریشش بلند و مویش بلند و هر دوی این‌ها رو به سفیدی و پیراهنش سفید و شلوارش چرک و کونش سیاه است.

با تِشکر.

سه‌شنبه 19 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:42 ق.ظ

آمدم این‌جا.

این‌جا کجاست؟ خانه‌ی پدر سال. همه رفته‌اند مشهد و پیرمرد و زنش تنهایند. از دیشب هستم این‌جا. بن پیش دایی‌اش است و نانا پیش خاله. سال ماند خانه‌امان. سرم را به تمیز کردن خانه گرم کردم. چیزهایی را با وایتکس شستم و جاهایی را گردگیری کردم. با جارو دستی جارو زدم و مادر و پدر سال حرف زدم. ور..وار...ور...
غروب دیگر حوصله‌ام سر رفت و دلم گرفت.

ظهر با مادر سال برنج و ماهی خوردیم.
ترون عصر آمد. برایم پفک خریده بود. کمی در این مورد خندیدیم که دیشب سال به من گفته بود روی تخت یک نفره‌ی مادرش خوابیده‌ام و تخت به عمرش همچین وزنی تحمل نکرده.

من گفتم همچین وزنی.

اما سال گفته بود همچین نرمی‌ایی. رویم نشد بگویم سال واقعا چه گفته بود. برای همین مسخره‌بازی درآوردم و ترون مثل همیشه پای حرف‌هایم غش کرده بود از خنده و من نگاهش می‌کردم که چقدر دوست دارد بروم خانه‌اش.

بعد قرار شد با مادر سال و ترون برویم بازار.
گرم است حوصله ندارم.
بعد باز حرف سال شد که چرا وسیله‌های شیک و باکلاس برای خانه‌امان نمی‌خرد و مثل مهندس‌ها نمی‌گردد و چرا من زن مهندس نیستم بلکه انگار زن نمی‌دانم کی‌ام و چرا تخت ندارم و تشک طبی را مستقیم روی زمین گذاشته‌ام و از این حرف‌ها.

گفتم پول سال برای بیماری‌ام رفت. که همه دل سوزاندند.

این‌طوری ور نزدند. گفتم که اگر رفتیم خانه‌ی جدید چیزهای باب دل‌شان می‌خرم. مثلا مبل‌های دسته طلایی که رویشان روکش پلاستیکی هست. کاور پلاستیکی که کون رویش قیژ قیژ کند و ندیده‌بازی تا بصل‌النخاعش می‌جوشد.

و چیزهای دیگر.

از جمله یکی دو دست پشتی خلیجی طلایی قرمز..و دله‌های قهوه‌ی طلایی و سینی طلایی و فنجان و لیوان و هر چیزی که زرق و برق از چشم‌هایش درآمده باشد.

و؟

ماشین خارجی هم می‌خریم؟

و؟

سال کت شلوار خواهد پوشید.

و من؟

من هم..من به کسی رو نخواهم داد. به کارگر و این‌ها.

دیگر چه؟

و روی سر در  خانه خواهم نوشت: خانه‌ی اشرافی مهندس سال و زن دهاتی‌‌اش.

هیچ وقت

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 03:17 ب.ظ

اگر یک چیز را در مادرم دوست داشته باشم آن یک چیز این است که عین خودم یا من عین او حوصله‌ی صحنه‌های دراماتیک را ندارد/م. یعنی تخصصش این است که صحنه‌های اشک‌آلود را به طنز تبدیل کند. انگار که آن‌قدر در زندگی غم داشته تا حالا، آن هم از نوع عمیق و اصیلش که دیگر وقتی برای زاری کردن و عر زدن سر خیلی چیزها را نداشته باشد.
این است که با تمام غم‌هایش و قلب غمگینش خیلی چیزها را از جمله این حرف و حدیث‌های گریه‌درآر را جدی نمی‌گیرد.

وقتی عمویم این خواب را تعریف کرده و پدرم سر انداخته پایین و با پرزهای قالی بازی کرده ..و احتمالا آماده می‌شده که گریه کند، مادرم آمده بالای سر بابام و برادرش و گفته چه خبرته جابر...من هر شب خواب خواهر و مادرم رو می‌بینم که می‌گن بیا بریم و هر بارم بشون می‌گم برید بینم..بخوام بیام خودم میام لازم نکرده بیاید دنبالم...
خودت رو نباز...مردن که ترس نداره...از این دنیا به دنیای دیگه رفتنه..
بعد پدرم خندیده به این سبک حرف زدن مادرم  و عمویم گفته: آنه "هیچ وقت" ما اخاف من الموت.

بودن

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 03:10 ب.ظ

عمویم روبروی دستشویی افتاده و داغان شده. خوب به‌اش می‌رسیدند. مخصوصا برادر بی‌نوایم. از غذا و چیزهای دیگر بگیر تا و تا و تا...از شنبه قراره بوده شیمی‌درمانی را شروع کنند که حالا هم این اتفاق افتاده. می‌گوید که خواب دیده مادرش آمده سراغش و گفته بیا برویم...شوکه بوده از این خوابِ دم صبح و نمی‌دانسته کجا پایش را گذاشته و افتاده. فکر نمی‌کنم آدمی به سن او و وضعیت جسمی‌اش اهل دروغ گفتن باشد یا بافتن در این مورد.

به پدرم گفته شهادتین را یادش بدهد.

پدرم ناراحت شده.

آن روز وقتی کمی حالش بهتر شده بود من دم در نشسته بودم پیشش و باهاش حرف می‌زدم. همه‌اش گریه می‌کرد و من موضوع را عوض می‌کردم گریه نکند. در مورد زمین می‌گفت که خشک شده و نخل‌ها که مرده و زحمت‌هایی که پایشان کشیده. که دروغ بود این و لاف. زحمت را عمویم که جنگ کشتَش کشیده بود. این یکی می‌رفته دریا.
به‌هرحال باهاش حرف می‌زدم و سعی می‌کردم لهجه و سبک حرف زدن خاصش را یادم بماند.

مثلا هیچ وقت را فارسی می‌گوید میان جمله‌های عربی. فقط را با د می‌گوید. فقد. عین فارسی. چیزهای این‌طوری.

عربی‌اش آمیزه‌ای از عربی کشورهایی است که قبل از جنگ با کشتی به‌اشان سفر می‌کرده.
بی‌چاره بی‌بی‌ام که آمده دنبال پسرش...خوشحال شدم وقتی حس کردم هنوز هست. وجود دارد. روحش حتی.

اینا که تو می‌کشی

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:43 ب.ظ

از روی کمد پدرم یکی از سیگارهای بهمن عمویم را برداشتم. رفتم پنجره‌ی آشپزخانه که رو به حیاط است را باز کردم و آتشش زدم. برادرم ادای کبریت کشیدنم را درآورد که از ریقوترین معتادها ناشیانه‌تر است به قول خودش. می‌گفت به‌ات می‌آید که بلد نباشی.

گفتم خوب باشه.حالا برو.

وقتی رفت دود را دادم بیرون. مادرم آمد و یکی دیگر را که دستم بود دید. بی‌حرف رفت بیرون و وقتی رفتم پیشش گفت: بوت خوبه، حالا اگه سیگارای جابر بودن چه بو گندی می‌دادن..اما اینا که تو می‌کشی خوبه بوشون.

تا حالا

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:32 ب.ظ

من تا حالا فکر می‌کردم که مسعود ساده و خنگ و غیرخوددار است. اما این‌بار وقتی دقت کردم متوجه چیز دیگری شدم. مسعود که وقتی می‌آید خانه‌ام یا وقت سفر یک لحظه فاصله نمی‌گیرد ازم و مادام شعر می‌خواند و اسم کتاب و فیلم و موسیقی می‌آورد و تحریرهای آوازی شهرام ناظری می‌آید و هی از آشپزی و ...و ...و ...و ...و ....تعریف می‌کند، توی آن جمع حتی طرفم نگاه نمی‌کرد!

عجیب است، نه؟چرا؟
که اگر فردا پس فردا من گفتم این دامادتان را جمع کنید که پیله شده به من، کسی حرفم را باور نکند و بگویند خودش مشکل داشته.

تا حالا دقت نکرده بودم به این مسئله و این‌طوری شد که دنائت نفس و پستی و حقارت و بی‌ارزشی و کوچکی و خواری و بی‌مایگی این آدم در نظرم پررنگ‌تر شد. اهل لاس بود و کیردرد هم داشت و قلبش مثل سوراخ کونش رئوف و متسع و بزرگ بود اما؟ به فکر منافعش هم بود. و وجهه‌اش.

مهم نبود اگر من چقدر آزار می‌دیدم و چقدر در معرض اذیت قرار می‌گرفتم یا معذب می‌شدم. همه کاری می‌کرد اما فقط کسی نفهمد. متوجه نشود. که اتفاقا خلافش را به شدت نشان می‌داد. که نشان می‌داد اصلا من را نمی‌بیند اما پاپیش که پیش می‌افتاد. مثل دفعه‌ی پیش شیر دستشویی را برایم باز می‌کرد.

چه خوب که دم و کیرش را با هم بریدم.

به درک.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:22 ب.ظ

دور وبرم پر از داد و بیداد بود. گریه‌ی سه چهارتا بچه از ته دل با هم. داد زن‌ها. داد مردها. همه داد می‌ز دند. پدر سال بلند شد که دانیال را بزند. محمدحسین گفت سر دانیال را زیر پا له خواهد کرد.

بن از توی اتاق آخری اشاره می‌کرد که برویم. خسته شده بود. حق هم داشت. نانا هم چشم‌های خسته داشت. سال هم.

سال گفت برویم دیگر و پدرش نگه‌ام داشت. گوشی را آورد و تمام فیلم‌هایی که سال‌ها قبل توی گوشی پدرم دیده بودم یا قبل‌ترش توی نت نشانم داد. دلم سوخت چون پیر است. تحمل کردم.

کاش فقط پایش نمی‌چسبید به من و هی من خودم را نمی‌کشیدم کنار. هی نشانم داد و هی گفت این رو.

یکی از ویدیوها مشهدی‌ها بودند که شعار می‌دادند عرب برو گمشو.

توقع داشت واکنش نشان بدهم. سری مثلا به تاسف تکان دادم و کشش ندادم. مگر توی دنیا فقط ما عربیم؟..حتما منظورشان چیزی است که الان ما در آبادان و خرمشهر ازش ناراضی هستیم.

وجود عراقی‌هایی که برای صیغه کردن می‌آیند. یا با پول‌هایشان با نگاهی از بالا خرید و فروش می‌کنند.

گر حی منظورشان عرب‌های ایران بود هم باز به من ربطی نداشت. یه من چه. کسی دیگر نفهم است من چرا حرص بخورم. گور بابایشان.

القصه که هر چه داشت رو کرد و ما که رفتیم احساس می‌کردم زمین دور سرم می‌چرخد.

سال گفت: یادم رفته بود که این‌ها خانواده‌ی منند.

هَمَج

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 02:17 ب.ظ

جالبی شام این بود که به اندازه‌ی یک قاشق مرباخوری اضافه آمد.

 بعد برادر شوهر بزرگه با زنش که معلم دینی عربی است آمدند. پسرشان را هم آورده بودند. این پسره با پسر عمویش که پسر الهام و برادرشوهر کوچکه است دوستند مثلا. بعد این برادر شوهر بزرگه هی پسرش را می‌آورد که الهام به‌اش برسد. می‌شوردش و غذایش می‌دهد و از این حرف‌ها. حالا هم آمده بود و ما نشسته بودیم  که جاری بزرگه که بدتر از من می‌داند دوستش ندارند اما خوب دلایل این دوست نداشتن در هر دوی ما کاملا عکس همند، برای خودشیرینی یا چی به بقیه می‌گفت که پسرش می‌گوید دانیال پسر الهام و برادر شوهر کوچکه برادرش است.
در مورد بی‌ادبی دانیال و همین پسرعمویش محمدحسین سکوت می‌کنم. تمام کاف‌های دنیا در دهان هنوز پیش دبستانی نرفته‌‎اشان می‌چرخد.مثلا همین دانیال به نانا می‌گفت من مرَدَم باید ازم بترسی.

نانا فقط نگاه کرد و خندید و دندان‌های سنجابی خرگوشی‌اش را نشانم داد. کتابش را برداشت و رفت روی تخت یکی‌اشان دراز کشید. بن هم گوشه‌اش نشسته بود و سرش توی گوشی‌اش بود. در چیزی، بحثی گفتگویی شرکت نمی‌کردند. حتی در بازی.
این‌طوری شد جاری بزرگه آدامس درآورد از کیفش و به پسر کوچکه‌ی الهام که از دانیال کوچک‌تر است و صدایش می‌زنند حمودی گفت بیا آدامس. محمد حسین پسر همین جاری بزرگه گفت باید اول به من می‌دادی.

جیغ و داد شروع شد و مادر سال با نفرت به جاری بزرگه که مسبب این هیاهو می‌دیدمش زل زده بود...محمد حسین به دختر جاری وسطیه، زن همان روانی گفت:

گوز گوزی نکن.

الهام که داشت همان لقمه‌ی باقیمانده از شام را مثلا به حمودی به عنوان شام می‌داد شنید. جاری وسطیه عمه‌ی واقعی الهام است. برای همین به شوهرش که برادر شوهر کوچکه است گفت. دیدم توی گوشش چیزی گفت.

برادر شوهر کوچکه به دانیال چیزی گفت و دانیال آمد و اولش یکی زد توی گوش محمد حسین و بعد بوکس توی چشمش.

جاری بزرگه عصبانی شد که چرا زدیش؟

دانیال گفت پدرم گفت.

برادر شوهر کوچکه گفت که بله شنیده اون روز محمد حسین به باباش(برادر شوهر بزرگه) گفته کونت..به زن عموش هم گفته الان گوز گوزی نکن. حقشه.

مادر بچه‌ی کتک خورده گفت نه به دخترعموش گفت نه زن عموش.

وقتی صدای جاری بزرگه بالا رفت بع مادرسال نگاه کردم. رفته بود حسابی تو خودش. مثل یک موش. مثل یک حیوان کوچک. یک جونده‌ای که احتیاج دارد قایم شود.

دلم سوخت برایش. با تمام آن چه بین ما بود و هست از این‌که این‌طور کوچک و حقیر و ترسو می‌دیدمش و چشمانش پر از اضطراب و ترس و نگرانی قلبم به درد آمد. اگر من طرف دعوا بودم همه را می‌گذاشتم توی کون هم. اما این پیرزن مال دعوای رودررو نبود. مال دسیسه‌چینی  و زیرزیری کار کردن است.

به هرحال من مدت‌ها بود ندیده بودمشان و از این حجم بی‌ادبی و بی‌تربیتی و کوچه بازاری بودن رفتارها خیلی شگفت‌زده شدم.
بچه‌هایم برایم عزیزتر شدند.
و فهمیدم این‌که می‌گویند بچه‌های سال از همه بهترند بین خودشان فقط یک تعارف نبود.

اوضاع واقعا هَمَجی بود. قومی هَمج بودند.

این گویاترین تعریف است.



هَمَج : وحشیّ ، مُفتقر للطِّیبة والشَّفَقة والعاطفة
همج: وحشی، بدون مهربانی و شفقت و احساس.


کلوا و اشربوا بس لاتسرفوا عینی....لا تسرفوا...اذا تسرفوا ممکن تنکحوا انفسکم عینی...ای یا بعد عینی...لاتسرفوا.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:58 ب.ظ

مراسم پیرمردشویی که تمام شد نوبت شام شد.

خوب من و سال و بچه‌ها چهار نفر

عالیه این‌ها چهار نفر

الهام و شوهر و بچه‌ها چهارنفر

پدر مادر سال دو نفر

برادر روانیه و زنش و سه تا بچه‌اش پنج نفر

من ریاضی‌ام خوب نیست و دوم دبیرستان با صفر رد شدم شما بلدید بشمارید ببینید چند نفر شد..البته برادر شوهر بزرگه و دوتا بچه و زنش هم که بعدا اضافه شدند را از قلم نندازید.
وجدانی و بدون حب و بغض و بی‌طرفانه به نظر شما یک کیلو ربع کم گوجه با دو سه تا تخم مرغ برای این جمعیت کافی است؟ خوب بابا مگر مجبورید؟ خو ندید شام. کی از شما گله کرده حالا؟

آقا ما املت را درست کردیم. یا به قول آن‌ها گوجه تخم مرغ. بعد؟ الهام رفت که ظرف بیاورد برای شام. ظرف چه بودی؟ بشقاب؟!...فحش می‌دید؟ چی پس؟ کون سگ؟ پیش‌دستی؟..میوه‌خوری؟

نه.

هیچ‌کدام از این‌ها، نه.

پس؟!

آن زیرفنجانی‌ها هست زیر فنجان می‌گذاریم؟ خو؟

همان‌ها را آورد.
خوب؟ بعد؟ هیچی ایستاده بود بالای سر الهام که زیاد نکش. من خودم را کشیده بودم کنار و مثلا نان می‌بردم سر سفره و ال و بل.

تقریبا سهم هر کدام یک قاشق و نصفی شد. آن مقدار برای عصرانه‌ی من کم بود. حالا از خودم مایه نگذارم. برای بن.برای نانا. و حتی سال.  که کم‌خوراک است اگر آن‌قدر برای همه درست کنم تعجب می‌کند.
القصه که چه شد؟

هیچی رفتیم و سر سفره نشستیم. بن با یک لقمه آن ظرفش که باید اسمش بشقاب می‌بود را تمیز کرد  و بلند شد. بعد من بین جاریه بودم که شوهرش روانی است و پدر سال. آن جاری که نمی‌خورد. من هم نمی‌خوردم. پدر سال با قاشق مرباخوری از ظرف خودش می‌گذاشت توی ظرفم.
مثلا داشت بذل بخشش می‌کرد. یعنی من به خوش‌خوراکی بین‌شان مشهورم و پدره حالا دارد به این خصلت من رسیدگی می‌کند.

نانا املت نمی‌خورد این شد که بلند شدم دوتا تخم مرغ برایش ساده درست کردم.

پسر عالیه و مسعود هم املت نمی‌خورد که همه‌ی حضار سر سفره یک صدا جیغ زدند با نانا بخور.

بعد تازه بلند که شدم دیدم پدر سال به تخم مرغ نانا ناخنک می‌زند و می‌گوید: چقدر اسراف..این چیه..اون چیه...خو یه شکل درست می‌کردین.

ثلّج

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:45 ب.ظ

الهام پرسید عمه چی شام درست کنم؟

عمه که مادر سال است و ما عموما به مادر شوهر می‌گوییم عمه، گفت: نمی‌دونم..چی درست کنیم؟

خودش هم پرسید. من زود گفتم چیزی نمی‌خورم که نخواهند مثل همیشه چس خوری راه بیندازند که آخرش هم راه انداختند. واقعا هم خانه‌ی پدرم امطبگ مرغ خورده بودم و قزل آلای شکم پر که بهترین ناهار این اواخرم بود و دیگر میلی نداشتم کسانی را به زحمت بیندازم که غذا خوردن برایشان جز ضروریات نیست بلکه جز ظاهرسازی‌ها و امور غیر مهم بود.

الهام پیشنهاد داد املت. یا آن‌طور که آن‌ها می‌گویند: گوجه‌تخم‌مرغ. مادر سال پذیرفت و برادر سال را فرستادند تخم مرغ بگیرد. من نشستم گوجه‌ها را خرد کنم.

قبلش الهام سبد گوجه را برداشته بود و رفته بود نشان مادر سال نشان داده بود:

- عمه این‌قد کافیه؟

عمه گفته بود: نههههههههههه..شنو صایر؟! مصییییبههههه!

خوب از گوجه‌ها که حدودا یک کیلو و نیم بود کم کرده بودند و یک کیلو ربع کم بود تقریبا گوجه‌ها. مثلا هفت‌تا دانه. خوب من ریز و مربعی خرد کردم و الهام درشت درشت که مادر شوهر تذکر داد ریز خرد کن که حیف نشود.

القصه که من داشتم فکر می‌کردم بعد برای مادرم تعریف کنم و اصلا حرصی نخوردم از این بابت. همان موقع هم برادر شوهر روانیه از راه رسید. این برادر شوهره زمانی کمونیست بود. زمانی ملحد. بعد رفت سراغ طب سنتی. بعد رفت مرید آخوندهای تندروی انگلیس‌نشین شد. بعد رفت حکومت بد شد. بعد با حکومت خوب شد و مرید احمدی‌نژاد شد فقط.

بعد جای امام زمان را بغل دستش خالی کرد توی ماشین. بعد گفت که  فاطمه‌‌ی زهرا (سلام بر حضرتش) را دیده توی بازار  و به‌اش لبخند زده.

بعد رفته روبروی مسجد جامع صدای سخنرانی نمی‌دانم کی را بلند کرده و وقتی ملت زنگ زدند به پدر سال که بیا جمعش کن حالا می‌آیند می‌برندش خواسته پدر سال و برادرهایش را با ماشین زیر کند چون آن‌ها را عمر و ابوبکر و...نمی‌دانم که فرض کرده.

بعد باز با سنی‌ها آشتی کرد.

و با شیعه‌های بدتر از ناصبی به قول خودش بد شد و حالا فعلا روبروی اتاق مدیرش می‌نشیند  روی زمین قرآن می‌خواند بلند و منتظرند بازنشسته بود یک‌جورهایی نفس بکشد اداره.

پدر سال زمانی من را و سال را خیلی به خاطر این پسر اذیت کرد. آن روزها او محبوب پدر سال بود. مردی بود که پدر سال می‌پسندید.

غیرتی و متعصب.

این آقای غیرتی متعصب خیلی من را سعی می‌کرد خراب کند که خودش و زنش ( با زن هیچ وقت مشکلی نداشتم، زن خوبی است واقعا) عزیز شوند. مثلا اگر سال موقع خوردن کمی ماهی می‌گذاشت جلویم می‌گفت:

مگه برعکسه؟ زن باید جلوی مرد غذا بذاره یا مرد جلوی زن؟!

پدر سال هم بلافاصله سال بی‌نوا را متهم می‌کرد به خنیث بودن و زن ذلیل بودن و من را به ناشز و چموش و جادوگر و ...این‌ها بودن. من آب یخ درست می‌کردم با شکممم که تا دهنم رسیده بود و از خستگی هلاک می‌شدم و می‌خواستم فقط لیوان آب خنکی بخورم و او پوزه‌اش را می‌کرد توی پارچ و سر لج من از پارچ آب می‌خورد.

پدر سال عکس زن این پسر را سر لج من جلویم می‌بوسید که حسادتم را تحریک کند مثلا. به خیال خودش.
دخترشان را که پنج شش ماه از بن بزرگ‌تر بود را شیر می‌کردند بن را بزند و  اگر حرفی می‌زدم که یا نمی‌زدم یا کم می‌زدم می‌گفتند می‌خواهد بین برادرها اختلاف درست کند.

القصه که هیچ وقت رو نکردم اما همیشه یک جای دلم از این آدم شکسته بود.

اگر لاک می‌زدم می‌گفت مگر نماز ندارید شماها؟ رویم نمی‌شد بگویم پریودم یا به تو چه یا هر چه. یا اگر می‌خواستم بروم مانتو بخرم جلوی پدرش می‌گفت از این مانتوهای باز و تنگ و قرتی نخرید یک وقتی و پدرش بابت تعصبش روی ناموس برادرش ازش تشکر می‌کرد که من گفتم من قبل از این‌که عروس شما بشوم دختر مرد محترمی بودم و پدرم هم آدمی نبود که ظاهر دخترهایش برایش مهم نباشد. ما هم برای خودمان مختصر اخلاقی داریم اگر تقبل کند خدا از ما.

که پدر گفت ممنون..ممنونم ازت و برادر سال از آن روز به طرز عجیبی علیه من شد.

...

بگذریم..

القصه که عاقبت این آدم این شد که حالا پدرش سه ماه است باهاش حرف نمی‌زند و می‌گوید با روانی‌بازی و خل و چل بودنش در جمع مردها و مضایف و این جور جاها آبرویم را برده. مضحکه‌امان کرده.

این پسر از راه رسید.

که حالا دیگر مرد پا به سن گذاشته‌ای هم هست. گفت باید طب سنتی را اجرا کنند سر پدر سال.

پدر سال ترسید. چون داشت فیلم و ادا درمی‌آورد و حالا دید به قول مادرم القضیه صارت حامضه. یعنی جدی جدی شد. پدر سال فوق‌العاده سرمایی است. همیشه سردش است. حتی توی گرمای تابستان بالای پنجاه این‌جا پتو می‌کشد روی خودش در اتاقی بی کولر.

وقتی دید پسرش با تشت و پارچ آب یخ آمده سراغش زرد کرد و شروع کرد لرزیدن.

مادر سال گفت: آوووووووووو! حالا این لرزش می‌گیره و بیا و درستش کن. هی گفتند بابا بی‌خیال کوتاه بیا.

و او می‌گفت: امامکم الصادق گال فلان...مو قابلینه؟

و چه کسی جرات داشت بگوید لا.

القصه که پاهای پدر سال را گذاشتند توی تشت و آب یخ بود که می‌ریختند رویش. سرش را هم کردند توی تشت و باز آب یخ که پدر داد زد و گفت اصلا از خونه‌ام برو بیرون...چرا اومدی..باز شروع کردی؟

پسر پدر را بغل کرده و بلند کرد و بردش پذیرایی و در را بست و ما صدای شلپ شلوپ آب می‌شنیدیم و اووهوووو   ....اوووهووو.....ثلجتِ پیرمرد.


***

امامکم الصادق گال فلان: امامتان حضرت صادق گفته فلان...قبولش ندارید؟

لا: نه

ثلجت: یخ کردم


همه الا پسرش.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:19 ب.ظ

پارچه‌ای که برای مادر سال آورده بودم و عین همان را برای مادرم خریده بودم را آوردم دادم به مادر سال. توی خودش جمع شد.

در مقابل محبت گارد گرفت؟

خجالت کشید؟

ضعیف بود و محبت ندیده؟

دوست نداشت چون خشمی درونی از من داشت که دوست نداشت با دست برداشتن ازش به وسیله‌ی محبتی که به‌اش می‌کنم، از دستش بدهد و میزان نفرتش نسبت به من کم شود؟

نمی‌دانم.
هر چه بود جمع شد توی خودش. کوچک‌تر شد. گفت لاغر شده و دیگر ماکسی‌هایش برایش بزرگ شده‌اند. به ران‌هایم نگاه کرد. ران‌هایم را جمع کردم زیرم.زانوهایم را هم.

بلند شدم لباسم را عوض کردم. لباسم اذیتش می‌کرد. گفت چرا عوضش کردی از کجا خریدیش؟

گفتم از اُم علاء.

گفت چند؟ گفتم. گفت خیلی خوب گرفتی. هی در موردش حرف زد که آسترش نخی است یا ساتن. داشت فرار می‌کرد که نگوید مبارکه یا قشنگه. می‌فهمیدمش. درکش می‌کردم.

برایش سخت بود.

گفت که بازار چه پارچه‌هایی آورده. گفتم ئه؟ چه خوب. پس برویم. گفت کسی نمی‌بردش. گفتم می‌آیم که با هم برویم. گفت تو هی می‌گویی که می‌آیم و می‌مانم اما نمی‌آیی.

بعد حرف زد و حرف زد. و جاری بزرگه را بی‌نصیب نگذاشت که هر چه برایش می‌آورد تابستان‌ها گرم  است و زمستان‌ها سرد.

محل ندادم که کش ندهد بدگویی پشت سر جاری بزرگه را و بعد گفت که عمویت را ببین چه اداها. ماهی خورده سردیش شده و ببین چه شلوغش کرده. بعد من پاهای خرابم را پشت سر خودم می‌کشم این ور آن ور و صدایم درنمی‌آید.

گفتم بله..بیشتر مردها این‌طورند. تحمل درد ندارند. یاد پدرم افتادم. و سال.

گفتم بیشتر مردها که نگوید نه پسرم که شوهر تو است خیلی صبور است در برابر درد. و درد اصلی‌اش این است که تو زنشی.

پارچه را تا کرد گذاشت بغل رانش که از ران ملخ باریک‌تر بود. گفت ممنون. با همان صدای زنبوری ته کوزه‌ائیش.

وقتی گفتش به روبرو نگاه می‌کرد که به من نگاه نکند.

گفتم خواهش می‌کنم.

و الهام پرسید عمه شام چی درست کنم.

چون‌‎که می‌خواد بش برسم من نمی‌رسم.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:09 ب.ظ

الهام به شوهرش از توی حیاط پشتی زنگ زد و به‌اش گفت سال را بفرستد پیش من. خود برادر سال هم خوث‌بازی درآورد و بلند گفت: الو؟ ها الهام چرا بم زنگ می‌زنی مگه پیشم نیستی؟!

اما شانس آوردیم که بچه‌ها شلوغش کرده بودند و پدره و مادره نشنیدند.

خلاصه سال را سلام و صلوات زفه کردند توی اتاق به من و من به او گفتم سر جد دایخت برو با پدرت حرف بزن.

او گفت بابا من می‌دونم این دنبال توجه‌هه و برای همین هم دقیقا روم نمی‌شه بش توجه کنم.

بله.

گفتم برو وگرنه عاقبت خوبی در انتظار همگان نیست.

که رفت و دیدم دست به پای پدرش کشید و پدر دیگر از حال رفت.


رمزگشایی:

خوث‌بازی: خل‌بازی..

دایخ: گیج و ویج

زفّه کردن: داماد را با مراسمی شبیه هوسه و یزله و سلام و صلوات و اشعاری محلی و حماسی و مذهبی و فلان با پایکوبی می‌برند و توی اتاقی که عروس هست می‌فرستند.

نمی‌دانم این رسم هنوز هست یا نه چون عروسی کم می‌روم. عروسی عربی منظورم هست.

خدمت به ادبیات و فرهنگ بومی.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:04 ب.ظ

به عربی خوزستانی:

العاقل تکفیه اشاره و زوجی عوزه احیاره.


برید این رو به نام من ثبت کنید.عَفرین.

العاقل تکفیه الاشاره و زوجی ما تکفیه حجاره.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 01:01 ب.ظ

خوب من رفتم و از اتاق مادر سال به سال اشاره کردم. فکر می‌کنید مثلا سال این‌طوری کرد؟! این‌طوری چطوری است؟

حالا به شما می‌گویم.

این‌طوری عبارت است از این‌که کسی که به‌اش اشاره شده این را درک کند و بفهمد و هضم کند و شعورش برسد که وقتی به من اشاره می‌شود لابد نمی‌خواهند بلند در این مورد حرفی زده شود. پس برای همین با زبان چشم و دست و ابرو و کون و چیزهای دیگر با من سخن می‌گویند.

اما سال نه تنها این را متوجه نشد که بلند جلوی بقیه گفت : ها؟!! چی می‌گی؟! چی شده؟! چرا اشاره می‌کنی به من که بیام تو این اتاق.

بلی.

اشاره می‌کنم که بیای...لااله‌الا‌الله.
زدم توی صورتم و لپم را کشیدم و به الهام نگاه کردم.

الهام لپش را کشید و دوبار زد توی سرش که ای وای ای وای ممد حیدری...صد وای ای وای ممد حیدری.


عنوان: ضرب المثل است که گفته‌اند عاقل با یک اشاره می‌فهمد

در ادامه من افزودم: و برای فهماندن به همسرم حتی سنگ کم است.



آقایی.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:56 ب.ظ

خدایا از این‌که به پدر سال گفتم پیرسگ من را ببخش. اما در پست‌های بعدی برایت توضیح می‌دهم که چرا حقش است.

ممنونتم.

تمارض واهمیت ندادن به این امر.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:53 ب.ظ

ظرف که می‌‎شستم الهام آمد پیشم.
شروع کرد آب کشیدن. در واقع آب که نبود. آب نمک خالی بود. روی تمام ظرف‌هایی که می‌شستیم از شدت نمک موجود در آب سفیدک زده بود. آب تصفیه هم شور شور بود.

من با خودم فکر می‌کردم که چه خوب که این جا زندگی نمی‌کنم و چه بد که آدم باید راضی باشد از دور بودن از شهر و دیارش. حیف.

بعد الهام آمد و ریز ریز حرف می‌زد که این رو ببین پسراش رو دیده شروع کرده لوس کردن خودش. می‌خندیدم هم. طبق معمول نه از ته دل. سطحی و نمایشی و برای دلجویی از الهام. جالب بود اما  خنده نمی‌آورد به لبم.  اگر می‌خواستم مثل بقیه باشم و امنیتم نریزد به هم و حوصله‌ام سر نرود از تفسیر و توضیح باید یک لبخند می‌زدم پای این حرفش.

که با دست و دل‌بازی زدم و راز همین‌جاست که بیشتر وقت‌ها نمایشی و تلقینی و با تصمیم و اراده‌ی قبلی شروعش می‌کنم بعد واقعی می‌شود و حالم هم خوش می‌شود و احساس محبت می‌کنم به دیگران.
به الهام گفتم شوهر من رو ببین که در کسخلی گوی سبقت را از پدرش ربوده. ببین چطور به پدرش پشت کرده..یعنی پدره دراز کشیده اینم علنی نشسته روی زمین و به مخده تکیه داده و انگار به پدره بگوید اداهایت به تخمم هم نیست.

و بقیه‌ی پسرها می‌رفتند پایی ازش ماساژ می‌دادند. دستی به سرش. سال؟! حرااااااام و صد حرام.
الهام گفت آره واقعا. برو به‌اش اشاره کن که به پدرش توجه کند.

خدا خیرش بدهد و دستش درد نکند که این را به من گفت چون من از شدت تعجب از دست سال و راستش خستگی.

بله خستگی از دست این‌که همه چیز را باید به سال یاد داد و هی برای تحسین روابطش با خانواده‌اش که با من هم خوب نبودند، تلاش کنم..به ذهن خودم نرسید.
خوب اگر نمی‌خواهد باهاشان ارتباط داشته باشد چرا ما آورده بود این‌جا. اگر  آورده پس این کارهایش از سر چیست.
عین آدم دو کلام با پیرسگ خسیسش حرف بزند دیگر قال قضیه را بکند. هی آن یارو پیره زور بزن که آه و وای هی این یکی تسمه و سِل‌روم و درد عمه‌اش.

نشانه

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:46 ب.ظ

سال نشسته بود توی هال پدرش این‌ها.  پیش مسعود شوهر عالیه. تعجب کردم. با توجه به برخورد مسعود با من در مسافرت‌ها و مهمانی‌ها توقع داشتم سال از برخورد و گفتگو باهاش اجتناب کند اما سال حرف‌هایش با مسعود گل گرفته بود و حسابی گرم شده بود فک هر دویشان.

مسعود هم رشته‌ی سال است.
آن طور که سال می‌گوید سواد علمی خوبی هم دارد در امور فنی و مهندسی مربوط به شغل سال. به‌هرحال این دو با عینک‌هایی فرم مشکی روبروی هم نشسته بودند و سال دقیقا پشت کرده بود به پدرش.

و این‌ها حرف می‌زدند. یک‌ریز. از لابه‌لای حرف‌هاشان ژانرتور می‌شنیدم و کی‌بل و این چیزها.

من بلند شدم ظرف بشورم که مجبور نشوم بمانم توی هال و آن جو را تحمل کنم. چون پدر سال علنی پشت سر این‌ها منتظر لوس شدن و توجه بود و سال این را ازش دریغ می‌کرد.

به‌خاطر خجالت، سیاست نداشتن، خشم درونی،سردی نسبت به پدر و مادر،ضعف، پاک کردن صورت مسئله عوض حل کردنش که همان بی‌توجهی به توجه واستن پدرش عوض این‌که برود بپرسد چی شده بابا...چته؟ حالت بده ..این‌ها از سال برنمی‌آمد چون در ابراز محبت زبانی و بدنی عاجز است. دلیلش را نمی‌دانم چرا. شاید از همین پدرش نگرفته باشد. از مادرش هم.

اما دلیل این رفتار سال هر چه بود من خشم را می‌دیدم که کم کم در وجنات پیرمرد رسوب می‌کرد.
این شد که وقتی از پدرشان پرسیدم عمو چای می‌خوای؟ برات بریزم و گفت آره عمو دستت درد نکنه و نشستم پیشش چای ریختم به من گفت این دوتا چقدر حرف می‌زنن سرم رو خوردن.

عالیه گفت هر دوشون مهندسن دیگه به هم که می‌رسن حرف دارن با هم.

و من برای شوخی اضافه کردم که ببین حتی عینکشونم عین هم شده.

پدر سال شکر را در استکان همیشگی کوچک کمرباریکش با قاشق چای خوری حل کرد و سرش را انداخت پایین. نخندید. و این یک نشانه‌ی بد بود.

اگه بمونه.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:22 ب.ظ

پدر سال گوشه‌ی هال دراز کشیده بود. با دشداشه‌ای خاکستری کم‌رنگ. دست‌ها گره خورده در هم. مادرشان به غایت لاغر شده بود. به خاطر روزه‌ی ماه رمضان. شبیه آدم‌پیرهایی که خیلی خیلی لاغر می‌شوند و می‌میرند.
عالیه و مسعود هم بودند. و بچه‌هایشان.

سلام کردیم و پدر سال به من گفت چطوری بابا؟

گفتم خوبم.

من لباسی پوشیده بودم که برای عید خریده بودم. یک توری مشکی با گل‌های محو طلایی که زیرش آستر آبی داشت. وقتی چندبار رد شدم نگاه پدرِ بیمار و خیلی حال‌خراب سال، رویم مکث کرد که مثل همیشه این نگاه باعث شد نتوانم درست راه بروم. تند خودم را از نگاهش دور کردم.

یاسمین گفت زن دایی چه لباس قشنگی.

الهام جاری کوچکه هم.

گفت: دیونه عید اوردی که با خودت به خونه..براق شدی.

خندیدم و اکثر خنده‌هایم همراه با تلاش و تصمیم است.
- آره..

فکر کنم این را گفتم. مادر سال چیزی نگفت و ازش توقعی نمی‌رود هم چیزی بگوید. یعنی منتظر نبودم چیزی بگوید و چه بهتر که چیزی نگفت چون واقعا صدایش را خوب تشخیص نمی‌دهم بیشتر وقت‌ها آره و نه را نه در جای خودشان به کار می‌برم.

صدایی تو دماغی و بسیار وز وزو.

انگار زنبوری در کوزه‌ای در بسته گیر کرده باشد.

چیزی متوجه نمی‌شوم و بعدش این یا آن می‌گوید که چرا وقتی می‌گفت مریضم چند وقته گفتی: نه!..

مثلا.

نشستیم پیش عالیه که ابروهایش را هاشور کرده بود و خط لب دایمی کشیده بود. از قسمت شروع ابرو که مربعی مکعبی می‌شود خوشم نمی‌آید در تتو و هاشور. مثل ابروهای انگری برد.

این را دوست ندارم که ابرو انگار قالب گرفته شده. با رنگی جگری‎زرشکی و برقِ پوست در قسمت رنگ خورده. کلا از حواشی در ابرو خوشم نمی‌آید. حاشیه‌های مربعی و مکعبی و زوایه دار.
اگر این ترس نبود شاید بدم نمی‌آمد که خودم هم می‌رفتم از این ابرو جدیدها برای خودم درمی‌آوردم. اما ترس از درد و ترس از زوایه‌دار شدن است که است.

از عالیه پرسیدم پدرش را چه می‌شود.

گفت قندش افتاده. عالیه قندش را تست کرده و گفت که قندش افتاده و پیرمرد جوگیر شده بود و خودتلقین‌گری کرده بود خودش را و افتاده بود و به سقف نگاه می‌کرد.

حتی وقتی ازش پر سیدم چطوری عمو؟

با صدایی خفه که خالی از فیلم و ادا نبود گفت خوبم...اگه بمونم.

که منتظر بود بگویم دور از جونت انشالا بمونی که انتظارش بی‌پاسخ ماند.

سیم‌های دزدیده شده‌ی تیرچراغ برق.

یکشنبه 17 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 12:09 ب.ظ

خانواده‌ی سال دوربین مداربسته گذاشته‌اند. این را به محض ورود متوجه نشدم. خیلی طول کشید که بنشینم کف هال و بعد چشمم بیفتد به مانیتور کوچک گوشه‌ی میز تلویزیون که سعف نخل، روی دیوار، روبروی خانه و پشت خانه را نشان می‌داد. تاریک بود و فقط یک سعف خاکستری مایل به سبز بود که در باد تکان می‌خورد.

زمانی من در این خانه بودم و دزد خانه را زد. وقتی مادرم به‌اشان گفت که خوب محیط ناامن است. مادر سال و عموی سال و بقیه رودررویش ایستادند که نه، دخترت خانه را خالی کرده. دختری در اوایل دهه‌ی بیست زندگی با بچه‌ای یکی دو ساله.
خوب؟

حالا که خانه پر از مرد است، چرا ترسیده‌اید پس و احساس خطر کردید؟

نمی‌دانم.

این‌ها به ذهنم رسید. شبیه یک گه خوردم ذهنی بود. شبیه یک دیدی بر سر خودم آمدِ عینی بود اما دیگر ربطی به من نداشت. چه اهمیت دارد اگر خانه‌اشان را دزد ببرد یا اگر دوربین بگذارند یا هر چه. وقتی که من خیلی زیاد از آن روزها و غم و درد آن روزها دور شده باشم. این خاطره با بی‌میلی و بی‌حوصلگی سراغم می‌آید و از دور به دنیا نگاه می‌کنم که پر است از این چیزها.

واقعا همه چیز برای من اهمیتش را از دست داده یا کلا دنیا و جهان سمت مهم نیست پیش می‌رود؟

چهارشنبه 6 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 05:54 ب.ظ

زاغی روی پنجره می‌کوبد. من بیدار می‌شوم. خیلی نیست خوابم برده. گیجم هنوز. زاغ آویزان است به چیزی از سقف سیمانی بالای پنجره. باز می‌کوبد. به بن نگاه می‌کنم که آمده پایین خوابیده. لابد داستان ترسناکی خوانده. خاطرات خون‌‎‌آشام پیشش است. سال رفته دنبال کاری. لابد کابل برق یا موکت یا یخچال.

خانه‌ی همسایه هستیم. این هفته نیامدند. کلید را از اتابک گرفتیم.
تپه‌ها و کوه‌های روبرو سبز کم‌رنگ است.  از توی هال، حیاط حسینعلی کامالا پیداست.توی خانه‌ی حسینعلی چند بچه روی چیزی خم شده‌اند. دو دختر و دو پسر. سارینا را از روی موهای روشنش می‌شناسم. دختر حسینعلی.

دختر دیگری هم هست. که موهایش تیره است و به نظرم می‌رسد که بلندی موهایش برای قد و سنش زیادی است. خوب نگاه می‌کنم و می‌بینم سارینا دختر اتابک است. روستا را لشکر  ساریناها اشغال کرده‌ است. نصف بیشتر دخترهای روستا اسمشان سارینا است.
دوست دارم برگردم بخوابم اما خواب پریده.

کمی بعد می‌روم آرایش کنم که لباسی که برای پسر اتابک خریده‌ام را بدهم دست زنش. و لباسی که برای سارینا دختر حسینعلی. برای خود زن‌ها دامن و بلوز گرفته‌ام.

لباس سارینا قشنگ است. دامن خیلی کوتاه چین پلیسه و بلوز سفید آستین پفی.

دوست دارد؟ نمی‌دانم. برای دخترم هم چند سایز بزرگ‌تر از همان گرفته‌ام. برای زن اتابک بلوز مشکی با توری طلایی. برای زن حسینعلی، دامنی کرم قهوه‌ای.
دلم یک خواب عمیق طولانی می‌خواهد که تویش فکر نباشد. فقط خواب باشد. خالص. عمیق و خستگی رفع‌کن.
خانه‌ام را شستم.

امشب شاید توی خانه‌ام خوابیدم دیگر.

هنوز چیزی ندارد. فقط یک موکت. و یک پتو.

پنجره‌ها را باز می‌گذارم..و می‌خوابم. وقتی شستمش با آب سرد..خوشبو شد. بوی خاک و بوی نم.

دوتا سوسمار کوهی بزرگ دیدم و یک زنبور خیلی بزرگ لانه کرده بود توی دستشویی بیرون. خانه هنوز روی گچ زبره است و دقیقا همین برایم عزیزش می‌کند نانا را بغل کردم و نم اشکی از خوشحالی و ذوق به چشمم آمد. پارسال این موقع حتی تصمیم نگرفته بودم، یعنی باورم نشده بود بتوانم یک خانه‌ی تابستانی در روستایی دور جور کنم برای خودم.

از همه چیز دورم و خودم را بی‌نیاز حس می‌کنم به خواندن...فقط دوست دارم نگاه کنم به اطراف. دیدم پی‌پی پرنده‌های این‌جا شبیه مربای تمشک است. چرا؟ به‌خاطر میوه‌هاست؟ هوا بوی عطاری می‌داد. پشت خانه درختچه‌های گردو خم شده بود روی دیوار سنگی.

آه اگر این خستگی ناشی از بی‌خوابی نبود...اگر بیایم این‌جا خوابم درست می‌شود. می‌دانم.

گفته بودی جدیدا چی خوندی.

چهارشنبه 6 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 04:45 ق.ظ

در خدمت و خیانت زنان را چهار بار خواندم. 

از آلن دو باتن همه چیز میخوانم. تقریبا تمامش را خواندم و برایم خوب بود. 

جدیدا تسلی بخش هایش را. 

دیگه؟

هرگز از من مپرس

چتر ژاپنی که داستان کوتاه بود


جدیدا اینها را خواندم.

چیزی یادم آمد باز میگم

هاا اتوپرتره. 

خوب بود. 


چهارشنبه 6 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 04:37 ق.ظ

برای مادر سال یک پارچه خریده بودم. برای عید فطر. بردمش برایش. 

انگار خجالت کشید یا چی. خوب بین ما همیشه قطب قطب فاصله می ماند. اما نمی شود گفت دشمنیم.

نگاهش کرد و گفت قشنگ است  گذاشتش کنار دستش و خیلی به سختی و زیر لب و دلمرده گفت ممنون

اگر قبلا بود میگفتم بیا و خوبی کن. حالا می دیدم چه اهمیت دارد من اینگار را برای او نکرده بودم که واکنشش احساس خاصی بگیرم 

مهم نیست واقعا. 

بعد پدرش خودش را زده بود به مریضی.. در پی جلب دوستی ام حتی گفت با هم برویم بازار  

بعدا می نویسمش 

خوابم گرفت... بروم خواب خوشی کنم. 

چهارشنبه 6 تیر‌ماه سال 1397 ساعت 04:26 ق.ظ

می دانید؟ کسی از عمویم متنفر نیست. آزار خاصی برای کسی نداشت‌. اگر بدی ایی داشته برای زنش داشته که این به زنش و خدای زنش مربوط است.

همیشه دوروبرش را پسرهای جوان پر کرده بودند. پسر عموهایش. 

باهوش و سواد هم که نبود. 

نمیشد دوستش داشت چون آبروریزی می‌کرد. بیشتر برای خودش. 

ولی اینکه ازش بدت بیاید یا متنفر باشی نه. چیزی توی دلش نبود واقعا. وحشتناک ساده دل بود. 

در یک جمله بی آزار و دوست نداشتنی. چیزی، خصلتی نداشت که به خاطرش دوستش داشته باشی. می‌شود گفت تمام هم و غمش از ابتدا تا انتها زنها بودند. 

و هستند. 

با همه ی اینها گاهی به خودم می‌گویم کاش میگفتم بیاید خانه ام و زود می‌گویم نه. 

اگر می آمد خاطره می آورد و ممکن بود اینطور دیدنش دیگر خیلی سخت می بود. 

یا واقعا نمیشد بیاورم خانه ام. شاید اگر سن الان را داشتم و روحیه ی حالا میشد بگویم .. 

نمی دانم. 

اینها حرف مفت و احساس از دست دادن است. 

واقعیت اینکه ما آدمهای هم نبودیم. 



( تعداد کل: 852 )
   1       2       3       4       5       ...       18    >>